ᴛʜᴇ ɪɴsᴀɴᴇs
بیمار شماره 245 وضعیت : تحت کنترل دکتر روانشناس : پروفسور نورفریوس - لطفا با جزئیات توضیح بده، چرا بهت میگن دیوانه؟ + من هیچ کار اشتباهی نکردم، تنها هدف من در این دنیا تشخیص خلوص قلبی انسان هاست. یک انسان پر احساس بیشتر از انسانی با مغز پر به درد این جامعه می خورد. آن ها به من دیوانه میگویند زیرا کار من، بررسی ذات آدم هاست. آن هایی که قلبی پاک و خالص دارند به مراتب ساده تر از آن هایی که قلبی پر از خشم و نفرت دارند قابل تشخیص هستند. + و چطور مطمئن می شی که قلب کدوم انسان خالصه؟ - سادست، اول آن ها را به خانه ام دعوت میکنم، سپس با چا*قو عدالت قلب آنان را بیرون می آورم، در بشقابی قرار میدهم و مزه می کنم. طعم یک قلب خالص شیرین همانند عسل ناب است، اما قلبی ناخالص مزه ای تلخ همانند قهوه دارد. به نظر شما من دیوانه ام آقای پروفسور؟
بیمار شماره 864 وضعیت : تحت درمان دکتر روانشناس : پروفسور نورفریوس - حالت چطوره؟ + همان حالی که یک مجنون عشق دارد. - چطور؟ + آن ها من را دیوانه خطاب می کنند، عشق خالصانه ام به ورونیکا را به سخره می گیرند و هرگز از آزار من دست نکشیده اند. هنگامی که شیفته یک نفر شوی، خود را تمام و کمال وقف او می کنی و تا مادامی که او را به دست نیاورده ای، بس نمیکنی. اگر زیبایی های عشق را برایت شرح دهم، آن گاه من تنها دیوانه اینجا نیستم. - از لطفت ممنونم، اما توضیح بده دقیقا چی شد که کارت به اینجا کشید؟ + آه، ای دکتر بیچاره... درکت میکنم، زیرا هیچگاه در دام آتش عشق گرفتار نشدی. عشق من به ورونیکا آن چنان خالصانه بود که یک شهر را برایش به آتش کشیدم، صد حیف و افسوس که ورونیکا به درون آتش دوید تا معشو*قه حقیقی خویش را بدون نیم نگاهی به من انداختن برای آخرین بار در آغوش بگیرد. آیا می توانی دیوانه ای چو من را سرزنش کنی؟
بیمار شماره 567 وضعیت : تحت درمان دکتر روانشناس : پروفسور نورفریوس - چرا تو را دیوانه خطاب می کنند؟ + زیرا من تنها شخصی هستم که میتواند راه رستگاری را به آن ناسپاسان نشان دهد. - چگونه این کار را می کنی؟ + اگر یک اسب، یک خرمن گندم و یک انسان در اختیار داشته باشی، رستگاری را برای کدام مناسب تر می دانی؟ یک خرمن گندم از مادر طبیعت جدا گشته، زرد شده و کنده شده است. آن، دیگر عمری ندارد که بتواند رستگاری را از آن خود کند، مگر آنکه با دستان من از زمین جدا شده باشد. یک اسب نیز نمیتواند مفهوم رستگاری را به درستی بیان کند، زیرا تنها هنر او سواری دادن به انسان های ناسپاسی است که رستگاری را پدیده ای پوچ تلقی می کنند. اما انسان میتواند راه رستگاری را برای خود برگزیند. او، میتواند جانش را به دستان من بسپارد و خود را از قید زندگی رها کند. کافیست از خ*ون خود، قدری را به من بدهد و در عوض من به او معجون رستگاری را عطا میکنم. جالب اینجاست که آنانی که به رستگاری حقیقی باور دارند هر بار پس از اتمام معجون به نزد من باز می گردند و اینبار از گوش، چشم، انگشت، زبان خویش نیز میگذرند تا آنکه نیاز به گرو گذاشتن سر خود شوند. آنانی که در نهایت سر خود را به من عطا می کنند، رستگاری را از آن خود کرده اند.
بیمار شماره 1405 وضعیت : نامشخص دکتر روانشناس : پروفسور نورفریوس - بگو ببینم، چه باعث شد دیوانه شوی؟ + من تنها جان مادرم را گرفتم، سگم را مس*موم کردم، به پدرم زهر تزر*یق کردم، دوستانم را تک به تک در اس*ید غرق کردم، دشمنانم را به بدترین شکل ممکن مجازات کردم و پس از آن برای تمام گناهانم ضجه زدم. - معنا و مفهوم خاصی پشت این اعمال نهفته است؟ + آن صدای لعنتی، او از من می خواهد کار هایی را انجام بدهم. کارهایی وحشتناک، و اگر آن ها را انجام ندهم او خود من را مجازات می کند، کنترل من را به دست میگیرد و تک تک اعمالم را با گناهان خویش آلوده می کند. نمیتوانم از دست او فرار کنم، دکتر ها مدام به من دارو می دهند، دیگران فکر می کنند این ها، تنها بهانه هایی پوچ برای بچه ای درک نشده و طرد شده است. من دیوانه نیستم، دیوانه آن ها هستند. شاید اگر آن ها را نیز بکشم آرام بگیرم، میتوانم از خود تو نیز شروع کنم زیرا پسر کوچک بیچاره درون من را به گریه انداختی پیرمرد!
بیمار شماره 2865 وضعیت : تحت درمان دکتر روانشناس : پروفسور نورفریوس + لطفا نحوه کار خود را با جزئیات توضیح بده - دیوانگی... جنون... یک سایکوپث محض... تنها بخشی از القابی هستند که به من نسبت داده شده اند، زیرا جامعه از درک کسانی مانند من ناتوان است. حال بد دیگران، من را تقویت می کند. اگر خود را شکن*جه کنم، لذتی وصف نشدنی را تجربه میکنم. اگر بگویم پرندگان آسمان باید تک تک به زمین بیوفتند و تکه تکه شوند، آن ها باید اطاعت کنند. بخشی از وجود من زاده خود نیست و هدفی والاتر را دنبال می کند. او به دنبال تکثیر درد است، نفرینی که سال هاست گریبان من و امثال من شده. چاره ای ندارم جز آنکه با آغوش باز نفرین را در آغوش بگیرم و او را بپذیرم. من دیوانه نیستم، نفرین دیوانه نیست، انسان ها دیوانه نیستند بلکه تنها نگرشی متفاوت به این دنیای تهی دارند. تو هرگز مرا درک نخواهی کرد و من نیز هرگز تو را. قانون نانوشته دنیا این است، برابری همیشه به معنای برابری نیست.
بیمار شماره 4859 وضعیت : نامشخص دکتر روانشناس : پروفسور اکتیویوس - بگو ببینم، چه شد که تو رو دیوانه خطاب کردند؟ + نمیدانم از کجا شروع شد؛ تنها می دانم که قبل از تو، من دکتر روانشناس همین دیوانگان بودم!
واقعا زیبا بود.
ممنونم.
عالی بود 😭
متشکرم؛
وای داستانات خیلی وایب جالبی دارن موفق باشی
متشکرم؛