درود دوستان! این یه پست مشترکه که من و کاربر TOTO باهم درست کردیم! داستان چیز بدی نداره ولی اگر مشکلی بود دیگه ناظر باید اعلام کنه. بریم ببینیم چجوری همچین دربار و قبیله ای بوجود اومد!
ما اینجا دوتا تاریخنگار جدید داریم که میخوان داستانی کهن و جدید رو روایت کنن! من! (جهآنگزل) و کاربر توتو! درسته که خیلی ها مخالف بودن ولی خب اگر برای ما مهم بود این پست ساخته نمیشد!
قبل از آنکه قبیله بامویار بوجود آید بسیاری از اشراف زادگان بلاگیون از شهر خبرنامه۳۹ توسط توصیه توتو به شهر اپراتور نقل مکان کرده و اپراتوریان شدند. گفته شده توتو پیرزنی وراج بود که هر سال کلی عمل میکرد تا جوان بماند( منظور دیلیت اکانته) اطلاعاتی دیگری از او موجود نیست گفته می شود بلاگیون ایگونه وارد کشور اپراتور شدند و قبیلهای با نام اپراتوریان تشکیل دادن و اسم شهردار آن شهر را امپراتور گذاشتند.
روزی روزگاری اپراتور که در شهر تازه خود امپراتور شده بود وزیری برای خود دست پا کرد که از دست محبوبیت بی شمارش رها یابد در حالیکه همه او را فامیل او میدانستند و میخواستند خود از خون سلطنتی معرفی کنند ازجمله دندان و بشقاب اپراتور که اصلا انسان نبودند. ولی دسیسه وزیر و اپراتور به سرانجام نرسید و محبوب تر شد. و هر لحظه به کسایی که فامیل او میشدند افزوده میشد.
خب بریم سراغ داستان اصلی اپراتور که تستچی را با کمک نیک یارالدوله اباد کرده بود(حالا همچینم اباد نبود) ولی یک مشکل وجود داشت. اپراتور از دست شوالیه های دلقکش به ستوه امده بود. اپراتور که از دست شوالیه هایش به ستوه امده بود فکر کرد،فکر کرد فکر کرد (25 بار فکر کرد رو بخونید) نخوندی که..... ولی به نتیجه ای نرسید(چیه انتظار داشتید برسه؟؟ پس پیش نیک یارالدوله رفت...
نیکیار the وزیر شوالیه زن سلحشور را به قصر فرا میخواند تا در قصر او را به عنوان بادیگارد اپراتور نامگذاری کنند(در حالیکه اشراف زادگان گشنه دستپخت توتو را میخورند. آن زمان چون توتو حال نداشت غذاهای عجیبی پخته بود که همه را در شرف مر.......گ برد (خب چیه) به جز بچه اش یوجین که غذای خوشمزه خورد.)توتومیگوید بین هیچ کس اصلا اصلا فرق نمیگذارد همه را به یک اندازه دوست دارد. آیا شوالیه جدید راهم همینطور؟
شوالیه جدید بامبو اعظم وارد میشود. بامبو خوش خوش وارد تالار اصلی می شود در حالیکه به امپراتور تعظیم میکند و با نگاهی تنفرانگیز به نیک یارالدوله نگاه میکند (در ذهن بامبو: ایش چه مغروره به منشی بدبختش یه قرون پولم نمیده).در آن زمان ان دو از هم متنفر بودند. دست نوشته ها گفته اند بامبو فامیلی با پدر اپراتور دارد و طرفدار لوکی است.
