دون کیشوت ، مرز بین واقعیت و تخیل
دن کیشوت اثری از میگل د سروانتس در اوایل قرن هفدهم که حتی از شروع انتشار آن جزو بهترین و مشهورترین آثار داستانی به شمار میرود... نکته جالب اینجا است که به عنوان نخستین رمان مدرن شناخته میشود. اثری که شاید ساده تربن فلسفه را در بر میگیرد ولی به قول یکی از بزرگان سینما « همه طرح ها و داستان ها خوب هستند... ولی این شکل دادن به آن ها به روش درست است که باعث ستایش آن ها میشود »
داستان دربارهی اشراف زاده ای است که همراه با خدمتکار وفادار خود ، سانچو ، وارد ماجراجویی هایی مضحک آن هم در حومه شهر میشود.
داستان از جایی شروع میشود که آلونسو ، که به قدری کار کرده که دیگر احتیاج به تمیز کردن خانهاش با دستان خودش ندارد ، علاقهای وسواسانه به رمانهایی دارد که در آن شوالیه هایی از دوران قرون وسطی سوار بر اسب به سوی اژدهایی که دوشیزههایی زیبارو را به بند کشیدهاند میتازند و با کشتن اژدها باز دوشیره ها را نجات میدهند. در یک روز سرنوشت انگیز نه چندان جالب تصمیم میگیرد که سوار بر اسب خود اژدها و غول ها و ... را پیدا کند آن هم در حومه شهر! مشکل اینجاست که اژدها و غول و ... در دنیای واقعی وجود ندارند ولی مشکلی نیست چون تخیل او به اندازهای قوی هست که آسیاب های بادی را غول ببیند و گوسفندان را سربازان دشمن و البته دوشیزهی محبوب در بندش ، دولسینی را نجات دهد. در این بین خدمتکاری به نام سانچو را استخدام میکند تا با او سفر کند با این تفاوت که سانچو در واقع با زیرکی منتظر فرصت برای گرفتن ثروت آلونسو است و در این بین نزدیکان و دوستان آلونسو سعی دارند تا وی را به واقعیت برگرداندن و آگاه کنند
در این داستان که دارای طنزی کنایهآمیز است علاوه بر خندیدن به صحنههای مضحک انسان را به فکر فرو میبرد... اینکه ذهن و تخیل انسان و وسواس تا چه حد میتواند او را کور کند... و البته اینکه اگر سانچو (آگاه) نبود و آلونسو تنهایی به این سفر میرفت ذهن خواننده را درگیر میکرد که آیا آلونسو واقعیت را میبیند یا این چیزی بیش از تخیل مضحک نیست.
میگل د سروانتس در سال ۱۵۴۷ به دنیا آمد پدر او طبیبی دورهگرد بود و او نیز در جوانی با او در سفر هایش همراهی میکرد و نکته جالب این جاست که د سروانتس هرگز به مکتب نرفت و هر آموختهای که داشت به خاطر حضورش در اجتماع بود. وی فردی ماجراجو بود با بنیهای قوی و جسور ، که شمشیر زنی ماهر بود. وی بعد ها در ارتش به عنوان پیادهنظام مشغول شد هرچند که بعد ها توسط اعراب به اسارت گرفته شد و به عنوان برده در الجزیره ماند... سه فرار ناموفق و حتی سکه های پدر مادرش برای خریدش کارساز نبود و بلاخره توسط فردی مسیحی آزاد شد و به پرتغال رفت. برای آرامش خود ازدواج کرد هرچند که ذهنش آرام نشد و آنجا بود که شروع به نوشتن کرد بلکه شاید ذهن آشفتهاش کمی آرام بگیرد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)