پاپی پنلوپه پامفری، دختر یک جادوگر اصیل زاده و یک مرد جادوگر مشنگ تبار، از همان کودکی با دو جهان آشنا شد اما نه به درام و تنش ماجراهای دیگران، بلکه در سکوت یک عمارت روستایی و میان کتابهای مشنگی مادربزرگ جادوگرش. این پست، سال های شکل گیری او را روایت میکند. از اتاقی که بوی مرهم و کاغذ میداد تا بیمارستانی که بعدها خانه اش شد.
۲۵ فوریه ۱۹۳۲ بود. باران نمناکی از بام عمارت «پامفری» می چکید و مه غلیظی تمام روستای «هنلی آن تیمز» را در خود پیچیده بود. پاپی پنلوپه پامفری نخستین و تنها فرزند خانواده، با گریه ای آرام به دنیا آمد. پرستار مشنگی که توسط مادربزرگ پاپی از آکسفورد احضار شده بود، در حالی که بچه را در ملحفه های سفید می پیچید، با مهربانی گفت: «دخترک موطلایی... همین حالا هم بوی بهار میدهد.»
مادر پاپی، هیزل بلبی با خستگی نوزاد را در آغوش گرفت. پدر، آستین پامفری، که به تازگی به عنوان «رئیس پست جغدهای آکسفوردشر» منصوب شده بود، نام «پاپی» را با الهام از گیاه «خشخاش» که در طب سنتی مشنگی به عنوان مسکن به کار میرود، انتخاب کرد. مادربزرگش «ادوینا پامفری»، که یک جادوگر مشنگ تبار و عاشق شعر کهن انگلیسی بود، بر نام «پنلوپه» از سوی نویسندگان رنسانس اصرار داشت؛ نامی که در زبان یونانی به معنای «بافنده» و «وفادار» بود.
عمارت پامفری ها در خیابانی باریک و سنگ فرش قرار داشت، نه چندان دور از کلیسای تاریخی شهر. اگر مسافری از پل چوبی می گذشت، می توانست چمن های مرتب و باغچه ای را ببیند که گیاهانش گاهی خودشان را تکان می دادند. اهالی مشنگ روستا فکر می کردند این وزش باد است، اما پدر پاپی به شوخی میگفت: «گیاه ها از دست من می ترسند چون بوی جغد میده.» این خانه، بیش از هر چیز، بوی عجیبی داشت: بوی کهنگی کتاب های چرمی مادربزرگ، بوی مرهم های خانگی مادر، و بوی پرهای مرطوب جغدهایی که پدر گاهی از سر کار به خانه می آورد. پاپی کوچک در این سه بعد بزرگ میشد، و هیچ گاه نمی دانست کدام یک «جادو» و کدام «عادی» است.
نیمه شب ها، هنگامی که چراغ های عمارت خاموش میشد، «ادوینا» (مادربزرگ جادوگر پاپی) که در دوران جوانی به عنوان کتابدار «بخش باطن شناسی» سنت مونگو کار میکرد، برای نوه اش از کتاب هایی می خواند که روی جلدشان عکس حرکت نمی کرد. پاپی چهار ساله از پنجره به بیرون نگاه میکرد: ماه زیر لایه ای از ابر نقره فام پنهان بود. مادربزرگ که چشمانش از شدت خنده خیس میشد، میگفت: «این شکسپیر است، عزیزم. مشنگ ها هم بلدند شعر بنویسند. گاهی حتی بهتر از جادوگران.» وقتی پاپی پرسید «مگه جادوگرا هم شعر میگن؟»، مادربزرگ جواب داد: «دامبلدور که میگه، ولی من هنوز نشنیدم. شاید شعر گفتن تنها جادویی است که مشنگ ها از ما پیشی گرفته اند.» این نخستین جرقه ی باور پاپی بود: مرز «ما و آنها» آنقدرها هم که پدر و مادر فکر میکنند، جدی نیست.
در کنار این شب های ادبی، پاپی روزها را در کنار پدرش میگذراند. «آستین پامفری» مردی بود با کلاه چرمی و دستکش های ضخیم. گاهی جغدهای زخمی را از مسیر پستی به خانه می آورد. یکی بالش شکسته بود، دیگری پرهایش سوخته بود. پاپی هر بار با شوق و دقتی غیرمنتظره برای یک کودک، جغدها را روی پیشبند سفیدش می نشاند و مانند یک پرستار، زخم ها را با عصاره ی گیاهان باغچه تمیز میکرد. روزی پرسید:«پدر، چرا چشم این جغد مثل دکمه ی کت تو نمیمونه؟» آستین که از دقت دختر متعجب بود، با لبخند گفت: «چون این جغد چشمش عفونت کرده. درمانش سخته. باید طلسم “پاک سازی شبکیه” رو بلد باشی.» و پاپی بعد از آن مدام از مادرش خواهش میکرد آن طلسم را به او یاد بدهد.
