سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه ✨🍯 فقط قبلش یک نکته بگم داخل این پارت از بعضی کلمات استفاده شده که داخل فیلم یا کتاب هم بوده و من دلیلی برای رد کردنش نمیبینم پس ناظر قشنگ لطفا رد نکن خب اینم از پارت نهم پرنسس اسلیترین
فلش بک به روز های آخر تابستون : با ضربان قلب از خواب پریدم و عرق سردی روی پوستم بود دوباره همون خواب همیشگی رو دیدم با اینکه به این خواب عادت کرده بودم ولی خب بازم برام عجیب بود ، نگاهم به ساعت افتاد ساعت ۷:۱۳ دقیقه صبح بود . این تعطیلات تابستون یکم بیشتر اتفاقی ظاهرا ذهن خوانی میکردم چون مثلا از کنار هر الفی رد میشدم ذهنش رو میتونستم بخونم و بعد هم وقتی به کتابخونه عمارتمون چند هفته پیش رفتم فهمیدم بله من ذهن خوان هستم و برام هم جالب بود و ظاهرا پدرم هم خبر داشت چون خب خودم بهش گفته بودم و اون گفت عادیه معمولا بعضی از اصیلزادگان یک سری قدرت ها دارن . بلند شدم و سمت اینه رفتم و موهایم رو تا خواستم شونه کنم دیدم رگه های نقره ای خیلی بیشتر شده بودن نسبت به قبل یکم تعجب کردم چون واقعا عجیب بود . موهایم رو شونه کردم و بقیه کار هامو انجام دادم و بعد از پله های عمارت پایین رفتم و پشت میز نشستم و پدرم هم در حال خوندن روزنامه بود و فنجان قهوه اش و بقیه صبحانه اش هم کنارش بود . با لبخند گفتم : صبح بخیر پدر . پدرم هم لبخند کوتاهی زد و گفت : صبح بخیر مورگانا . یکی از الف ها اومد بقیه صبحانه رو گذاشت و رفت و منم شروع به خوردن صبحانه کردم که یکی از الف ها اومد و سه تا نامه داخل دستش داشت . پدرم نامه هارو از الف گرفت و گفت : میتونی بری . پدرم نگاهی به نامه ها کرد و گفت : ظاهرا دوتاشون که مال تو هستن . با تعجب گفتم : مال من ؟ . پدرم : خب اسم تو روشون هست بیا . و نامه هارو به الف پدرم داد و الف هم برای من آورد و پدرم هم مشغول خوندن نامه خودش شد . اولین نامه از طرف هاگوارتز بود برای لیست وسایل جدید امسال و دومین نامه از طرف هرمیون بود و منم ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد . گفتم : یکی از نامه ها از طرف هاگوارتز هست برای خرید وسایل امسال و اون یکی نامه از طرف یکی از دوستام هست . پدرم همینطور که داشت نامه رو میخوند گفت : که اینطور خوبه . گفتم : اون نامه مال وزارت خونه هست ؟ پدرم : آره رئیس کل سحر جادو شخصا منو دعوت به مسابقه جهانی کوییدیچ کرده البته من و تو .گفتم : عالیه ! . پدرم : ولی وقت تلف کردنه البته چاره دیگه ای هم ندارم . گفتم : مسابقه کی هست ؟ پدرم : فردا . گفتم : فردا ؟ عالیه ! . پدرم : خب آره پس برای فردا آماده باش .
