خوش اومدین به پارت اول و جایی که داستان رسما شروع میشه امیدوارم خوشتون بیاد خوشگلبلا ها و لطفا حمایت کنین💘🤏🏼
باد سرد کوهستان صورت کائل آردنت را نیش میزد قطار مغناطیسی با صدای خفهای در ایستگاه سنگی توقف کرد و درهایش باز شد هوای آلپ مثل تیغهای یخی به داخل واگن هجوم آورد. یکییکی دانشجوها پیاده میشدند ؛ بعضی هیجانزده ، بعضی رنگپریده ، و بعضی آنقدر ساکت که انگار برای مراسم تدفین آمدهاند.. کائل آخرین نفر از واگن پایین پرید چمدانش را با خودش حمل میکرد و نگاهی به اطراف انداخت ؛ درهای عظیم میان دیوارهای یخی کوهها گسترده بود ، و درست در قلب آن ، دژ عظیمی از سنگ سیاه و شیشههای بلند قد کشیده بود. [Fabled Dragon Academy] جایی که آدمها یا افسانه میشدند… یا هرگز برنمیگشتند چند ثانیه سکوت کرد و لبخند کجی زد «خب… بالاخره رسیدیم» در اطرافش دانشجوها زمزمه میکردند بعضی از دوربینهایشان برای گرفتن عکس استفاده میکردند ، بعضی فقط با دهان باز به ساختمان خیره مانده بودند اما چیزی که توجه کائل را جلب کرد ، ساختمان نبود سایهای از بالهای عظیم از میان ابرهای پایین کوه گذشت. همه سرشان را بالا گرفتند ؛ لحظهای بعد ، اژدهایی با فلسهای آبی نقرهای از میان مه بیرون آمد بالهایش آنقدر بزرگ بود که انگار آسمان را میبرید با یک چرخش آرام از بالای آکادمی عبور کرد و صدای غرش آرامش در دره پیچید چند نفر ناخودآگاه عقب رفتند ، یکی زیر لب گفت: «اون… واقعیه؟» کائل خندید «امیدوارم»
دروازههای عظیم آکادمی با صدایی عمیق باز شدند. از میان آنها مردی با یونیفورم تیره قدم بیرون گذاشت نشان نقرهای اژدها روی سینهاش میدرخشید ، صدایش بدون فریاد زدن در سراسر محوطه پیچید. «به به آکادمی اژدها سواران فیبل خوش آمدید» جمعیت ساکت شد افسر نگاه سردی روی دانشجوها چرخاند «از این لحظه به بعد، بیشتر شما شکست خواهید خورد» چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند اما او ادامه داد: «دویست نفر وارد این آکادمی میشوند کمتر از بیست نفر از شما توسط یک اژدها انتخاب خواهید شد بقیه… فقط خاطرهای از تلاشی نافرجام خواهید بود» باد دوباره وزید و پرچمهای آکادمی در هوا به صدا درآمدند افسر مکثی کرد و جمله آخر را آرامتر گفت: «و اگر خوششانس نباشید… حتی زنده هم از اینجا نخواهید رفت» کائل دستهایش را در جیب گذاشت و به دروازه سنگی خیره شد لبخندش کمی بزرگتر شد «آره…» چشمانش برق زد «این دقیقاً همون جاییه که میخواستم باشم.»