سه سال بعد، وقتی هفت ساله بود، توانست با کمک مادرش، نخستین طلسم درمانی خود را روی جغدی پیر اجرا کند. جغد بعد از ده روز دوباره به مسیر پستی بازگشت و آستین که زیر لب زمزمه میکرد «معجزه است»، پاپی را در آغوش گرفت و گفت: «شاید تو باید بری سنت مونگو، دخترم. جغد درمان کن که نمیتونه درآمد خانواده رو تامین کنه.» پاپی اما جدی جواب داد: «نه، میخوام هم جغدها، هم آدمها رو درمان کنم. هر دو یکین.» آستین خندید، اما در دل می دانست دخترش حرف درستی میزند.
مادر، «هیزل بلبی»، از خاندانی جادوگر با اصالت دورگه و نه چندان معروف اما محترم بود. برادران هیزل در «اداره ی همکاری های بین المللی جادویی» مشغول بودند و یکی از پسرعموهایش، «مارکوس بلبی»، سالها بعد در «باشگاه حلزون» هوریس اسلاگهورن دعوت شد. بلبی ها با خاندان های اصیل زادهای چون «پریوت» و «ویزلی» وصلت داشتند. هیزل با آستین ازدواج کرد، مردی که عملا «آمیخته» از مشنگ تباران بود. همین پیوند، پاپی را در چارچوب «خون نیمه اصیل» قرار داد. یک روز در باغ خانه، پاپی که هنوز به مفهوم «خون» پی نبرده بود، از مادر پرسید: «مامان، چرا دایی من با مامان بزرگ نمیاد خونه؟» هیزل که با خانواده ی اصیل خود قطع رابطه کرده بود و به همین دلیل به ندرت از بلبی ها دعوت میکرد، با لبخند جواب داد: «چون فکر میکنن تو اصیل نیستی، عزیزم. اما بذار بهت بگم: تو از هر دوتاشون باهوش تری.» این حرف، ریشه ی نگاه عمیق پاپی به «نژاد» را در آینده ساخت. نگاهی که بعدها در مدرسه او را از سخت ترین تعصبات دور نگاه داشت.
از طرف دیگر، پدر «آستین» که فرزند یک جادوگر مشنگ تبار و یک جادوگر اصیل زاده بود، به سبب کارش (ریاست پست جغدها) مدام با همکاران مشنگ در تماس بود. پاپی گاهی پدرش را همراهی میکرد و در اداره ی پست، برای لحظاتی کوتاه، جغدها را نوازش میکرد. همکاران مشنگ پدر فکر می کردند او «دختری با استعداد در مراقبت از حیوانات» است، بی آنکه بدانند او جادو را در نوک انگشتانش حس می کند. این دوگانگی پاپی را از همان ابتدا با جهانی وسیع تر از «خون خالص» آشنا کرد و درک او از شفا را عمیق تر ساخت: درمانگری که میتواند هم طلسم بزند و هم با دست های خالی مرهم بسازد.
در پاییز ۱۹۳۸، پاپی شش ساله، بیمارستان «سنت مونگو» را در رویاهایش میدید. نه به عنوان یک مکان واقعی، بلکه به عنوان تصویری که مادرش از اتاق مصنوعات جادویی و بخش تصادفات طلسم تعریف میکرد. «بخش فوریت ها بوی عجیبی می دهد» مادر یک شب برایش توضیح داد. «بوی ودکای مشنگی که با معجون معده قاطی شده. اینجا شوخی نیست، پاپی.» اما پاپی با چشمانی درخشان گفت: «من عاشق بوی عجیبم.» این همان نقطه ای بود که هیزل متوجه شد شاید دخترش راه او را ادامه خواهد داد.
تابستان ۱۹۳۹، پاپی در خانه ی «خاله پنلوپه» (که چند سالی در سنت مونگو کارآموز بود) برای نخستین بار «باشگاه کوچک درمان» را راه انداخت. خاله پنلوپه که زنی میانسال با موهای جوگندمی و چشمان قهوه ای بود، چند کتاب درمانی جلدچرمی قطور به پاپی هدیه داد و از تاثیر «اسانس ریشه ی ماندراک» بر سنگ شدگی گفت. پاپی با جدیت کتاب ها را ورق میزد و واژه های لاتین را زمزمه میکرد. وقتی مادرش وارد اتاق شد و دید دختر شش ساله در حال مطالعه ی «خواص درمانی قارچ های جادویی» است، با تعجب به خاله نگاه کرد. خاله شانه بالا انداخت: «بگو ممنون که هنوز به کتاب های طلسمشناسی دست نزده.»
