درود، رینا صحبت میکنه امروز در خدمتتون هستیم با سرگذشت پوراندخت؛ شاهبانو ساسانی. توی این پست، شاهدخت ایرانی خدمت شما معرفی خواهد شد، بعد به شرایط ایران زمانی که او به حکومت رسید خواهیم پرداخت و سرانجام، اقدامات او در طول حکومتش رو بررسی خواهیم کرد. هشدار: این پست به درگیری های سیاسی در دربار ایران و جنگ بر سر تاج و تخت خواهد پرداخت، پس اشاراتی به اتفاقات ناخوشایند و ظالمانه شده.
اول از همه اجازه بدید بیوگرافی مختصری خدمتتون ارائه کنم: پوراندخت یا پوران، فرزند خسرو دوم، شاهنشاه ساسانی (ممکنه با نام خسروپرویز بهتر بشناسیدش) و همسرش مریم (ماریا)، شاهدخت بیزانسی بود. اگه دارید فکر میکنید بیزانس کجاست، باید بگم که بیزانس نام دیگر امپراطوری روم شرقی بود. جالبه که، پوراندخت دو بار در دربار ایران تاجگذاری کرد، ولی مجموع زمان حکومتش حتی به 2 سال هم نکشید. پس اهمیت این شخصیت تاریخی چیه؟ با وجود اینکه در ایران باستان، زنان از امتیازات نسبتا منصفانه ای برخوردار بودند و برخلاف دیگر سرزمین ها، حتی می تونستند مقام های دولتی داشته باشند، تا قبل از این ایران هرگز یک فرمانروای زن نداشت. پس پوراندخت رو می توان اولین شاه زن در تاریخ ایران دونست. پوراندخت خیلی تلاش کرد که در دوران حکومتش، به اوضاع ایران سر و سامان بده؛ ولی متاسفانه، زمانی که پوراندخت به تاج و تخت رسید دربار ایران در هرج و مرج مطلق بود. الان بهتون میگم چرا...
خسروپرویز که معرف حضورتون هست؟ مطمئنم همتون از پادشاه خوش گذرون ساسانی و دلباخته بدنام شیرین شنیدید. جا داره اشاره کنم، با وجود اینکه خسرو پادشاه وحشتناکی بود، ولی فرمانده بسیار مقتدری بود. از او به عنوان "آخرین فرمانروای بزرگ ایرانی در دوره پیش از اسلام" یاد شده و فتوحات او، تقریبا گستردگی ایران رو به زمان هخامنشیان برگردوند. با وجود اینهمه فتوحات، خسروپرویز زیاد داخل قلمروش محبوب نبود. او پادشاهی بیرحم و بدبین بود و در اواخر حکومتش از بیماری جسمی هم رنج می برد. پس وزرا تصمیم گرفتند که او رو خلع مقام کنند. اونها شیرویه، شاهزاده ساسانی رو تشویق کردند که پدرش رو برکنار کنه و خودش روی تخت پادشاهی بشینه. البته، یه روایت دیگه همه وجود داره که میگه، خسرو که دلباخته شیرین بود، تصمیم گرفت به جای اینکه پسر اولش، شیرویه رو جانشین خودش کنه، "مردانشاه" فرزند خردسالش از شیرین بانو رو ولیعهد اعلام کنه. این عمل پدر باعث خشم شیرویه میشه و شاهزاده کودتا و پدرش رو زندانی میکنه. افسوس، که با اینکار ایران از چاله توی چاه افتاد! بعد از زندانی کردن پدرش، شیرویه دستور داد دست و پای برادران و عموزاده هاش رو قطع کنند تا رقباش رو حذف کنه و خب، بعد از مدتی هم به طور کامل از شر اونها خلاص شد. آره، به این میگن رقابت سالم🥰🎀 بعد از اون هم، خسروپرویز درگذشت. بعضیا میگن توسط یکی از نزدیکانش وقتی توی زندان بود، بعضی معتقدند به دستور پسرش شیرویه و به ضرب تیر. قوز بالا قوز: در اون زمان، روابط بین ایران و روم شرقی زیاد خوب نبود و خسروپرویز مقدار زیادی از ایالات تحت فرمان روم رو فتح کرده بود. برخی میگویند که شیرویه سعی کرد با هراکلیوس (فرمانروای روم شرقی در اون زمان) صلح کنه، بعضی هم میگویند که باهاش جنگید و شکست خورد. به هر حال، مرزهای بین ایران و روم به حالت قبل در اومد (یعنی سرزمین ها پس داده شد)، اسرا مبادله شدند و خلاصه که همه چیز گل و بلبل بود. ولی بعدش شاه تازه به دوران رسیده در اثر طاعون درگذشت. پایان خوب✅ شاید فکر کنید اوضاع نمی تونه بدتر بشه، ولی شد. در این اوضاع، اردشیر سوم پسر "8 ساله" شیرویه پادشاه شد. مطمئنم یه پسر هشت ساله می تونست نظم رو به کشور غرق در آشوب برگردونه، ولی خب هیچوقت نمی تونیم بفهمیم چون شهربراز از خاندان مهران، یکی از اشراف پهلوی، شاه جوان رو به قتل رسونده و خودش رو پادشاه اعلام کرد. آره خسرو جان، عجب میراثی به جا گذاشتی! پاورقی: در زمان ساسانیان، دربار ایران دوتا قدرت مهم داشت: خود ساسانیان، که از نسل پارسی ها بودند، و قدرت دیگر، خاندان های بزرگ پهلوی از نسل اشکانیان بودند که توی دربار ساسانی فعالیت میکردند. اونها تا حدود زیادی ادعای تاج و تخت نداشتند، بلکه به عنوان اسپهبدان، از قلمرو محافظت میکردند. اسپهبد به فرماندهان بخشی از سپاه ساسانی گفته میشد.