باد سرد کوهستان هنوز در محوطه میچرخید، اما حالا سکوتی سنگینتر از سرما روی جمعیت افتاده بود هیچکس نمیخندید هیچکس حتی زیرلب حرف نمیزد دویست دانشجو روبهروی دروازههای عظیم آکادمی فیبل ایستاده بودند و برای اولین بار واقعاً میفهمیدند کجا آمدهاند افسر چند قدم جلوتر آمد. چکمههایش روی سنگهای یخزده صدای خشک و منظم ایجاد میکرد «اسم من فرمانده والِریوس است.» نگاهش روی جمعیت چرخید «و اگر هنوز اینجا ایستادهاید ، یعنی از اولین فیلترهای این آکادمی جان سالم به در بردهاید» او مکثی کوتاه کرد «اما اجازه بدهید یک سوءتفاهم را همین حالا برطرف کنم.» دستش را به سمت ساختمان عظیم پشت سرش دراز کرد «قبول شدن در اینجا ،، افتخار نیست» چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند اما فرمانده ادامه داد : «افتخار… زمانی است که یک اژدها تصمیم بگیرد روح شما ارزش پیوند را دارد» سکوت دوباره برگشت در همان لحظه صدای بالی عظیم از بالای سرشان عبور کرد همه ناخودآگاه سرشان را بالا گرفتند ، اژدهای آبی نقرهای هنوز در آسمان میچرخید، اما حالا تنها نبود از دل مه کوهستان، سایه دیگری ظاهر شد.. این یکی بزرگتر بود بسیار بزرگتر فلسهای تیرهاش نور خورشید کمرنگ کوهستان را مثل سنگ آتشفشانی بازتاب میدادند وقتی بالهایش باز شد ، لحظهای تمام دره در سایه فرو رفت چند دانشجو نفسشان را حبس کردند یکی زیر لب گفت: «خدای من…»
اژدها با یک حرکت آرام در آسمان چرخید و سپس روی یکی از برجهای بلند آکادمی فرود آمد حتی سنگ زیر پنجههایش لرزید فرمانده حتی سرش را بالا نگرفت انگار این صحنه برایش کاملاً عادی بود «نگاه کنید.» او به برج اشاره کرد «اینها همان موجوداتی هستند که بعضی از شما فکر میکنید قرار است روزی سوارشان شوید» چند نفر نگاهشان را پایین انداختند یکی از دانشجوها ، پسری قدبلند با موهای بلوند ؛ آرام گفت : «ما برای همین اینجاییم» فرمانده لبخند سردی زد «نه.» نگاهش تیز شد و ادامه داد ، انگار منتظر این حرف دهن کسی باشد «شما اینجایید چون هنوز نمیدانید اژدهاها واقعاً چه هستند» سکوتی سنگینتر از قبل افتاد در همین لحظه صدای خفیفی در ذهن کائل گذشت نه یک کلمه نه یک صدا فقط… حسی عجیب مثل اینکه برای یک لحظه کوتاه ، چیزی بسیار عظیم از دوردست به او نگاه کرده باشد کائل کمی ابروهایش را بالا برد بعد دوباره عادی ایستاد شاید فقط خیال بود فرمانده ادامه داد : «از امروز آموزش شما شروع میشود که شامل بقا در ارتفاعات ، شناخت گونهها ، کنترل ذهنی و نبرد هوایی میشود» او کمی جلوتر آمد «اما مهمترین درس شما هنوز نرسیده» نگاهش به قلههای مهآلود دوردست رفت
همه میدانستند منظورش چیست ؛ [محوطه اژدها] جایی که سرنوشت واقعی هر دانشجو تعیین میشد فرمانده نفس کوتاهی کشید «و وقتی آن روز برسد ، بیشتر شما خواهید فهمید که اژدهاها حتی به شما نگاه هم نخواهند کرد» چند نفر بیاختیار مشتهایشان را گره کردند کائل فقط شانه بالا انداخت بعد آرام به برج نگاه کرد اژدهای عظیم هنوز آنجا نشسته بود چشمهای طلاییاش مستقیم به محوطه خیره بودند و برای یک لحظه کوتاه… خیلی کوتاه… کائل مطمئن شد که آن چشمها دقیقاً روی [او] توقف کردهاند ، لبخند آرامی روی لبش نشست «جالبه» زیر لب زمزمه کرد «فکر کنم داستان قراره از اینجا شروع بشه.» باد سرد از میان پرچمهای بلند آکادمی عبور میکرد و صدای پارچهها مثل زمزمهای در فضا میپیچید فرمانده والریوس چند ثانیه به دانشجوها نگاه کرد ؛ انگار داشت تکتکشان را وزن میکرد ، بعد گفت : «حرکت کنین» دروازههای عظیم سنگی با صدایی عمیق بازتر شدند لولاهای قدیمی نالهای کشیدند و راهی به