ادوارد دست قیچی یکی از بهترین شخصیت های تیم برتون.
ادوارد دست قیچی پسر عزیزم یکی از ماندگارترین و دلخراش ترین از شخصیت های تیم برتون است. او فقط یک شخصیت عجیب نیست، بله آینه ای از تنهایی و خلاقیت و طرد شدن است. معصومیت محص و کودکماندگی عاطفی ادوارد موجودیست که هیچ وقت کامل نشد مخترعش قبل از آنکه برایش دست های واقعی بگذارد میمیرد. این ناقص ماندگی نماد این است او همانند یک کودک است احساساتش خام، کنجکاوی ای بی پایان، نیتی خالص. ناتوانی در لمس کردنش فقط فیزیکی نبود عاطفی هم بود. او میخواهد عشق بورزد، اما دست هایش یک مانع ای دیگر بود. این جمله میتوانست از زبان خود ادوارد باشد:« اگر متفاوت نبودم، اگر میتوانستم مثل دیگران دست داشته باشم، میتوانستم تو را در آغوش بگیرم.» زیبایی از دل خشونت قیچی های ادوارد خطرناک بود اما ابزاری برای خلق زیبایی شدند. آرایشگری و باغبانی او یک اثر هنری بود. او هر چیزی را که لمس میکند به اثر هنری تبدیل میکند، از موهای مردم تا بوته های سبز. نماند هنر های طردشده ادوارد هم یکی از آنهاست تیم برتون بارها از شخصیت های خلاقی گفته که جامعه آنها را عجیب غریب میداند اما زیبایی شان از تتیس هم بیشتر است.
تنهایی در قلعه ای بزرگ ادوارد در قلعه ای تاریک و منزوی بزرگ شده، جایی که نه همبازی میتوانی پیدا کنی نه یک همصحبت. تنهایی فیزیکی: حبس در قلعه ای دور افتاده تنهایی عاطفی: ناتوان بودن در لمس دیگران تنهایی اجتماعی: پس از ورود به جامعه، او را هیولا خطاب میکنند و دوباره طرد میشود. البته بگویم که اینکار را هم کردند دستشان درد نکند. جامعه اول او را به عنوان سرگرمی پذیرفتند اما بعد از یک اشتباه به هیولا تبدیلش کردند. میبینید؟ آدم ها هم همین اند، کار های خوبت را یک دفعه هم نمیبینند، اما کافیست یک کار بد کنی تمامشان بر علیه ات میشوند! عشق ناکام و فداکاری اش رابطهی ادوارد با کیم مثل یک عشق یک طرفه بود. ادوارد هیچ وقت نمیتواند کیم را لمس کند، اما برای نجاتش جانش را هم فدا میکند. قربانی شدن برای خوشبختی دیگری در پایان، کیم به او میگوید:«به قلعه برگرد.» و او اطاعت میکند، نه از سر ترس بلکه از سر عشق، فداکاری اش برای کیم. نماد طرد شدگان ادوارد الگوی شخصی های برتون وار است جانور زیبا، پینوکیوی ناکام، مهاجر. جامعه با رنگ های پاستیلی و ظاهری مرتبط در برابر این موجود سیاه پوش زخمی قرار میگیرد، حدس میزنید جامعه چنین چیزی را قبول میکند؟ معلوم است که خیر! تضادی نمادین میان عادی بودن و متفاوت زخمی.
پایان فیلم تراژدی بود یا رهایی ؟ هردوش. هم میشه گفت تراژدی هه هم رهایی، این دوگانگی دقیقا همان چیزیست که تیم برتون عاشقش است. قسمت تراژدی ادوارد برای همیشه از کیم جدا میشود، درحالی که در عشقش میسوزد. او به قلعه ای برمیگردد که یادش میآورد تو تنها هستی. جامعه هرگز نمیفهمید که او قلبش پاک تر از تمام شان بود. قسمت رهایی ادوارد برای جامعه یک ابزار سرگرمی بود و بعدش تبدیل شد به هیولا و رها شد. در قلعه نیاز نبود دیگه وانمود کند عادی است، میتواند خودش باشد. هرچند کیم در پیری برای نوه اش میگوید، از ادوارد میگوید، از عشق شان میگوید که جاودانه شد. یاد ادوارد زنده میماند، در قلب و ذهن کیم. این پایان تلخ شیرین، منصفانه است. ادوارد هرگز در آن جامعه آرام نمیگرفت، بازگشت به قلعه شاید تنها راهی بود که بتواند بدون قضاوت شدن، خودش باشد. ادوارد اگر در جامعهی امروزی بود در تیک تاک اینستاگرام در همه جا مورد تمسخر قرار میگرفت و نظراتی همانند:«دست هایش را نگاه کن!» «چطور میتواند با این دست ها زندگی گند؟!» «نظرت چیست برای خود دستان طبیعی پیدا کنی؟» «عجیب غریب برو بمیر.» برندها از او سو استفاده میکردند شرکت های آرایشی از او برای تبلیغ استفاده میکردند، اما پشت پرده به او را یک اسباب بازی تبلیغاتی میدیدند. رسانه ها داستانش را تحریف میکردند و کوچیک ترین اشتباه باعث میشد او را هیولای با دستان قیچی بگویند. جامعه هنوز آماده نیست، شاید ظاهراً نشان بدهند که میپذیرند اما متفاوت واقعی طرد میشود.