در کتب مختلف امده نیک یارالدوله به هر اشراف زاده اسم های مختلفی اعطا کرده است که در کتاب های تاریخی بازی بالایی و پایینی میتوان دید. نیکیار با بازی در شهرهای های تستچی به نام بالایی پایینی به دیگران لقب میداده. این اسم ها شامل نیکیارفن با نیکیارلاور هستند. برای کاربر البالو یا اشراف زاده مهربان تر از مادر دریا که نیکدل شده بود حالا باید ببینیم مهربون بعدی کیه🤷🏼♀️
ولی این دیگر رسم شده بود که در مهمانی ها بازی ها توسط نیکیار تسخیر شوند.ولی نمیدانیم چرا اشراف زادگان هم باز اسم های نیک یار را روی خود می گذاشتند. اما این تنها شایعه نیک یار نبود! نیکیار حرمسرا داشت؛ حتی اسم انها را نمی دانست. انها را معشوقه 1 و ۲ و ۳ صدا می کرد. گفته میشود نیکیار با دیدن آن صحنه تا سه روز خشکش زد.(خودش از حرمسراش خبر نداشت)
پیام بازرگانی : در این وضعیت شوالیه ها چه کار می کنند ( هیچی علافی) و ما اینجا شوالیه هارو داریم که نیک یار اومد جمعشون کرد
ولی روزی از روزها جنگی بین اپراتوریان و بلاگیون رخ داد کسی در این جنگ سالم نماند. زمانی که بلاگیون به کاخ اپراتور حملهور شدند ورق برگشت. حتی وزیر هم شمشیر به دست شد بادیگارد با تمام جانش از اپراتور محافظت میکرد و اورا فراری میداد. اما زمانی که دشمنی از پشت به او حمله ور شد؛ وزیر پیش گردآفرید داستان(بامبو) تلپورت کرد(به همراه انواعی از پرندگان و حیوانات مانند سفید برفی). بامبو برگشت و با نجات دهنده اش روبرو شد.
و سپس تلپورت شدند به باغ پشت قصر که سربازان کمتری داشت.بامبو با چشم در چشم شدن با نجات دهندهاش یکه خورد.(اسلاید قبل خورد) نیک یار من من کنان جلو می اید .بامبو در آن زمان عشق را حس کرد اما زمانی که خواست چیزی بگوید یه سرباز بی عرضه گریان وارد شد در حالی که آتش گرفته بود هردو به نظاره آن سرباز نشستند تا وارد قصر شود. ولی ان سرباز نبود. منشی نیک یار بود که پایش لیز خورد و با سر تو شکم نیک یار فرود آمد.
توتو:جفت پا پرید تو صحنه نامرد( منکه میتونم قیافتونو تصور کنم ولی نمیتونم ثابت کنم)
شعری که شاعر اپراتور سروده: اپراتوریا ریا ریا خوشگلیا لییا لیا ما اینجا شاعر داریم(اگه نمیدونستیم الان میدونین) که متوجه عشق این دو جوان شده.
مصاحبه خبرنگار با اپراتور: چه حسی دارید از اینکه وزیرتون و بادیگاردتون به هم رسیدن؟ هیچی والا من این دو جوان رو به هم میسپارم(با لحن دازای) مصاحبه خبرنگار با بامبو: شما چه حسی دارید!! بامبو: نمیدونم والا خبرنگار: نمیدونید والا؟ بامبو: شاید یذره خوشگل باشه خبرنگار: شاید؟ [بامبو یه چک میزنه و خبرنگار بیهوش میشه]
به پایان رسید این پارت شاید پارت ۲ باشد در راه؟
چرا قبیله بامبویار داریم ولی جهانیار نداریم؟😔
عالییییی بودددددددد
خواستار پارت دووو
ممنونمممممم
توراهههه🙆♀
منظورتچیه که یهو گفتن شاهزاده نیکآنی شد_؟
🤷♀🤷♀🤷♀🤷♀
خدا پسندید و شما محکومید به ادامه
استرس گرفتم چرا-
باشه باشه💁🏼♀
به به دوستان نوم و بادیگارد گلش
چه پست زیبایی ما جمیعا مشتاق پارت بعدی ایم
خوشحالیم که دوسش داشتین💁🏼♀
پارت بعدی تو راهه
اینو دفعه قبلی هم نساخته بودی ؟
من نبودم توتو بود که پستش تو لینک پیشنهادی هست
پارت دو هم بسازین واقعا داستان فاخری شده🌝😂کمک هم خواستین در خدمتم🌝👌
ممد و حنا به افسانه ها پیوستن
تو پارت بعدی اونارو هم میاریمممم
چند سال بعد این میشه از افسانه های تستچی که مدام راجبش حرف میزنن-🗣
امیدوارم تا اون چندسال همهمون باشیم و دوباره بخندیم:))))
عه کاور لیدی لوکی بود
ای جوووننننن
(پستت عالی بود)
هه هه 😼
(مرسییی)
قربانت✨