تصویر: نمای بسته از انگشتان دختری که روی کیبورد لپتاپ تایپ میکنند. نور ملایم کافه و بخار چای لیمو که از فنجان کنار لپتاپ بلند میشود، در تصویر دیده میشود.] لپتاپ روی میز کافه؛ میانبُرِ زندگیِ روزمره. نورِ سردِ صفحهنمایش، چهرهی او را روشن کرده و بخارِ چایِ لیمویی که کنارش قرار دارد، موجِ ملایمی در هوا میسازد. انگشتانش با سرعتی موزون بر روی کلیدها میرقصند؛ هر ضربه، واژهای جدید را به دنیایِ خلقشدهاش اضافه میکند.
«شبانگاهان. سکوت، آهسته چون آبی که بلمی شکسته را سرشار میکند، فضا را پر کرده بود. تاریکی، چون میزبانی قدیمی و دیرآشنا، با حضورش سنگین و نافذ، وجودِ خود را اثبات میکرد. او، که گویی از بطنِ شب زاده شده بود، آرشه را در میان انگشتانش فشرد؛ و چنان برفی که بیشتاب بر آسفالت تیره خیابانهای خفته میپاشد سطحِ تارها را با لمسِ نرم و در عین حال استوارِ خود به کار و کوشش وامیداشت. و پسر جوان، که بورانِ بیامانِ مشکلاتِ روزگار بر شانههای نحیفش آوار شده بود، در غارِ خاکستریِ تنهاییاش پناه گرفته بود؛ درها را بر روی هر آنچه که جز موسیقی و اندوهش بود، کوبیده بود و در مرکزِ اتاق، ایستاده، مینواخت. مینواخت و آرشه را میکشید و میکشید؛ از نتهای غمگینِ آغازین تا اوجِ فریادهای درونیاش. اتاق، از نُتها و ملودیها و هزاران ناگفتهای که در قفسِ سینه داشت، انباشته میشد و دستانش، چون رقاصِ دیوانهای بر روی سیمها، هر لحظه تندتر و مصرانهتر میشدند؛ چنانکه گویی جانش را، آگاهیاش را، همه چیز را فدایِ این حالِ هستیبخش کرده بود. در مستیِ این خلق، چون ققنوسی که بالهایش را به آتش میزند، به سویِ خاکستر شدن، به سویِ نیستیِ خودخواسته بال میزد؛ فارغ از آنکه شاید هرگز، باری دیگر، جوهرهی حیاتش بر صفحه هستی رنگ نبازد. ناگهان، صداهایی آشنا در گوشش طنین انداخت؛ نجواهایی که گویی از اعماقِ روحش برمیخاستند: «ما که میگوییم رشتهات را بخوان… هنرت را هم ادامه بده!» این بانگِ درونی، چون جرقهای در تاریکی، وجودش را لرزاند. با هر طنین، آرشه را بالاتر میکشید، گویی میخواست به آن ندا پاسخ دهد؛ آرشه به گردنش نزدیکتر میشد، نزدیک و نزدیکتر، تا آنکه… ناگهان، رهایی! با ضربهای نهایی و رعدآسا، آرشه رها شد. انگار که تمامِ بندها، تمامِ قیدها، تمامِ آن «مینواخت و میکشید»هایِ پر از اندوه، در آن لحظه شکسته شدند. آزاد شد! بالهایش، که تا آن دم در بندِ جسم و درد گرفتار بود، چون ققنوسِ برخاسته از خاکستر، سرخ و برافروخته گشوده شدند؛ و نگاهش، سپید و بیانتها، به افقهایِ دوردست دوخته شد.»
