سلام سلام. ناظر عزیز من توی این پارت و پارت های بعد از کلمه مرگ خوار استفاده کردم . این کلمه هیچ چیز بدی نداره. پس دلیلی برای رد کردن هم نداره.
همانطور که با بچه ها احوال پرسی میکردم به دختری بر میخورم. کمی بهش نگاه میکنم می میگویم:«سلام.من کاراملی هستم. ویکتوریا کاراملی. یک اصیل زاده ام. البته از نوع نژاد پرستش.» دختر با لبخند رضایت بخشی گفت:«من هم رامیانی هستم. سارا رامیانی. من هم یک نژاد پرست هستم. راستی به نظر میاد منتظر کسی هستی.» با آهی گفتم:«آره.منتظر د.و.س.ت.م هستم.» اصلا باورم نمیشد دراکو رو د.و.س.ت.م معرفی کردم. کمی با سارا حرف زدیم و منتظر دراکو موندیم. تا اینکه اسم دراکو رو خوندن. دراکو روی صندلی نشست و پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی رو روی سرش گذاشت.
کلاه گروه بندی بدون هیچ مکثی و با اطمینان گفت:«اسلیترین» دراکو با غرور و لبخند به سمت من و سارا اومد و همه ی بچه های اسلیترینی براش دست زدن. دراکو امد و روی صندلی جلویی ما نشست و به من گفت:«دیگه چی؟» با آهی گفتم:«هیچی» دراکو و سارا با لحنی مهربانانه و گرم با هم احوال پرسی کردند. انگار هم رو میشناسند. حتی اسم همدیگه رو هم میدونستند. با تعجب بهشون نگاه کردم و گفتم:«وایسا ببینم. شما دوتا هم رو میشناسین؟» دراکو گفت:«ام.. چیزه.. آره.. بابا هامون با هم د.و.س.ت های قدیمی اند.» زیر لب و با اخم گفتم:«فک کردم بابای من تنها د.و.س.ت.ی.ه که بابای تو داره.» سارا گفت:«چیزی گفتی؟» گفتم:«نه چیزی نگفتم» خدارو شکر سارا نفهمید من چی میگم. ولی دراکو فهمید و با خجالت سرش رو انداخت پایین.
بعد از گروه بندی همه بچه ها پروفسور دامبلدور کمی صحبت کرد و بعد شام خوردیم. وقتی شام مان تمام شد پشت سر ارشد هامون راه افتادیم و به سمت خوابگاه حرکت کردیم. سرگروه رمز را گفت و ما وارد شدیم. رمز خ.و.ن اژدها بود. بعد از اینکه وارد سالن اصلی شدیم من و سارا با دراکو خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت اتاق هایمان. توی خوابگاه هر اصیل زاده ای میتونه اتاق تک نفره داشته باشه. مگر اینکه خودش بخواد با کسی تو یه اتاق باشه. پس من از فرصت استفاده کردم و رفتم توی اتاق تک نفره. چون اصلا حوصله هم اتاقی های ف.ض.و.ل رو نداشتم. وقتی رفتم توی اتاق یه دوش گرفتم و لباسم رو عوض کردم. بعد نشستم روی تخت و کتاب نژاد پرستان رو باز کردم و از روی عکس هاش نقاشی کشیدم. اصلا حوصله خوندن اون کتاب رو نداشتم. بعد از تموم شدن نقاشیم هم خوابیدم.
نصفه شب بود و من خواب بودم. که یک صدایی تو سرم شروع به صحبت کرد و همش هم حرفش را تکرار میکرد. اون صدا میگفت:«ویکتوریا. ویکتوریا دخترم. از خواب بیدار شو و برگرد پیش من. دلم برات تنگ شده. برگرد.» یکدفعه با جیغ بلندی از خواب بیدار شدم. از سکوت خوابگاه معلوم بود که همه خواب بودن بجز من. بلند شدم و یک هودی و شلوار مشکی پوشیدم و رفتم به جنگل ممنوعه. چون پدرم میگفت اونجا بهت آرامش میده. روی تخته سنگی نشستم و به دوردست ها نگاه کردم. از دور موجودی رو دیدم. اصلا نفهمیدم اون چیه. پس هیچ عکس العملی نشون ندادم. کمی بهش نگاه کردم تا متوجه شدم داره با سرعت به طرفم میاد. جیغی آروم کشیدم و با سرعت به سمت مدرسه برگشتم. هنوز ساعت ۳ بود و وقت داشتم که بخوام. پس لباسم رو عوض کردم و گرفتم خوابیدم.
صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. رفتم یه دوش گرفتم و ردای اسلیترین ام رو پوشیدم. بعد رفتم توی سالن عمومی اسلیترین و روی کاناپه نشستم و شروع کردم به کتاب نژاد پرستان رو خوندن. کمی نگذشته بود که دراکو هم از خواب بیدار شد و اومد پیشم نشست. گفت:«چه صحر خیز!» کمی خندیدم و گفتم:«همیشه همین ساعت بیدار میشم.» سعی کردم در رابطه با صداهای دیشب باهاش صحبت نکنم، چون هنوز بهش اعتماد نداشتم. کمی به کتابم نگاه کرد و گفت:«پدر تو هم مجبورت میکنه کتاب نژاد پرستان رو بخونی؟» با آهی گفتم:«آره. اون میگه باید م.ر.گ خ.و.ا.ر بشم. ولی خودم حس خوبی به م.ر.گ خ.و.ا.ر شدن ندارم.» کمی سرش رو تکون داد و گفت:«منم همینطور» همینجوری نشسته بودیم که بالاخره سارا هم بیدار شد. اومد اون طرفم نشست و گفت:«پس هر سه تامون ب.د.ب.خ.ت. ی.م» گفتم:«چطور؟» گفت:«منظورم این کتابه.» آهی کشیدم. سه تامون شروع کردیم به خوندن کتاب.تازه فصل اول رو تموم کرده بودیم که بقیه بچه ها هم بیدار شدن.
به خوابگاه برگشتم و کتاب های مربوطه رو برداشتم و با سارا و دراکو به سمت کلاس ها حرکت کردیم. اولین کلاسمون کلاس تغییر شکل با مک گونگال بود. هنوز به کلاس نرسیده بودیم که سارا ازمون جدا شد. ایستادم و با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:«چیشده؟ داری کجا میری؟» او هم ایستاد و با خجالت گفت:«چیزه... میدونی... من کلاسام با شما فرق داره.» کمی مکث کردم و گفتم:«چه فرقی داره؟ مگه سال اولی نیستی؟» گفت:«چرا هستم. ولی خب...» قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه بدو بدو رفت و ازمون دور شد. خواستم دنبالش برم ولی دراکو نذاشت. گفت:«ولش کن» با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:«چیو ولش کن؟ حالا طرفداریش هم میکنی؟ اصلا تو چرا انقدر بهش احترام میزاری؟ فکر کردی نمیدونم موقع خواب داشتی باهاش حرف میزدی و میگفتی چشم حتما انجام میدم؟ تا بهم دلیلش رو نگی نمیزارم سمتم بیای. فهمیدی؟» واقعا اعصابم خورد شده بود. از اون موقعی که با سارا آشنا شدم دور از چشم من داره به دراکو دستور میده. دراکو هم میگه چشم.
از زبان دراکو: داشتیم به سمت کلاس مک گونگال میرفتیم که سارا ازمون جدا شد. داشت به همون کلاس میرفت که ویکتوریا مچش رو گرفت (همون مکالمه بین اونا). وقتی اون حرف ها رو میزد فقط بهش نگاه میکردم. فکر نمیکردم به این زودی بهمون شک کنه.( من: دراکو داری قضیه رو لو میدی. دراکو:نگران نباش میدونم دارم چی کار میکنم.)وقتی حرفش تموم شد با عصبانیت ازم دور شد. اون خیلی باهوشه. خیلی. از زبان ویکتوریا: با عصبانیت به سمت کلاس مک گونگال رفتم. روی یک نیمکت خالی نشستم و سرم رو گذاشتم روی میز. چرا به خاطر یه موضوع الکی سرش داد زدم. من اصلا اینجوری نبودم. البته قبل اون صدا. راستی چرا وقتی سر دراکو داد زدم اون هیچی بهم نگفت؟ اصلا ولش کن. باید سرم به درس خوندنم باشه.
نظرات بازدیدکنندگان (0)