این علاقه ی زودهنگام، بعدا در هاگوارتز به ثمر نشست؛ پاپی بعدها در کلاس های گیاه شناسی و معجون سازی پیشرفت کرد و در زمره ی دانش آموزانی قرار گرفت که «اگر معجون درست نمی کردند، حداقل می توانستند ایرادش را درست کنند».
سال ۱۹۴۳. پاپی یازده ساله، مدتها بود که روی نیمکت چوبی باغچه نشسته بود و به افق شمال خیره میشد؛ آن سوی مزارع و جنگل ها، چیزی نبود جز آسمان. پدر بارها برایش از «قلعه ای در میان کوهستان» گفته بود، اما پاپی ترجیح میداد به جغدها نگاه کند. بامداد ۲۵ فوریه، هنگامی که کیک تولدش را با شمع روشن خورده بود، چیزی برق زد میان شاخه های درخت سیب. جغدی قهوه ای، با پاکتی زرد و مهر لاک قرمز، از روزنه ی پنجره ی اتاقش عبور کرد و روی تخت خوابش نشست. پاپی نفس خود را حبس کرد. نامه را باز کرد: کاغذ ضخیم، بوی کهنگی و چرم میداد. کلمات روی آن به سبک قدیمی، با جوهر سبز زمردی نوشته شده بود.
«خانم پاپی پامفری، اتاق شماره ی ۲، عمارت پامفری، هنلی آن تیمز، آکسفوردشر...» متن نامه ی آشنایی بود که پیش از این شنیده بود اما هرگز به این نزدیکی لمسش نکرده بود. «هاگوارتز، مدرسه ی جادوگری و جادو، به شما اطلاع میدهد که در سال تحصیلی آینده پذیرفته شده اید...» پدر و مادر و مادربزرگ دورش حلقه زدند. مادربزرگ اشک از گوشه چشم پاک میکرد. مادر گفت: «دخترم، حالا دیگر باید چمدانت را ببندی.» و پدر با افتخار چوبدستی قدیمی خود را که در گاوصندوق پنهان کرده بود، بیرون آورد و گفت: «این مال تو، شاید یک روز به کارت بیاید.» پاپی اما گیج شده بود. او میخواست به جغد زخمی خانه شان «زاغک» سر بزند، نه این که با چمدان به سفری برود که بازگشت از آن چند ماه طول میکشد.
اما آن شب، وقتی زیر لحاف رفت و کاغذ نامه را زیر بالش گذاشت، به مادر گفت: «مامان، نگران جغدها نباش. من طلسم درمان را یاد میگیرم و برمیگردم درمانشان کنم.» مادر با مهربانی سرش را نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد: «دخترم، تو حتی بدون هاگوارتز هم درمانگر به دنیا آمدی. هاگوارتز فقط بهت یاد میده چطور درمانگر بهتری باشی.»
فردا صبح، پاپی با چمدانی پر از کتاب های درمانی و یک جغد کوچک زخمی به نام «زاغک» (که اصرار داشت همراهی اش کند)، سوار قطار شد. اولین مقصد: ایستگاه کینگز کراس، سکوی نه و سه چهارم. در قطار، دختری از خانواده «بلبی» که پسرعموی مادرش بود، کنارش نشست. با کنجکاوی پرسید: «تو میخواهی چی یاد بگیری؟» پاپی جواب داد: «میخواهم یاد بگیرم چطور همه چیز را خوب کنم. حتی زخم هایی که هیچ کس نمیتواند ببیند.» آن دختر فقط خندید و گفت: «حرف عجیبیه. ولی امیدوارم بتونی.» پاپی به بیرون از پنجره نگاه کرد. مزارع و تپه ها مثل فرشی سبز از جلوی قطار می گذشتند. او برای اولین بار در عمرش از خانه دور میشد، اما انگار داشت به خانه ای دیگر میرفت.
عالی بود
ممنونم🌷
فوق العاده بود!!!!
ممنونمممممم✨💖
چرا شخصی شد😐
چه عجب انگار پاپی کودکی وحشتناکی نداشت😐🍺
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین😂
بسیار عالی و زیبا🍺🌲
متشکرم🍃❤
بهبه، منتظر یه پست از شما بودم، عالی بود خسته نباشی.
خیلی ممنونم🌱✨