آن کافه کنار جاده، با پنجرههای غبارگرفته و میزهای خالیاش، انگار همیشه منتظر بود. منتظر ما، منتظر هر کسی که دلش هوای دو استکان چای داغ و حرفهای ناتمام داشته باشد. صدای بوق ماشینی که انگار عجله داشت، از صدای قلقل کتری چای در دلمان بلندتر بود. ‘بعداً!’ گفتیم، ‘وقتی کارمان تمام شد، وقتی رسیدیم، آن وقت مینشینیم.’ اما سوالی مثل خوره به جانم افتاده بود: به کجا چنین شتابان؟ این سوالی بود که همیشه از خودم میپرسیدم، اما هرگز به دنبال جوابش نگشتم.
انگار تشنهی رسیدن به نقطهای بودم که هیچوقت پیدایش نمیکردم. مثل مردی که در بیابان، به دنبال سرابی میدود که هرگز به آن نمیرسد. آن روز هم، آن قهوهخانه، فقط یک نقطه بود در مسیر بیپایان ‘باید رفتن’. ایستادن در آنجا، شاید یعنی از دست دادن تمام آن 'باید رفتن’های آینده؟ و ترس از این ‘از دست دادن’، باعث شد از خودِ ‘بودن’ غافل شوم. آن چایِ از دست رفته، فقط یک استکان چای نبود؛ نمادی بود از تمام لحظاتی که به بهانهی ‘رسیدن’، زندگی را کشتم…”
چه تلخ است مرور لحظههایی که پیام صادقانه دوستی را به بهانهی ‘وقت ندارم’ نادیده گرفتم. چه دردناک است یادآوری صف کشیدن خانوادهام پشت درهای بسته انتظار، در حالی که من حتی سراغی از آنها نگرفتم. و آن کتابهای بیگناه در طاقچه، که با ‘تمنّای’ خوانده شدن، فریاد میزدند و من، غرق در این توهمِ ‘آیندهی ارزشمند’، پاسخی به فریادشان ندادم.
درون من، صدایی آرام و صادق فریاد میزد: ‘استراحت کن. هیچ چیز خاصی در آن فردایی که نامش را آینده نهادهای، نیست.’ اما من، عذابها را به جان میخریدم و با خود تکرار میکردم: ‘این درد با ارزش است.’ غافل از اینکه حقایق، تیرهتر از آن بود که چشمان انسانی من تاب دیدنش را داشته باشد. هیچ درد ارزشمندی وجود نداشت؛ تنها آیندهای تاریک برای انسانی با زخمهایی که هیچگاه پاک نمیشدند.
حالا، در این تنهایی مطلق، تنها خواهان یک پیامک سادهام: ‘چطوری؟’ خواهان نشستن بر سر سفرهای با خانواده، ورق زدن خاطرات گذشته… اما چه سود؟ حال تنها من ماندهام و کتابها؛ من تنها ماندهام با کلمات و جوهرها… در سکوتِ طاقچهی خاطراتِ افسرده."
من تنها ماندهام با کلمات و جوهرها. و زمان، بیرحمانه از کنارم میگذرد. غبار بر کتابها مینشیند، انگار که خاطراتِ منتظر، خود را در غبار فراموشی گم میکنند. نه سفرهای هست برای جمع شدن، نه صدایی برای شنیدن. فقط من و این سکوتِ سنگین، که گواه تمام 'بعداً’های من است. شاید روزی، کسی این کلمات را بخواند و بفهمد که این درد، ارزشمند نبود؛ بلکه فقط هزینهای بود که برای نزیستن پرداختم. هزینهای برای فراموش کردنِ همین لحظهی حال...
نظرات بازدیدکنندگان (0)