تصویر: زاویه دید کمی بازتر میشود. دستان دختر که از تایپ کردن دست کشیده، روی کیبورد رها شدهاند. فنجان چای لیموی نیمهخورده کنار لپتاپ قرار دارد و چند قطره از بخارش هنوز به چشم میخورد. نورپردازی کافه کمی گرمتر دیده میشود و جزئیاتی از محیط اطراف مانند قفسههای کتاب یا دکوراسیون هنری به صورت محو در پسزمینه نمایان است.] و لپتاپش، که دریچهای بود به دنیایِ دیگری. دنیایی که با انگشتانش ساخته بود؛ جهانی از سکوتِ شبانه، آرشههایی که میرقصیدند و ققنوسهایی که از خاکستر برمیخاستند. حالا، این در بسته شده بود. انگشتانش از رویِ کیبوردِ سردِ لپتاپ کنار رفتند، خستگیِ خوشایندی که پس از خلق، در تارهایِ عصبیاش میپیچید. با حرکتی کشیده و موزون، دستانش را در هم گره زد و به بالایِ سرش برد؛ کششی عمیق که گویی میخواست تمامِ تنشِ جمعشده در شانهها و گردنش را، تمامِ سنگینیِ واژههایی که از ذهنش عبور کرده بودند، آزاد کند. لبخندی محو، اما واقعی، بر لبانش نشست؛ لبخندی از رضایتِ خالق.
تصویر: حرکت کشش بدن دختر را از زاویهای که تمرکز بر روی حالت بدنی اوست، نشان میدهد. لبخند رضایتبخش او کاملاً واضح است.] “انتشار” را زد. صفحهیِ کوچکِ وبلاگش با پیامِ کوتاهِ “نوشتهی شما با موفقیت ثبت شد” روشن شد. نفسِ عمیقی کشید، گویی هوایِ تازه کافه، طعمِ تازهای داشت. همان موقع، صدایِ آشنایِ قدمهایِ گارسون، سکوتِ موقتِ ذهنش را شکست. «بفرمایید خانوم؟ چیزی میل دارید؟» گارسون با همان لبخندِ همیشگی و حرفهای، منویِ جدیدِ فصلِ کافه را رویِ میز گذاشت. نگاهش را از صفحه لپتاپش برداشت و به منو دوخت. لیوانِ چایِ لیمویِ نیمهخوردهاش، یادآورِ ساعاتی بود که غرق در دنیایِ خود شده بود. حالا، واقعیتِ کافه و گارسون و منو، دوباره در قابِ دیدش قرار گرفته بود. نگاهش بر رویِ آیتمهایِ جدید چرخید؛ چشمش به “چایِ ماسالا” افتاد، با آن توصیفِ ادویهای و گرم. فکر کرد: «شاید این، سوختِ مناسبی برایِ فصلِ بعدی باشد.» «یه چایِ ماسالا، لطفاً.»
منو را به گارسون داد و نگاهش دوباره به سمتِ لپتاپ برگشت. پیامِ تاییدِ ثبتِ نوشتهاش هنوز رویِ صفحه بود؛ اثری از دنیایِ دیگری که خلق کرده بود. لبخندش کمی عمیقتر شد، اما بلافاصله با آهی که بیشتر شبیه به وداع با یک رویا بود، جایِ خود را به جدیتِ تازهای داد. دنیایِ واژهها و احساسات، حالا جایِ خود را به دنیایِ سلولها و ساختارها میداد. [تصویر: پنجرهیِ مرورگرِ لپتاپ به دو قسمت تقسیم شده. در سمت راست، متنِ وبلاگ با آن حسِ کلاسیک دیده میشود. در سمت چپ، صفحه اولِ کتابِ زیستشناسی با تصاویرِ دقیقِ سلولی و مولکولی باز شده است. نورِ صفحه دوم، کمی سردتر و متمرکزتر است.]
یک کلیکِ دیگر، و پنجرهای نو گشوده شد. این بار، نه دنیایِ شب و آواز، که دنیایِ زیستشناسی بود؛ دنیایی از DNA، میتوز، و آنزیمها. تصاویرِ رنگارنگِ سلولها و نمودارهایِ پیچیده، جایِ تصویرِ آرشه و ققنوس را گرفتند. لبخندِ اولیهاش، آن لبخندِ ناشی از خلقِ هنری، انگار در همان پنجرهیِ قبلیِ لپتاپش باقی مانده بود؛ جایی در میانِ آن سکوتِ شبانگاهی و بالهایِ سرخِ آزادی. حالا، تمامِ تمرکزش بر رویِ خطوطِ کتاب و پیچیدگیِ حیات بود. دنیایِ احساسات و استعاره، جایِ خود را به منطقِ علمی داده بود و خندهیِ اولیهاش، تبدیل به خط باریک چروکی در پیشانی اش شده بود
نظرات بازدیدکنندگان (0)