در این پست با حکایتی زیبا مواجه می شوید
روزی شخصی به نزدیکی درباره کریم خان زند رفت و خواست وارد آنجا بابت کاری شود . کریم خان در حیاط مشغول قلیون کشی بود و متوجه شد ماموران در مشاجره با یک مرد شدند وی اجازه داد که آن مرد به نزد او بیاید آن مرد آمد و گفت ای کریم خان تو کریمی من هم کریمم خدا هم کریم است کریم خان گفت چه چیزی از من می خواهی مرد گفت من فقیر هستم و پولی ندارم اگر می شود قلیون خود را به من بدهی تا در بازار بفروشم و سود ناشی از آن را خرج زندگی ام کنم
کریم خان قلیونش را به او داد و او خوشحال از دربار بیرون رفت . فردای آن روز کریم خان به مامورانش گفت حالا که دیگر قلیونی ندارم بروید و از بازار یک قلیون برایم بخرید ماموران رفتند و در بازار همان قلیونی که کریم خان داشته در بازار به فروش می رسد آن را خریدند و به پیش کریم خان بردند فردای آن روز آن مرد به نزد کریم خان رفت و گفت نه تو کریمی و نه من کریمم تنها خدا کریم است که هم تو قلیون خود را داری و هم من به پول دست یافتم
روزی زنی به دادگاه کوفه رفت . هوای کوفه سوزان و به شدت گرم بود . یکی از بزرگان کوفه که مسئول دادگاه بود سری به دادگاه زد و متوجه حضور یک زن شد به پیش او رفت و پرسید چه شده است زن گفت من و شوهر جوانم مشاجره داریم و او چند بار مرا به شدت کتک زده است حالا هم مرا تهدید می کند اگر می شود جلوی او را بگیرید آن دو به خانه ای که آن زن راهنمایی می کرد رفتند مرد در زد و مردی جوان در را باز کرد
مرد جوان دید که زنش با مردی نسبتا پیر برگشته و حدس زد که این مرد برای حمایت از زن آمده است مسئول دادگاه به مرد گفت با زنت خوب رفتار کن و وی را کتک نزن مرد توجه نکرد و گفت این زن گستاخی کرده و چه حقی داشته برود غریبه را برای حمایت به اینجا بیاورد حالا که اینجور است من این زن را آتش خواهم زد آن مسئول عصبانی شد و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و گفت همین اکنون بابت این حرفت توبه کن وگرنه تو را می کشم در این لحظه مردم که رفت و آمد می کردند به آن مسئول دادگاه ادای احترام کردند آن مرد فهمید که این شخص دارای مقام است پس به شدت پشیمان شد و به پای آن مرد افتاد و قول داد که با زنش مدارا کند مسئول دادگاه همچنین از زن خواست از تندگویی پرهیز کند تا مشاجره ای بالا نگیرد
نظرات بازدیدکنندگان (0)