(ممنون ای مهربان بانو عزیز)
در سیاهچالِ روحم، جایی که سایهها بلندتر از واقعیت میرقصند و پژواکِ تردیدها، سکوتِ اندیشهام را میشکند، من ایستادهام. چونان سربازی در آخرین سنگرِ هستی، نه منتظرِ فرمانِ حمله، که در انتظارِ ضربهیِ نهاییِ تقدیر. دستانم، که روزی برایِ گرفتنِ جانِ دشمن، یا در آغوش کشیدنِ عشق، مشتاق بودند، اکنون جز بارِ سنگینِ خاطراتِ تلخ را بر دوش ندارند.
آن سربازِ نگونبخت را میبینم؛ نه در میانِ هلهلهیِ پیروزی، بلکه در بستری از خاکِ آغشته به خون، در لحظهای که نفسها به شماره افتاده و دنیا در حالِ فروپاشی است. او، به جایِ لمسِ نرمیِ انگشتانِ معشوق، عکسِ چهرهیِ او را، غبارآلود و خونی، بر سینهیِ لرزانش میفشارد. گویی تمامِ هستیِ ناتمامش، خلاصه شده در آن تکه کاغذِ پاره و یادگارِ عشقی که در هیاهویِ جنگ، گم شد. معشوقِ او، آن سویِ میدانِ مین و آتش، هرگز نخواهد فهمید که آخرین نگاهِ او، نه به افقِ فتح، که به درخششِ محوِ خاطرهیِ او دوخته شده بود. لبانی که توانِ گفتنِ “دوستت دارم” را نداشتند، اکنون در سکوتی ابدی، این ناگفته را فریاد میزنند. این است رازِ دلدادگانی که تقدیر، آنان را در تلاطمِ تاریخ، قربانیِ سکوتِ خویش کرده است.
وجودم، چونان کلیسایی قدیمی است که دیوارهایش از گناهانِ ناگفته و امیدهایِ بر باد رفته، ترک خورده است. هر ستونش، یادآورِ ضعفها و هر پنجرهاش، تصویری از رؤیاهایی است که در مهِ ناامیدی، رنگ باختهاند. من در این دخمهیِ تاریک، نه به دنبالِ بخشایشِ الهی، که در جستجویِ درکی عمیقتر از پوچیِ این رنجِ بیپایانم.
و آن مادر… آه، آن مادر! او نه در میانِ جشنِ بازگشتِ پیروزمندانه، که در ازدحامِ نگاههایِ بیگانه، به دنبالِ نورِ آشنایِ پسرش میگردد. در چهرهیِ هر سربازِ بازگشته، کورمالکورمال، ردِ پایِ او را جستجو میکند، اما تنها غبارِ جنگ و اندوهِ ناگفته را مییابد. این تصویرِ تلخ، انعکاسِ دردی است که چونان شبحی در خانهاش لانه کرده و هر سکوت، گویی فریادِ بلندِ اوست. او میداند که پسرش بازنگشته، نه چون کشته شده، که چون در این گردابِ عظیم، گم شده است؛ گویی روحی سرگردان، در دالانهایِ بیپایانِ جنگ، تا ابدیت.
این اندوه، جزئی از وجودِ من شده است، چونان زخمی که هرگز التیام نمییابد، بلکه با هر نفس، عمقِ بیشتری میگیرد. در این صحنهیِ نمایشِ غمانگیزِ زندگی، ما تنها بازیگرانی هستیم که نقشِ خویش را فراموش کردهایم و در جستجویِ معنایی، خود را در دوزخِ درونمان گم کردهایم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)