فلش بک به روز مسابقه : با پدرم تلپورت شدیم به سمت مسابقه و بعد وارد شدیم و جمعیت رو دیدیم که هیجان زده و مشتاق بودن و داشتیم رد میشدیم که یهو مالفوی و پدرش رو دیدم که داشتن به ویزلی ها یک چیزی میگفتن که به احتمال زیادی چیزی جز توهین نبود و دیدم هرمیون و پاتر هم پیش ویزلی ها هستن . ولی انصافا مالفوی خیلی خوشتیپ شده بود و لعنت به این شانس که دقیقا شبیه شخصیت کتابی مورد علاقم شده بود و خب یک جورایی …. خودتو جمع کن مورگانا اهمیتی نداره . من و پدرم رفتیم در بهترین جایگاه نشستیم و خب مسابقه رو نگاه کردیم و باید بگم خوب بود و بعد از چند ساعت که مسابقه تموم شد یهو علامت مرگخوار ها (( کلمه عادی هست و دلیلی برای رد کردنش نمیبینم )) داخل آسمون ظاهر شد و پدرم فقط سریع با خونسردی تلپورتمون کرد به سمت عمارت . به پدرم گفتم : پدر چطوری اینقدر خونسرد بودی ؟ . پدرم : دلیلی برای ترس اینجا ندیدم فقط یک علامت بود که ظاهرا طرفدار هایی که از همون زمان به جا مونده بودن درست کرده بودن چیز خاصی نیست . ولی من یکم برام عجیب بود ولی مهم نیست دوروز دیگه میتونم برم هاگوارتز . فلش بک به دوروز بعد قطار اکسپرس : از پدرم خداحافظی کردم و سوار قطار شدم و سمت کوپه ای رفتم که لورنزو داخلش بود و لورنزو تا منو دید گفت : چطوری لیدی دلم برات تنگ شده بود . گفتم : ممنون انزو . و کنارش نشستم و شروع به خوندن کتاب کردن : بلیز که طبق معمول خواب بود و تئودور هم معلوم نبود کجاست . مالفوی و پارکینسون هم رو به روی ما نشسته بودن و پارکینسون که داشت لاو با مالفوی میترکوند و با ناز و عشوه درمورد تابستونش حرف میزد و مالفوی با دقت گوش میداد و حتی بعضی وقت ها جوابش رو میداد . احساس میکنم مالفوی یکم جذاب تر شده بود (( نشانه عا**شق شدن در مورگانا جون داره معلوم میشه 😅😁)) سعی کردم کتاب بخونم که یهو نگاه سنگینی رو روی خودم سرم رو آوردم بالا و دیدم مالفوی داره بدون هیچ پنهان کاری نگاهم میکنی و تا دید منم دارم نگاهش میکنم چشمکی بهم زد و دوباره به پانسی نگاه کرد . لعنتی این سعی داره منو حرص بده که موفق هم شده البته خب باید بگم بامزه هم هست …. وای مرلین مورگانا داری چی میگی ! بعد از چند دقیقه تئودور نفس نفس زنان پیداش شد و لورنزو گفت : چت شده تئو ؟ . تئودور : حرف نزن انزو خواب موندم . یهو مالفوی گفت : معلومه . و تئو خودش رو روی صندلی پرت کرد و پارکینسون با عشوه و ناز گفت : یواش ! و بلیز هم از خواب بیدار شد که لورنزو با شیطنت گفت : هی نظرتون چیه بریم به سال اولی ها یک خوش امد گویی کوچولو موچولو بگیم . تئودور که منظور لورنزو رو فهمید نیشخندی زد و گفت : آره حتما رسوم هاگوارتز نباید پایمال بشه . تئودور و لورنزو بلند شدن و به زور بلیز هم دنبال خودشون کشیدن و و تئودور با شیطنت گفت : ظاهرا دریکو نمیتونه بیاد چون کارهای عاش**قانه داره خب ما رفتیم و هر سه تاشون رفتن .
