لونا همیشه نسبت به آیینه قدی اتاقش یک حس غریبه داشت. نه از ظاهرش، که قاب چوبی تیره و شیشهاش بینقص بود، بلکه از یک تاخیر ناچیز در بازتاب. انگار تصویرش، آن هم فقط برای یک لحظه، نفسگیر بود و بعد خودش را میرساند. «توهمه»، به خودش میگفت، «خستگیه». تا شبی که نور ضعیف چراغ خواب، سایهای لرزان در گوشه آیینه انداخت. وقتی لونا دستش را برای تنظیم موقعیتش بالا برد، تصویرش… مکث کرد. و بعد، فقط بعد از یک مکث طولانی که سکوت اتاق را شکست، همان حرکت را تکرار کرد. دیگر نمیتوانست انکار کند. ترس، سرد و خزنده، در وجودش نشست.
چند روز بعد، بعد از یک دوش داغ، بخار روی شیشه نشست. در میان هالهی سفید، ردی از انگشتان، خطی ناخوانا حک شد. با لرزش دست پاکش کرد، اما کلمات مثل زخمی روی ذهنش ماندند: «بیدار شو.» از آن شب، صداها شروع شدند. زمزمههایی گنگ، نالههایی ضعیف. نه از بیرون اتاق، بلکه از پشت خود شیشه. انگار کسی در سلولی شیشهای گیر افتاده بود و آرام، اما مصرانه، تقاضای کمک میکرد. ضربههایی که اول ضعیف بودند، بعد قویتر شدند. سه ضربه. سکوت. سه ضربه.
لونا تصمیم گرفت. با قلبی که در سینهاش میکوبید، انگشتانش را بالا برد و سه ضربه روی شیشه سرد آیینه زد. در بازتاب، تصویرش… لبخند زد. لبخندی آرام و آشنا. اما لونا لبخند نزده بود. با وحشت عقب کشید. تصویر در آیینه، انگار از جاذبهی خودش پیروی میکرد، جلوتر آمد. صورتش کمی متفاوت بود؛ چشمانش تیرهتر، گونههایش برجستهتر. «این من نیستم!» فریاد کشید، اما صدایش در اتاق خفه شد.
شروع کرد به کوبیدن آیینه. مشتهایش به شیشه برخورد میکرد، اما فقط صداهای خفه و دردناک ایجاد میشد. شیشه ترک برداشت. در هر ترک، چهرهای کشیده و تحریف شده نمایان شد. چهرهای که انگار از پنجرهای به بیرون نگاه میکرد. و بعد، خاطرات شروع به درهم آمیختن کردند. لحظات زندگیاش، حرفهایی که زده بود، احساساتی که تجربه کرده بود… همه شروع کردند به گره خوردن با خاطرات ناشناس. شک کرد. این واقعاً اتاق خودش بود؟ این زندگی، واقعاً زندگی خودش بود؟
صبح روز بعد، مادرش با نگرانی وارد اتاق شد. لونا، آرام و بیحرکت، مقابل آیینه ایستاده بود. انگار مجسمهای از جنس شیشه و انعکاس. «لونا عزیزم؟ حالت خوبه؟» دختر برگشت. لبخندی زد. لبخندی عمیق و رضایتمند، که چشمهایش را سرد و بیروح کرده بود. مادر متوجه نشد که رد انگشتان لونا، این بار نه روی بخار، که با فشاری حسابشده، روی شیشه پاک ماندهی آیینه، جملهای حک کرده: «بالاخره… جای راحتی پیدا کردم.»
و در عمق شیشهی ترکخورده، جایی که نور به سختی نفوذ میکرد، انعکاسی جدید شروع به تپیدن کرده بود. آرام، اما مصرانه. سه ضربه. سکوت. سه ضربه. انگار منتظر مهمان بعدی بود.
جهت حمایت از شما😚🤍
قشنگ بود 🥺
ممنون
خیلی قشنگ بود 😍
باحال بود🌚