شخصی های مشابه ای از تیم برتون که میتوان گفت شبیه ادوارد من هستند. جک اسکلینگتون، یکی از شخصیت های موردعلاقه ام از تیم برتون. او هم مانند ادوارد در دنیایی تاریک بزرگ سه است و دنبال تعلق و معناست. هردو سعی میکنند وارد دنیایی عادی شوند، اما متفاوت هستند. تفاوت هایشان این بود که جک در کابوس قبل از کریسمس جایگاه خودش را پیدا میکند و توسط مردم شهرش پذیرفته میشود. اما ادوارد در رویا اش هم نمیتواند چنین پایانی داشته باشد! ویکتور در عروس مرده هردو عاشق موجودی اند که نمیتوانند به طور کامل با او باشند. ادوارد از لمس کردن محروم است، ویکتور از زندگی واقعی. هردو در نهایت عشقشان را در قالب فداکاری و خاطره جاودانه میکنند. بت جوک شاید برایتان عجیب باشد اما ادوارد دست قیچی در کنار بتمن برتون قرار میگیرد. علاو موجودات شب اند که در عزلت زندگی میکنند. هردو طرد شده جامعه اند، اما در حین حال از جامعهی وحشتناک محافظت میکنند. هردو عاشق زنی شده اند که نمیتوانند یک زندگی عادی با او داشته باشند. بسیاری از قهرمان های برتون به خورشید نزدیک میشوند و میسوزند، اما ادوارد به عشق و یک زندگی معمولی مانند دیگران نزدیک میشود و میسوزد و به قلعهی تاریکی بازمیگردد. ادوارد دست قیچی فراتر از یک شخصیت فیلم است. او نماد تمام کسانی است که برای متفاوت بودن طرد شده اند، اما همچنان زیبایی می آفرینند. تیم برتون با این شخصیت نه تنها یک داستان یک اعتراف ساخته است. اعتراف به اینکه گاهی مهربان ترس قاب ها در زشت ترین قفس ها زندانی آمد. اگر ادوارد نوشته ام را میخواند قطعا میگفت:« نیاز نیست دست هایی معمولی داشته باشی تا بتوانی عشقت را لمس کنی. کافیست قلبی داشته باشی که دوستش داشته باشی.»
واقعا قشنگ گفتی خسته نباشی
فدات
عالی بود ببرییی
فدات گرگیییی
نشیییی
من ادوارد رو دوست دارم خیلی شبیه منه
گرگی گوگولییی
گرگی قربونت بشههه
ببری فدات بشههه
خدانکنههه
واییی نازییی تیا خیلی قشنگ بودددد
حتی با اینکه تقریبا بلند نوشته بودی ولی باز هم ادم دوست داشت تمامش رو بخونه
نازی نازییی مرسی بابت انرژی مثبتت ری
عشق منی شماا
نازی نازی
فوقالعاده بود البته فقط برای اینکه پست تو بود
میدونی که عاشقتم دیگه؟
منم همینطور ادوارد منم همینطور
تازه کار نازنازی من
عااالی بودددد
فداتت
داشتم با خودم شرط میبستم که یا پست تازهکاره یا پست سم😂🤌🏻
وای🤣🤣
ادوارد واقعا شگفت انگیز و معصوم بود
دقیقا
هوراا ادواردد
عالی بودد مثل همیشه محتواهات تیام💓
فدات عشققق
💓🙏🏻