و فقط من و مالفوی و پارکینسون داخل قطار مونده بودیم که بعد از چند دقیقه تئو و انزو و بلیز با ظاهر رنگی اومدن داخل و منم گفتم : شما سه تا چکار کردین ؟! . که پانسی با همون صدای جیغ جیغوی رو مخش گفت : نههههه الان لباس جدیدمممم رنگییییی میشههههعه(( فکر کنم متوجه شدین چقدر من پانسی رو دوست دارم 😅🤣))) تئو : یک شوخی کوچولو موچولو بود که عیبی نداره . گفتم : آره کوچولو انگار رفتین داخل قوطی رنگ و بیرون اومدین . بعد در طول مسیر پانسی رو بازوی دریکو خواب رفت و دریکو هم همینطوری نکاه به دور و بر مینداخت و گاهی نگاهش روی من میفتاد و بلیز هم داشت روزنامه میخوند و تئو و لورنزو هم داشتن کارت بازی میکردن که طبق گفته خودشون اصلا تقلب نمیکردن اما یکیشون یکی از کارت هارو داخل آستین لباسش قایم کرده بود و یکی دیگه هم داشت قایمکی کارت هارو عوض میکرد و منم داشتم به بیرون از پنجره نگاه میکردم بعد از چند ساعت که رسیدیم هوا بارونی بود و بارون میبارید داشتم راه میرفتم که یهو خوردم بک یک پسر که عین درخت وسط راه ایستاده بود و برگشت یک پسر با موهای قهوه ای تیره و چشمان مشکی بود قیافه ای جذاب اما سرد و مغرور و بعد با لحن سرد و مغرور گفت : حواست کجاست؟ . گفتم : متاسفم اما تو بودی که عین درخت وسط راه بقیه ایستادی پس تقصیر خودته . پسره گفت : چطور جرئت میکنی میدونی من کیم ؟ . گفتم : بزار حدس بزنم یک اح**مق و بعد از کنارش رد شدم و رفتم ولی حس عجیبی نسبت به اون پسر داشتم انرژی تاریکی و اینا دورش حس میکردم ولش کن مورگانا ارزش نداره مهم نیست و بعد با کالسکه به سمت قلعه رفتیم و بعد که همه در سرسرا بودیم که یهو تئودور گفت : میدونستین چیشده ؟ . بلیز : چیشده ؟ .تئودور : میگن برادر ولدمورت امسال به هاگوارتز اومده و اسلیترینی هست . لورنزو : شوخیت گرفته دیگه ؟! . مالفوی هم که ظاهرا این بحث براش جذاب میومد گفت : واقعا ؟ چه جالب …. و بعد دامبلدور بلند شد گفت : مایلم مطلبی را بهتون برسانم امسال نه تنها هاگوارتز خانه شما هست بلکه میزبان مهمانانی ویژه هم خواهد بود ، در واقع هاگوارتز انتخاب شده ……. همینطور که دامبلدور داشت حرف میزد یهو فیلچ با پای لنگ بدو بدو اومد سمت دامبلدور و بک چیزایی در کوشش زمزمه کرد و بعد دوباره بدو بدو رفت و واقعا صحنه خنده داری بود و بعضی ها خنده ریز و آرومی کردن . دامبلدور ادامه داد : خب هاگوارتز انتخاب شده میزبانی یک رویداد افسانه ای ، مسابقه سه قهرمان ….. همه بچه ها شروع به زمزمه کردن کردن . دامبلدور یه سری توضیحات دیگه هم داد و گفت : بقیه توضیحات باشه برای بعد لطفا با من همراه باشین برای خوش امد گویی مهمانان شایسته آکادمی برجسته بوباتون و رئیس برجسته آن خانم ماکسیم ! که یهو در های سرسرا باز شد و مدرسه دخترانه بوباتون با همون روش ظریف یک نمایش ایجاد کردن و مثل اینکه پسرا از همه گروه ها خیلی مشتاق بودن مخصوصا تئو و انزو تئودور : به به امسال چقدر خوبه بلیز : دقیقا لورنزو : امسال چه م*خ ز*ن*ی هایی انجام بدیم مگه نه ؟ . گفتم : شما سه تا خیلی عو**ضی هستین اینو میدونستین ؟ بعد از اینکه نمایش بوباتونی ها تموم شد وقتی مادام ماکسیم وارد شد تئودور گفت : برگام از هاگرید هم بلند تره. و دامبلدور هم دیت مادام ماکسیم رو به نشانه احترام بو**سید .و بعد دامبلدور گفت : و حالا دوستان ما از شمال لطفا پسران شایسته درام استرانگ و استاد بزرگشون ایوگر دالگور (( درست نوشتم ؟😅)) تشویق کنین .
