خب سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه ✨🍯 خب اینم از پارت یازدهم پرنسس اسلیترین خدمت شما
فلش بک به فردا صبح : داخل کلاس اسنیپ نشسته بودیم و اسنیپ داشت درمورد فرق ریشه های مختلف داخل معجون با همون صدای یک نواخت و سردش حرف میزد . لورنزو که کنارم بود پاهاش رو روی میز انداخته بود و با انگشترش بازی میکرد . بلیز و تئودور هم کنار هم نشسته بودن تقریبا ردیف های اهر و داشتن باهم کارت بازی میکردن دوتا متقلب حرفه ای و دریکو هم کنار پارکینسون ….. یک لحظه الان من به مالفوی گفتم دریکو ؟ خود به خود نگاهم به سمت مالفوی رفت که مشغول نوشتن یک چیزی روی سک کاغذ پوستی بود و وقتی نگاهش به من افتاد چشمکی زد و همینطور نیشخند احم**قانه ای تا حرص منو در بیاره . سریع به طرف دیگه ای نگاه کردم و سعی کردم به حرف های اسنیپ گوش بدم که یهو مک گونگان وارد کلاس اسنیپ شد و گفت : عذر میخوام پروفسور اومدن پاتر رو ببرم اومدن از اون و سه قهرمان دیگه مصاحبه کنن . اسنیپ با همون لحنش گفت: میتونه بره. و بعد پاتر رفت : لورنزو زیر لب گفت : عالیه ما بشینیم اینجا و صدای یک نواخت اسنیپ رو گوش بدیم اونوقت اون میره عکسش داخل صفحه اول روزنامه ها بیفته . گفتم : کی اهمیت میده انزو درضمن مسابقه هیجان انگیزی نیست یک جورایی مسابقه م*ر*گ برای پاتر هست . اسنیپ که متوجه شد لورنزو داره حرف میزنه همینطوری که بین ردیف ها راه میرفت یهو کتاب رو زد تو سر لورنزو که ساکت بشه و لورنزو غر غر کنان گفت : لعنتی . و منم خنده ای کردم و اونم گفت : خف**ه شو لیدی . گفتم : با اینکه اعصابت خورده بازم بهم میگی لیدی واقعا عجیبی تو . بعد از کلاس اسنیپ و یک کوه پر از تکلیف کلاس تموم شد و همه اومدیم بیرون لورنزو همینطوری که داشت راه میرفت کش و قوسی به بدنش داد و بعد گفت : ظاهرا ویزلی هم با اون پاتر بد شده . گفتم : خب ظاهرا که اینطوره .
فلش بک به چند شب بعد : داخل جنگل ممنوعه روی یکی از درخت ها نشسته بودم و ماه رو نگاه میکردم واقعا ارامش بخش بود که یهو صدای پا شنیدم و دیدم مالفوی داره میره سمت یک جایی اینجا چکار میکنه این قناری ژل زده و حقیقتا واقعا کنجکاو شدم و از درخت پایین اومدم و رفتم دنبالش و وقتی رسیدم دیدم پشت یکی از بوته ها قایم شده و بعد رو به روم رو نگاه کردم و دیدم چهارتا قفس خیلی گنده اونجا هست و ازشون آتیش میاد رفتم سمت مالفوی و گفتم : اینا چین ؟ مالفوی سریع برگشت و گفت : تو اینجا چکار میکنی گریندل میر ؟! یهو دستمو گرفت و منو کشوند طرف خودش و گفت : داری عملیاتم رو خراب میکنی . گفتم : چه عملیاتی ؟! . گفت : دارم پاتر رو تعقیب میکنم دیدم اون غول بی مصرف اومد و با پاتر رفت و منم کنجکاو شدم بیام ببینم چه خبره تو اینجاچکار میکنی؟! . گفتم : من معمولا بعضی از شب ها میام داخل جنگل ممنوعه جناب فضول خان . مالفوی : چطور جرئت میکنی با یک مالفوی اینطوری حرف بزنی . گفتم : ساکت….. یهو جلوی دهنم رو با دستش گرفت و گفت : هیس بزار ببینم و نگاه کرد همون سمتی که هاگرید و پاتر ایستاده بودن که یهو صدای یک زن اومد چقدر شبیه صدای مادام ماکسیم بود که یهو هاگرید به پاتر گفت شنلت رو سرت کن هری زود باش و بعد پاتر هم شنل رو روی سرش گذاشت و نامرئی شد .دست مالفوی رو به زور از دهنم کنار زدم که مالفوی گفت : شنل نامرئی چرا باید اون داشته باشه این ناعادلانه هست !! . گفتم : دو دقیقه غر غر نکن …. (( همون حرف های هاگرید و مادام ماکسیم که داخل فیلم با کتاب بود )) گفتم : لعنتی این دوتا باهم قرار میزارن ؟ مالفوی : از این صحنه ای که دیدم کم مونده بود بالا بیارم که یهو صدای اژدها که داخل قفس بودن اومد و مالفوی گفت : جالبه پس مرحله اول اینه با این حساب پاتر حتما کباب میشه . پشت چشمی نازک کردم که یهو متوجه شدم چقدر من و مالفوی نزدیک بهم هستیم دریکو که متوجه سد تصمیم گرفت یکم اذ**یتم کنه و گفت : حیف دارلینگ تو مکان خوبی نیستیم وگرنه خیلی کار ها میشد کرد و بعد نیشخندی بهم زد و من یکم احساس کردم گونه هام قرمز شدن و سریع از دریکو فاصله گرفتم و گفتم : خب من باید برم . و بعد رفتم به سمت قلعه و هنوز حرف دریکو و اون نیشخند جذابش و ….. مورگانا خودتو جمع کن ! رفتم سمت خوابگاهم و بعد سمت اتاقم و سعی کردم بخوابم که نا موفق بودم