محوطه داخلی آکادمی گشودند دانشجوها مردد شروع به حرکت کردند بعضی سریع قدم برمیداشتند ، انگار میترسیدند عقب بمانند بعضی آهستهتر راه میرفتند و هنوز به برجها و اژدهاهایی که در آسمان میچرخیدند نگاه میکردند ؛ کائل دستهایش را در جیب فرو برد و همراه جمعیت جلو رفت هرچه بیشتر وارد محوطه میشدند ، ابعاد آکادمی بیشتر خود را نشان میداد.. برجهای سنگی سر به آسمان کشیده بودند ، دیوارهای عظیم مثل دژهای قرون وسطایی بالا رفته بودند ، اما میان آنها سازههای مدرن شیشهای هم دیده میشد ؛ جایی که فریاد میزد مکانی میان گذشته و آینده ناگهان صدای غرش کوتاهی در نزدیکیشان پیچید چند نفر از جا پریدند در سمت چپ محوطه ، سکویی عظیم دیده میشد که چند اژدها روی آن نشسته بودند بعضی در حال استراحت بعضی بالهایشان را جمع کرده بودند یکی از آنها که اژدهایی قرمز با فلسهای براق بود ، دهانش را باز کرده بود و شعلهای کوتاه در هوا رها کرد ؛ حرارتش حتی از آن فاصله هم حس میشد یکی از دانشجوها با وحشت گفت: «اونها… اینقدر نزدیکن؟» دختر دیگری زیر لب جواب داد : «ما قراره باهاشون پیوند بزنیم باهوش فکر کردی از دور نگاهشون میکنیم؟»
کائل کمی سرش را کج کرد و با دقت به اژدهای قرمز نگاه کرد فلسهایش مثل گدازه میدرخشیدند Inferno Dragon (اژدهای آتش) اژدها ناگهان سرش را بالا آورد و به جمعیت نگاه کرد مردمک چشم طلاییاش باریک شد چند دانشجو ناخودآگاه عقب رفتند کائل اما فقط خندید. «آره… قطعاً واقعیان» در همین لحظه کسی از کنارش گفت : «تو خیلی آرومی برای کسی که ممکنه فردا خوراک اژدها بشه ! » کائل سرش را چرخاند پسری تقریباً همسن خودش کنارش قدم میزد موهای قهوهای کوتاه، قد بلند، و نگاه تیز ؛ کائل شانه بالا انداخت «خب، استرس داشتن کمکی نمیکنه» پسر کمی خندید «اسمم رِن» کائل دستش را درآورد و کوتاه دست داد «کائل» رن به برجها نگاه کرد «فکر میکنی چند نفرمون واقعاً انتخاب میشیم؟» کائل لحظهای فکر کرد بعد گفت: «کمتر از بیست» رن سوت کوتاهی زد «پس شانسهامون عالیه» کائل با همان لبخند کج گفت : «نه واقعاً» جمعیت وارد میدان مرکزی آکادمی شد.
میدانی وسیع با سنگهای صیقلی که در وسطش مجسمه عظیمی از یک اژدها قرار داشت ؛ بالهای باز ، سر برافراشته و انسانی که روی پشتش ایستاده بود ، زیر مجسمه جملهای حک شده بود: "Bond is not taken. It is earned" (پیوند گرفته نمیشود ؛ به دست می آید) در همان لحظه سایه بزرگی روی میدان افتاد همه سرشان را بالا گرفتند همان اژدهای عظیم و تیره دوباره از بالای آکادمی عبور میکرد این بار پایینتر بالهایش هوا را میشکافتند وقتی از بالای میدان گذشت ، چشمان طلاییاش یک بار دیگر روی جمعیت لغزید و دوباره.. برای یک لحظه کوتاه.. روی کائل مکث کرد این بار کائل هم مستقیم به او نگاه کرد فقط کنجکاوی و شاید کمی ترس اژدها لحظهای بیشتر در هوا ماند… انگار چیزی را بررسی میکرد بعد ناگهان بال زد و در مه کوهستان ناپدید شد رن نفسش را بیرون داد «اون… خیلی بزرگ بود» کائل آرام گفت : «آره» بعد زیر لب اضافه کرد: «و خیلی کنجکاو» رن اخم کرد «چی؟» کائل فقط لبخند زد «هیچی» در همان لحظه صدای زنگی عمیق در سراسر آکادمی پیچید فرمانده والریوس دوباره جلو آمد «دانشجویان سال اول» همه ساکت شدند «به زندگی جدیدتان خوش آمدید.» او به ساختمان اصلی اشاره کرد «از این لحظه به بعد ، شما دیگر مهمان نیستید» مکث کرد «شما [کاندیدای اژدهاسوار شدن] هستید» باد دوباره وزید و جایی در دل کوهستان، صدای غرش دوردست یک اژدها پاسخ داد
سلام داستانت خیلی عالیه چرا دیگه ادامه ندادی؟
محشرهههههه🤌🏻🤌🏻🤌🏻
وایب دسته چهارم میده