که یهو مدرسه پسرانه درام استرانگ وارد شدن و با یک نمایش هماهنگ و نظامی انجام دادن و بعد رئیس مدرسه درام استرانگ همراه با ویکتور کرام وارد شدن تئودور : باورم نمیشه این ویکتور کرامه !!! . لورنزو : امسال بهترین سال تحصیلیمه ! . گفتم : آره ویکتور جونتون اومده و کلی دختر بوباتونی معلومه امسال شما شانس خیلی خوبی دارین . و بعدش بوباتونی ها تصمیم گرفتن سر میز روینکلاو بشینن و درام استرانگ ها تصمیم گرفتن سر میز ما یعنی اسلیترینی ها بشینن و بعد شام با چند تا غذای مختلف و جدید روی میز طاهر شد و همه مشغول خوردن شام شدن که یهو متوجه شدم دوتا از پسرای درام استرانگ با لبخند احم**قانه دارن منو نگاه میکنن (( مورگانا جون خوشگلی دردسر داره 😔🤌🏻)) گفتم : از امسال متنفرم : لورنزو که متوجه منظورم شد گفت : اوه مورگانا ناراحت نباش ببین درهرصورت خوشگلی دردسر داره تازه فقط این دوتا اح**مق که نیستن دریکو هم داره خیلی نگاهت میکنه و ظاهرا اون پسره . گفتم : کدوم پسره ؟ . لورنزو با سر به همون پسری که بهش برخورد کردم اشاره کرد که یهو تئودور گفت : لعنتی بچه ها اون متیو ریدله ! برادر ولدمورت همونی که بهتون گفتم . گفتم : چی ؟ مطمئنی ؟ . تئودور : آره . گفتم : اوه عالی شد . لورنزو : چرا ؟ . گفتم : شاید چون با جناب تاریکی وقتی داشتم میومدم رو به رو شدم و یکم بحث کردیم . لورنزو : عجب ورود خوبی مورگانا آفرین! . با بازوم به لورنزو زدم که ساکت بشه . بزار ببینم این مالفوی چی میخواد . بهش نگاه کردم ولی اون یک نیشخند ویک چشمک بهم زد . من امشب فکر کنم دیوو**نه بشم . بعد از شام دامبلدور گفت : توجه کنید لطفا مایلم چند کلامی عنوان کنم افتخار بزرگ چیزیست که دانش اموز بزرگ برنده جام بشه و باید از سه مرحله خطرناک عبور کنه سه مرحله به این خاطر اداره کل یک قانونی رو تعیین کرده برای توضیح بیشتر رئیس کل چند کلمه ای رو صحبت میکنن . که یهو کراوچ اومد جلو تا خواست حرفی بزنه رعد برق شدیدی داخل سرسرا اومد و بعضی از بچه ها جیغ زدن که یهو یکی ورد زد و رعد و برق قطع شد . بلیز : ببینم اون مودی چشم بابا قوری نیست ؟ . مالفوی : ظاهرا که هست . تئودور : اینجا چکار میکنه ؟ . که مودی با همون پای لنگ زده اش اومد و دامبلدور اومد به استقبالش و گفت : دوست عزیز قدیمی خیلی ممنون که اومدی و مودی گفت : شب مسخره ای . که یهو مودی یک چیزی از جیبش در آورد و خورد . بلیز : فکر میکنین چی میخوره ؟ . لورنزو : شاید یکم ا*ل*ک*ل و اون چهارتا یعنی تئودور و بلیز و مالفوی و لورنزو شروع به خندیدن کردن و منم گفتم : مثبت فکر کنین پسر ها . که کراوچ اومد و گفت : …..
گفت : پس از برسی لازم اداره کل و همکاری های بین المللی تصمیم گرفته برای حفظ ایمنی هیچ دانش اموزی پایین ۱۷ سال اجازه نداره برای مسابقات سه قهرمان ثبت نام کنه و یهو همهمه و اعتراض شروع شد از همه جای سرسرا که یهو دامبلدور با صدای بسیار بلند گفت: ساکت!!!! و دامبلدور وردی و زد و جام آتش با شعله آبی رنگش پدیدار شد و دامبلدور گفت : جام آتش ! ، هرکسی مایله در مسابقه شرکت کنه کافیه اسمش رو روی تیکه از کاغذ پوستی بنویسه و تا پنجشنبه شب همین ساعت درون جام بندازه اینکار رو سرسری انجام ندهید درصورت انتخاب هیچ راه بازگشتی وجود نداره هیچ راهی ! و از همین لحظه مسابقات سه قهرمان آغاز میشه . و بعد همگی به سمت خوابگاه های مربوطه رفتن و خوابیدن و منم به سمت اتاقم رفتم و کار های قبل از خوابمو انجام دادم و لباس راحتی پوشیدم و بعد خوابیدم . فلش بک به صبح : از خواب که بیدار شدم ……
نظرات بازدیدکنندگان (0)