خب سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه✨🍯 اینم از پارت دهم پرنسس اسلیترین
فلش بک به فردا صبح : از خواب بیدار شدم و کار هامو انجام دادم و بعد ردا اسلیترین رو پوشیدم و موهام رو مرتب کردم به سمت کلاس اول یعنی با مودی رفتم و من و لورنزو ردیف وسط نشستیم و وقتی مودی اومد روی تخته یک چیزی نوشت و گفت : آلستور مودی موَتش (( درست نوشتم ؟ 😅)) سابق اداره ضد شورش معلم شما در برابر مقابله با رفتار های شرارت امیز اینجا هستم چون دامبلدور ازم خواست ! ، سوالی دارین ؟ و همه بچه ها حتی یک صدا هم ازشون در نیومد و لورنزو با صدای آروم زیر لب بهم گفت : مرلین نجاتمون بده . مودی ادامه داد : هر برخورد با رفتار شرورانه معتقد رو یا رویی عملی هست اما ابتدا کدومتون میتونین بگین چند رفتار نا بخشدونی داریم ؟ . هرمیون گفت : سه تا پروفسور . مودی یک چیزی روی تخته نوشت و گفت و برای چی نام گذاری شده ؟! . هرمیون ادامه داد : برای اینکه نابخشودنی و استفاده از هرکدوم از آن ها …. مودی داخل حرفش پرید و گفت : عواقب وحشتناکی داره و موجب رفتنتون به ازکابال میشه ! ، اداره کل معتقده جوون تر از اون هستین که بدونین چه عواقب وحشتناکی داره ولی من مخالفم ! ولی شما باید یاد بگیرین و آماده باشین ! . یهو یکی از پسرای گریفیندوری که فکر کنم اسمش سیموس بود میخواست آدامس زیر میز بچسبونه و مودی همینطور که داشت روی تخته یک چیزی مینوشت گفت : ولی ظاهرا برای شماها چسبوندم ادامس زیر میز بیشتر اهمیت داره ! . سیموس با حیرت و با صدای تقریبا بلند گفت : امکان نداره این پیرمرد میتونه پشت سرش هم ببینه . که یهو مودی یک گچ به طرف سیموس پرت کرد و بعد یک گچ دیگه به طرف تئودور و بلیز چون داشتن باهم حرف میزدن پرت کرد و یکی هم سمت لورنزو که کنارم بود پرت کرد چون داشت باهام حرف میز . مودی ادامه داد : و این پیرمرد میتونه صدا های ته کلاس هم بشنوه ! . مودی اومد چند قدم جلو و بعد گفت ی کدوم مورد اول رو میتونین بگین ؟ ویزلی ! بلند شو ! . و ویزلی سریع با ترس بلند شد و مودی گفت : یک مورد اسم ببر . ویزلی با ترس و من من کنان گفت : پدرم یکیش رو بهم گفته ایمپروس . مودی : آره پدرت خوب این یکی رو بلده چند سال پیش حسابی اداره کل رو به دردسر انداخته بود این ورد ، شاید این نشونتون بده چرا ؟ که مودی رفت سمت میزش و با خوشنودی دستش رو داخل یک ظرف کرد و یک عنکبوت چندش بیرون آورد و گفت : کوچولو دوست داشتی خوشگل (( توجه : مورگانا از حشرات و این طور جونور ها زیاد خوشش نمیاد )) من تا عنکبوت رو دیدم داخل دستش تکون میخورد بازوی لورنزو رو خود به خود گرفتم . لورنزو با نیشخند : نگو از این ترسیدی . گفتم : نترسیدم فقط چندشم میشه و سریع بازوش رو ول کردم و …
و مودی چوبدستیش رو مقابل عنکبوت گرفت و گفت : ایمپریو ! و عنکبوت سهو به طرز چندش آوری بزرگ تر شد و من اخمی در چهره ام اومد که یهو مودی انداختش روی میز یکی از بچه ها و مودی گفت : نترس کاملا بی خطره و بعد عنکبوت رو انداخت روی صورت کرب و باید بگم خنده دار بود و بعد انداختش روی یک دست دختر گریفیندوری که یهو انداختش دوباره روی صورت ویزلی و مودی گفت : اگر نیش بزنه کشنده هست و مودی میخندید همینطوری که یهو چشماش رفت سمت مالفوی و گفت : به چی داری میخندی ؟ و عنکبوت رو انداخت روی صورت مالفوی من خنده ای کردم که یهو مودی نگاهش اومد روی من و عنکبوت رو انداخت روی میزم و عنکبوت خواست بیاد سمتم که من با کتاب پرتش کردم سمت یک هافلپافی و بعد مودی گفت : با استعداده نه ؟! بگم چکار کنه خودشو بندازه از پنجره بیرون ؟! یا خودش رو غرق کنه ؟! و بعد مودی آوردش طرف خودش و روی دستش گذاشت و ادامه داد : خیلی از استادان گذشته مطلع شدن فقط به دستور همونی که میدونین ایمپرو رو اجرا کردن ولی موضوع اینجاست چطور بفهمیم کی بوده ؟ …. خب حالا یکی دیگه یکی دیگه … بقیه بچه ها دو به شک دستشون رو بالا آوردن که یهو لانگ باتم هم دستش رو بالا اورد که لورنزو گفت : این دست پاچلفتی اح**مق مگه چیزی جز گیاهشناسی بلده ؟ و تئودور و بلیز که نزدیکمون بودن خنده ای کردن و مودی گفت : لانگ باتم درسته؟ بلند شو ! ….. پروفسور اسپرولت میگه در درس گیاه شناسی استعداد بالایی داری و لانگ باتم با ترس تایید کرد و بعد گفت : ام یک ورد به اسم کرسیوتوس داریم . مودی : آفرین درسته درسته بیا بیا !! و لانگ باتم با با تردید رفت و مودی یهو به عنکبوت کرسیو رو زد و عنکبوت به خودش غلت میخورد و صدای سیر سیر زجرش میومد و ظاهرا لانگ باتم این صحنه رو دیده بود حالش بد شده بود و همینطور چند نفر دیگه از جمله هرمیون و هرمیون گفت : تمومش کنین ! متوجه نیستین ناراحتش میکنین ؟! بس کنین ! و مودی چوبدستیش رو از روی عنکبوت برداشت و عنکبوت رو داخل دستش و گرفت و سمت میز هرمیون رفت و روی میزش گذاشت و سرفه ای زد و گفت : ام شاید شما بتونین آخرین مورد رو بگین و هرمیون سرش رو به نشونه منفی تکون داد در حال چشمانش حلقه اشک بود و مودی گفت : نمیدونین ؟ که من گفتم : اوادراکدابرا مودی سمت من چرخید و همینطور همه بچه ها و مودی رو به من گفت :درسته خانم گریندل میر و بعد رو به عنکبوته برگشت و گفت : اوادراکدابرا ! و عنکبوت بی جون روی میز افتاد
تا ورد اوادراکدابرا به گوشم خورد و احساس کردم برای چند ثانیه نفس کشیدن برام سخت شد و به عنکبوت بی جون روی میز نگاه میکردم که یهو متوجه نگاه خیره یک نفر شدم و برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم متیو ریدل که ردیف آخر نشسته بود با نیشخند مزخرفی بهم زل زده بود و منم فقط برگشتم و دوباره به عنکبوت نگاه کردم . مودی : این مرحله نابخشودنی ترین ورد هست چون هیچ راه بازگشتی نداره چرا که هیچکس ازش جون سالم بدر نبره البته به جز یک نفر که همین الان بینمون نشسته و همه میدونستن یعنی کی و همه به سمت پاتر برگشتن و بعد مودی دوباره از همون بطری که داشت یک چیزی خورد و بعد کلاس تموم شد و همه یکم حالشون گرفته بود . با لورنزو از کلاس خارج شدیم و لورنزو گفت : لیدی انگار حالت یکم گرفته هست ؟ . گفتم : چی ؟ نه خوبم لورنزو . فلش بک به چند ساعت بعد : داخل سرسرا همه جمع شده بودن و اسم هاشون رو مینداختن داخل جام و کسایی که پایین ۱۷ سال بودن فقط نگاه میکردن یا تشویق میکردن همینطور که همه مینداختن و اون سه تا اح**مق یعنی لورنزو و تئودور و بلیز داشتن زیر چشمی دختر های بوباتون رو نگاه میکردن تا ببینن کدوم برای م*خ*ز*ن*ی مناسبه و منم گفتم : شما سه تا هیچوقت درست نمیشین . لورنزو : ما خیلیم خوبیم لیدی . تئودور : آره خیلی . بلیز : کسی قدر مارو نمیدونه . پوزخندی زدم و گفتم : هرچی شما ها بگین . که یهو خواستم عقب تر برم که یهو خوردم به یکی که پشت سرم بود و اون کم**رم رو گرفت و مانع افتادنم شد و نگاه کردم و دیدم اون ریدل هست لعنتی ! سریع خودمو جمع کردم و از بغ**لش اومدم بیرون . خوشبختانه کسی متوجه این اتفاق نشده بود و گفتم : چی میخوای ریدل ؟ . با همون لحن مغرورس گفت : جای تشکرته که نداشتم با زمین یکسان بشی ؟ . گفتم : تو پشت سرم بودی . گفت : کدوم آدم عاقلی عقب عقب میره ؟ . گفت : خودت رو معرفی نمیکنی عزیزم ؟ . گفتم : مهمه برات ؟ . گفت : شاید شایدم نه کی میدونه . حوصله بحث کردن نداشتم و گفتم : مورگانا گریندل میر . ریدل یهو یک ابرویش را بالا انداخت و گفت : گریندل میر شبیه گریندل والد نیست ؟ . لعنتی داشت میفهمید باید سریع جمعش کنم پس سریع گفتم : چه ربطی داره خودت داری میبینی اون گریندل والد هست این گریندل میر . خنده آرومی کرد و گفت : بعدا میبینمت عزیزم . گفتم : منو عزیزم صدا نکن . گفت : باشه عزیزم و چشمکی زد و رفت از سرسرا بیرون لعنتی این بیشتر از مالفوی اعصابم رو خورد میکنه …. مالفوی ولی باید اعتراف کنم خیلی جذاب بود و خوشتیپ و …. مورگانا داری چه غلطی میکنی خودت رو جمع کن ! که یهو برادران ویزلی وارد شدن و گفتن : بلهههههههه !!! مچکرم! مچرکرم! خب دوستان ما موفق شدیم ….. که هرمیون گفت : ولی تاثیر نمیکنه و همه چیز رو درمورد باهوش بودن دامبلدور و خط سن و یک معجون احم**قانه توضیح داد ولی برادران ویزلی پای حرفشون بودن و معجون رو سر کشیدن و بعد پریدن بعد از خط سن و همه تشویقشون کردن . بلیز پوزخندی زد و گفت : خب الان یک نمایش حسابی میبینیم و بعد برادران ویزلی خواستن اسمشون رو داخل جام بندازن که ……
که یهو خط سن برادران ویزلی رو پرت کرد بیرون و یهو ریش و مو سفید در آوردن و همه شروع به خندیدن کردن و اونا هم دعوا میکردن و بقیه میگفتن : دعوا ! دعوا ! دعوا ! که یهو ویکتور کرام همراه با رئیس مدرسه درام استرانگ وارد سرسرا شدن و همه سکوت کردن و ویکتور اسمش رو داخل جام انداخت و بعد خواست بره نگاهی به هرمیون کرد چشمک ریزی زد و رفت واییی باورم نمیشههه کرام از هرمیون خوشش میاد عالیه تا چند وقت هرمیون رو ول نمیکنم و یکم اذیتش میکنم و بعد از اینکه کرام رفت بیرون یک پسر درام استرانگی اومد و اسمش رو داخل جام انداخت و تا نگاه عمیقی انداخت و بعد رفت : لورنزو با شیطنت گفت : اوه ظاهرا یکی دوستت داره !! . گفتم : ساکت شو لورنزو با بازوم به پهلوش زدم که یهو متوجه نگاه خیره مالفوی شدم که سوالی و با اخم ریزی در چهره اش داشت منو نگاه میکرد و بعد روش رو گردوند و به جای دیگه ای نگاه کرد . این مالفوی دیگه چش شده ؟ فلش بک به یک روز بعد : دامبلدور : همگی بنشینید زود . و وقتی همه نشستن دامبلدور نور شمع هارو خواموش کرد و تنها فقط نور جام آتش بود که در سرسرا میتابید و بعد از چند ثانیه رنگ شعله ها قرمز شدن و دامبلدور قهرمان درام استرانگ رو خوند که شد ویکتور کرام و بعد قهرمان بوباتون رو خوند که شد فلور دلاکور در نهایت قهرمان هاگوارتز که شد سدریک دیگوری و دامبلدور گفت : و اینم قهرمان ها اما فقط در پایان مسابقه یکی وارد تاریخ میشه و ….. یهو شعله ها دوباره به رنگ قرمز در اومدن و درخشید و بعد یک کاغذ دیگه بیرون اومد و زمزمه ها شروع شد و همه با شک و دامبلدور اون رو گرفت و با تردید بازش کرد و بعد زیر لب زمزمه کرد :
هری پاتر ؟ زمزمه ها اوج گرفت و همه سوالی بهم نگاه میکردن که مالفوی زیر لب غل غر کرد : مگه میشه یک جا این کله پوک نخواد خود نمایی کنه و تئودور و بلیز و لورنزو یکم باهم حرف زدن که دامبلدور با صدایی بلند که پر از حیرت و خشم بودگفت : هری پاتر !؟ و بعد پاتر با قدم های نامطمئن به سمت سکو رفت و همه نگاه ها روی پاتر بود «« یک ساعت بعد »» بعد از کلی دعوا و بحث بلاخره مدیر های مدارس دیگه و رئیس کل به ناچار قبول کردن که پاتر هم مسابقه بده و همه پاتر رو به عنوان متقلب میشناختن و باهاش بد بودن اسلیترینی ها که خیلی خوشحال بودن چون اولا این مسابقه م*ر*گ یک جورایی بود و دوم اسلیترینی ها میتونستم پاتر رو بیشتر اذیت کنن و حالا هافلپافی ها هم با پاتر بد شده بودن چون معتقد بودن سدریک قهرمان اصلی هاگوارتز هست و حتی بعضی از گریفیندوری ها هم شک و تردید داشتن و اما مالفوی مالفوی که اولش اعصابش خورد بود الان خوشحال بپذ چون بیشتر میتونست پاتر رو اذیت کنه . بعد از شام که البته شام انگار بیشتر نگاه های بد بود به پایان رسید و همه به سمت خوابگاهاشون رفتن تا بخوابن و منم به سمت اتاقم رفتم و لباس راحتی ام رو پوشیدم و خودم رو پرت کردم روی تخت و اسنودراپ رو یکم نوازش کردم و بعد خوابیدم .
این داستان شاهکارههههه
ممنون عزیزم ✨🫠