اینجاست که فرخ انتقامجو وارد داستان میشه🦸♂️ فرخ هرمز، سپهبد یکی از ارتش های ایران، و یکی دیگر از اشراف پهلوی بود که اتفاقا از خویشاوندان ساسانیان بود. فرخ، شهربراز رو نابود و برکنار کرد و در پی این بود که یکی از اعضای خاندان سلطنتی رو به تاج و تخت برسونه. ولی صبر کن...به لطف شیرویه، و البته اختلافات داخلی بعد از او، تقریبا هیچ مرد ساسانی باقی نمونده بود. پس فرخ هرمز، پوراندخت رو به عنوان شاه ایران پیشنهاد میده.
خیلی مهمه به یاد بیاریم، که تاج گذاری پوراندخت یه حرکت استراتژیک توی اون وضعیت بود، نه یه انقلاب فمینیستی. درواقع، مشروعیت پوراندخت به سختی میتونست زیرسوال بره. چرا؟ اول اینکه، پوراندخت دختر خسروپرویز و از به طور مستقیم از خون ساسانی بود. مشروعیت از نظر بودن از خاندان سلطنتی خیلی مهم بود، چون کسانی که تاج و تخت رو به زور می گرفتند معمولا غاصب خطاب می شدند و مردم اونها رو نمی پذیرفتند. دوما؛ توی آشوبی که برپا شده بود و جنگ داخلی میان اشراف، پوراندخت نقشی نداشت و تصویر عمومی خیلی بهتری از بقیه مدعیان تاج و تخت داشت. برخلاف پدر و برادرش، سعی نکرده بود رقباش رو به روش های، اهم💀اهم، حذف کنه. پس پوراندخت بهترین فرد برای برگردوندن نظم به کشور بود. و بدین ترتیب، در سال 630 میلادی، پوراندخت به طور رسمی به عنوان شاه ایران، تاج گذاری کرد. عنوان پوراندخت به سادگی یک شاهبانو (همسر شاه) نبود، او شاهنشاه (شاه شاهان) ایران شده بود، و خب، اگر منصف باشیم، شاه باکفایتی هم بود!
اجازه بدید اینجا یه پرانتز باز کنم: همونطور که گفتم، پوراندخت دوبار تاج گذاری میکند. دفعه اول که همین الان اتفاق افتاد. ولی بعدش خاندان مهربان دوباره شروش می کنند و پسر شهربراز یعنی شاپور، تیسفون رو که پایتخت ساسانیان بود اشغال میکنه و خودش پادشاه میشه. هرچند که عمر حکومت او هم کوتاه بود! فرخ دوباره به نجات ساسانیان می شتابد و اینبار سعی میکنه خودش پادشاه بشه. برای مشروعیت بخشیدن به حکومتش، سعی میکنه با آزرمیدخت، شاهدخت ساسانی و دختر دیگر خسروپرویز، ازدواج کنه. ولی شاهدخت پیشنهادش رو رد میکنه و با کمک اشراف پارسی، از شر فرخ جان خلاص میشه و خودش پادشاه میشه. ولی ماجرا اینجا ختم نمیشه: پسر فرخ هرمز یعنی خسرو فرخزاد به تیسفون لشکرکشی میکنه و با برکناری آزرمیدخت، دوباره پوران رو روی تخت پادشاهی میذاره. ولی این حکومت پوراندخت عملا تحت سلطه خسرو فرخزاد بود، پس زیاد بهش نمی پردازیم. به جاش، دوست دارم اقدامات شاهبانو ایرانی توی دوره اول حکومتش رو براتون شرح بدم:
یکی از مهم ترین اقدامات پوراندخت، سکه هایی بود که ضرب کرد. این سکه های طلایی به احترام پدرش ضرب شدند و قابل استفاده توسط عموم مردم نبودند. او دستور داد که روی اونها بنویسند: "پوران بازگرداننده خون ایزدان" یعنی بعد از غصب های پی در پی تخت پادشاهی، ساسانیان دوباره به حکومت برگشتند. خلاصه که، بانو از همون اول اسلی کرد😌✨ توی منابع تاریخی اشاره زیادی به ظاهر پوراندخت نشده، فقط اینکه زنی قد بلند و خوش رو بوده. برای همینه که بیشتر از همین سکه هایی که در زمانش ضرب شد، اون رو می شناسیم. هم دوره پادشاهی او رو مشخص می کنند، هم می توان با استفاده از اونها چهره پوراندخت رو تا حدودی بازسازی کرد.