فلش بک به دوروز بعد : داشتم داخل حیاط قدم میزدم که یهو دیدم اکثر بچه ها از این نشان های جادویی نصب کردن که اولش نوشته بود سدریک برنده هست و بعدش تصویر هوش میشد و مینوشت تو متقلبی پاتر ! جالب بود خیلی جالب که یهو لورنزو پیداش شد و دقیقا همین نشان روی سینه اس بود ولی فقط نوشته بود پاتر متقلبه ظاهرا اسلیترینی ها اکثرا طرف ویکتور یا فلور هستن جالبه . &(( از زبان نویسنده : خب میخوام یک نکته ای رو بهتون بگم اگر داخل فیلم با کتاب دقت کرده باشین هری بعد از اینکه نشان ها روی لباس بقیه رو میبینه میره پیش سدریک و درمورد مرحله اول میگه و بعد با رون رو به رو میشه و رون به طعنه میندازه و بعد دریکو بالای درخت میگه چرا درهمی پاتر و مگه منو پدرم شرطی بستیم … اینا که بعدش مودی میاد و دریکو رو به موش خرمایی تبدیل میکنه و بالا پایینش میکنه و بعد حتی تو شلوار کرب هم میذارتش و پروفسور مک گونگان میاد میگه بده و نباید این کار رو با دانش اموزان بکنیم این قانونه خب تا اینجا همه چیز طبق روال عادی هست ولی من یه سری تغییرات ایجاد کردم و اینه که قبل از اینکه مک گونگان دریکو رو به شکل اولش برگردونه مودی سریع با ورد موش خرمایی یا همون دریکو رو پرت میکنه تو آسمون و حالا مورگانا و لورنزو کجا هستن ؟ اونا اصلا نمیدونن دریکو موش خرمایی شده و دارن یک جای دیگه قدم میزنن و حرف میزنن ))& از زبان همون مورگانا : داشتم با لورنزو حرف میزدم که یهو از آسمون یک چیز سفید پرتاب شد و افتاد زمین دقیقا چند قدم جلوی من و من رفتم نگاه کردم و دیدم یک موش خرمایی کوچولو هست لورنزو : از می تاحالا از آسمون موش خرمایی میباره ؟ گفتم : آخی نانازی نگاهش کن چقدر بامزه هست ! . بغلش کردم و نشون لورنزو دادم و لورنزو گفت : بیخیال لیدی این فقط یک موش خرمایی از وسط ناکجا آباد هست ولش کن شاید بره جنگل ممنوعه و خوراک گرگینه ها بشه که من بیشتر اینو دوست دارم . من که انگار یکم به سن کوچیک برگشته بودم و بچه شده بودم گفتم : نه لورنزو نگاهش کن چقدر گوگولی و بامزه هست !!! میخوام نگهش دارم ! لورنزو : چی ؟! تین بیشتر شبیه هیولا هست تا یک موجود بامزه موش خرمایی رو بغل کردم و سرش رو ب*و*س کوچولویی کردم که لورنزو گفت : بیخیال مورگانا این موجود وحشی شاید حتی بیماری داشته باشه موش خرمایی رو گذاشتم زمین و گفتم : واقعا که لورن…. یهو دیدم پروفسور مک گونگان با عجله همراه با چند تا از بچه ها دارن میان و پروفسور مک گونگان گفت : شما دوتا یک موش خرمایی ندیدین ؟ لورنزو : منظورتون این جونور وحشیه ؟ که یهو مک گونگان یک ورد به موش خرمایی زد و موش خرمایی تبدیل به دریکو شد . صبر کن دریکو !!!! وای لعنتی لعنت به این شانس که دریکو با موهای بهم ریخته گفت : اگر پدرم با خبر بشه اون چشم بابا قوری منو تبدیل به …. اصلا ولش کن و بدو بدو رفت
من که تو شک بودم باورم نمیشه دریکو یا همون موش خرمایی رو داخل بغلم گرفتم و حتی سرش رو ب*و*س کردم باورم نمیشه ! که دیدم لورنزو داره با نیشخند نگاهم میکنه و گفتم : چیه ؟! لورنزو : اوه لیدی تو اولین دختری بودی که اینطوری مالفوی رو بغل کرده بودی و حتی سرش هم بو**سیدی گفتم : ساکت شو لورنزو فقط ساکت شو لورنزو شروع به مسخره کردن و شوخی و اذ**یت کردن کرد و منم حوصله اش رو نداشتم و یک جوری پیچوندمش و رفتم داخل اتاقم و گفتم : لعنتی چرا این اتفاق ها برای من میفته مسخره هست !! تصمیم گرفتم بشینم کتاب بخونم تا یکم آرومتر بشم و سعی کردم این قضیه رو فراموش کنم خب فقط من دیدم و لورنزو و خود مالفوی لورنزو هم چیزی نمیگی و مالفوی اصلا حواسش نبود و مطمئنم درگیر این بود به بابا جونش نامه بده که من تبدیل به موش خرمایی شدم آره مورگانا سعی کن فراموشش کنی درضمن فردا اولین مسابقه هست پس سعی کن فراموش کنی تا بتونی فردا لذت ببری .
نظرات بازدیدکنندگان (0)