جدایی ها همیشگی نبودند.... هیچوقت...اما اینبار رنگ حقیقت بر جامه آنها لکه انداخته است
دیوار هنوز آنجا بود. بعد گذشت سالیان سال هنوز بوی عجیبی میداد؛ بوی جنون. شب ها آن مه اطراف دیوار به رنگ نیلی عمیقی در میآمد که هر سال در روز مهمی از اسفند درخشش مات خودش را نشان میداد و عمیق تر میشد. و صدایی عجیب در آن محدوده میپیچید
روح نیلی رنگ دوباره بر جسمی برگشته بود. جسمی که آن قبلی نبود اما..سنگینی آن روز ها را میکشید. جسم جدید مجذوب آن دیوار بود. و مانند دیوانگان عاقلانه آجر ها را آرام و با دقتی جنون آمیز فشار میداد تا بلکه جواب آن ردیف باشند. هر شب، هر ماه کامل، هر ستاره روشن همه همیشه این صحنه را میدیدند.
جسم جدید انگار گوش هایش از کار افتاده بود. زمزمه ها چرا دیگر نبودند؟ یعنی حالا که سالیان گذشته بود شعله زمزمه سازش دیگر با او زیر یک سقف آبی پهناور نبود؟ دیگر برایش امید نمیفرستاد؟ با چشمانی که از جسم جدید گرفته بود به سقف بالای سرش نگاهی انداخت. در این قطعی برق شهر ستاره های بیشماری بر روی سقف بالای سرش پدیدار بودند. زمزمه ای آرام روانه کرد «شعلهم کجاست؟» و باد صدا را از گوش خود او نیز دور کرد
جوابی به او داده شد؟ نه...جز صدایی کوچک که نسیم به همراه میآورد ″بهت افتخار میکنم..″ دور بر خود را گشت. آتش گرمی در سینهش شعلهور شد. امید باز به روح ناامیدش تابیده بود. شعله او هنوز نفس میکشد...
پس از آن شب هر شب با شعله زمزمهسازش به گفتوگو مینشست. هر شب شعلهش برایش توجه کادو میکرد و میفرستاد.. طبق معمول حتی آن شب را هم به صحبت نشستند و شعله زمزمهسازش وعده آمدنی بعد مکثی کوتاه را داد. پس روح نیلی شده بر روی دیوار نشست. به آسمان چشم دوخت و با ذوق نسیم ها را بررسی میکرد، گویا شعله برایش ناز کرده بود و او خریدارش بود.
اما شعله برنگشت. زمزمهای نفرستاد جز.. سکوت!
چه وقفه و سکوت هایی که همیشه بر دل آنها نیفتاده بود. سکوت هایی که هفته ها، ماه ها و گاه طولانی تر کشیده شده بودند. اما هیچکدام بوی تلخ درد را بر روح نیلی شده روانه نمیکردند. هیچکدام صدای پای دردسر را در ذهن او تکرار نمیکرد؛ جز این سکوت یک روزه
بیش از اندازه خوب بود…🫠🌊
:::)
قلمتون زیباست
مشتاق نوشته های بعدیتون هستم
افتخار میدیم😁
عالیییی
خواستار ادامش هستم
مرسیییی، انتظار نداشتم پارت دومش رو کسی بخونهه🤍
خیلی قشنگهههه