اولین اقدام پوراندخت برای آروم کردن امور "خارجی"، اعلام صلح به رومیان بود. همونطور که گفتم، در زمان خسروپرویز، روابط ایران و روم به گند کشیده شد. دلیلش میتونه این باشه که رومیان مسیحی به دلیل حمله خسرو به اورشلیم و بیت المقدس، از ایرانیان خشمگین بودند و از این به عنوان بهانه ای برای حمله به ایران استفاده کردند. خسروجان کار خاصی نکرده بود که، فقط کلیساها رو به تاراج برده بود و با خاک یکسان کرده بود، و یه صلیب مقدس (که گفته میشد صلیب اصلی هست، یعنی همونی که عیسی بهش بسته شده بود!) رو به عنوان غنیمت برداشته بود🤡👍 پوراندخت عاقلانه تصمیم گرفت که رومی ها رو تحت تاثیر قرار بده و سفیری به دربار روم فرستاد تا صلیب مقدس رو به اونها بازگردونه. درواقع با اینکار، برای خودش زمان خرید تا اوضاع سیاست "داخلی" رو مرتب کنه. که میشه گفت کار کرد، چون تونست تغییراتی در نظام داخلی ایجاد کند و فرماندهان و سران ایالتی را به فرمان خود بیاره.
نوبتی هم که باشه، نوبت رسیدگی به رعیته! مردم اون زمان خیلی از اوضاع ناراضی بودند. حق هم داشتند. شاهان مشغول دعوا بر سر تاج و تخت بودند و به جای رسیدگی به مملکت، برادرکشی می کردند! چرا باید به کسایی خراج بدهند که فقط تشنه قدرتند و نه رفاه مردم؟ این اخبار، به گوش ایراندخت رسید. اول از همه، برای درست کردن وضعیت اقتصاد مملکت، دستور داد سکه هایی به نامش ضرب کنند (یعنی من شاهم!) و میان بازرگانان پخش کرد تا اونها رو به طرف خودش بیاره. بعد به حاکمان محلی نامه نوشت و دستور داد که هرچی خراج از زمان پدرش برعهده مردم مونده، یعنی بدهی هاشون، بخشیده بشه. تصور کن، کشور توی هرج و مرج مطلقه و هر روز داری اخبار بد و بدتر می شنوی (فکر نکنم تصور کردنش سخت باشه)، یهو اعلام میشه که نیازی نیست مالیتی که بدهکاری رو پرداخت کنی! همین کافی بود که مردم تصمیم بگیرند پوراندخت زنی اهل عدالت بود. مورخان اسلامی در وصف پوراندخت گفته اند که "از بار سنگین مالیات هایی که بر دوش مردم بود کاست"
در اینجا بانو دوباره اسلی می کنه و نامه ای به فرماندهان پادشاهی می نویسه: «این پادشاهی را نه به کشتن و قتل دیگران می توان نگاه داشت و نه با سپاه و قدرت لشگریان، تنها با عدل و داد است که می توان به اداره امور پرداخت و با انصاف، آن را پایدار کرد. پادشاه دادگر می تواند ملک را محافظت کرده و نگاه دارد و فرقی میان زن یا مرد بودن او نیست، پس امید دارم از من چنان عدالت و دادگستری و انصافت ببینید که هیچ کس تاکنون ندیده باشد.» از اون جمله ها بودا! پوراندخت تلاش کرد که اختیارات اسران ایالت رو کم کنه تا فاصله طبقاتی و تبعیض ها کمتر بشه. دستور داد کسانی که برای کسب قدرت دست به جنایت زده بودند دستگیر و محاکمه بشوند، و کسانی که مسئول قتل اردشیر سوم بودند رو به اشد مجازات محکوم کرد.
در رابطه با سرنوشت شاهنشاه پوراندخت اطلاعات دقیقی در دسترس نیست. برخی منابع ادعا میکنند که او به بیماری ناگهانی مبتلا شد و قبل از اینکه حتی 40 سالگی رو ببینه، درگذشت. شاهنامه فردوسی یکی از اون منابع هست. بعضی هم معتقدند که وقتی دید با وجود تلاش هاش، پادشاهی رو به افول هست، از تاج و تخت کنار کشید که مبادا تصمیمی بر ضرر ایران بگیره. با برکناری پوراندخت، یزگرد سوم، آخرین شاه ساسانی به حکومت رسید و در پی اون حمله اعراب به ایران، که مطمئنم داستان بعدش رو خودتون بلدید. حکومت پوراندخت، با وجود کوتاه بودنش، آسودگی کوچکی برای مردم بود. نخستین شاهنشاه زن ایران تونست با وجود آشفتگی کشور، برای مدتی آرامش رو به کشور بازگردونه. پوراندخت ستاره ای بود که کوتاه ولی درخشان سوخت، و نور گرمش رو خالصانه به مردم ایران تابید.
خسته نباشی
سپاسگزارممم
عالی بود
قربانت
واییییی پستت شاهکار بود>>>>>>
عاشق تاریخم
تشکر بانووو