این شعر رو من خودم نوشتم🫠✨
درود✨ امیدوارم حالتون خوب باشه🤍 توی این اسلاید توضیح میدم چطور شد تصمیم گرفتم این شعر رو بنویسم پس اگه نمیخواید بدونید یا واستون خیلی جالب نیست این اسلاید رو رد بشید (: خب حقیقتا… معلم ادبیاتمون چند وقت پیش گفت انشا بنویسیم با موضوع “چرا تو؟” وقتی بیشتر بچه ها موضوع های عاشقانه و حتی خیانت و… خلاصه چیز های جالبی پیدا کردن و شروع کردن به نوشتن، من یکم گیج شده بودم. ایده ای نداشتم. درواقع تیکه های پازل توی ذهنم ناقص مونده بودن. تصمیم گرفتم یه جوری شروعش کنم که شاید ایده ای بیاد به ذهنم. بعد چند جمله نوشتن متوجه شدم که قافیه های خوبی پیدا میکنم پس تصمیم گرفتم که تبدیل به شعرش کنم. حدود ۸ بیت نوشته بودم که قافیه کم اوردم. همون لحظه یکی از بچه ها بهم گفت که “ولش کن، شعر نوشتن سخته، -نمیتونی-” خب… میشه گفت این جمله ها، به خصوص -نمیتونی- برام انگیزه شدن که بیشتر و بیشتر و تلاش کنم که بنویسم و در نهایت من بودم و یه شعر عاشقانه ی ۳۵ بیتی با پایانی غمانگیز. به هر حال ممنونم اگه این تیکه رو خوندید امیدوارم از خود شعر هم خوشتون بیاد🫠
چرا تو آن چشمانت را آن مروارید های ابی رنگت را رو به جهان من بستی جان و جهانم را از هم گسستی پیش از آن حادثه، پیش از آن اتفاق پیش از افتادن جسم بی جانت ز پای پیش از ترکم، پیش از رفتن مینالیدی ز دوری گرفتن میگفتی کای معشوقه ی نازنین ز دردی در دلم هستم غمیگن کای سیمرغ زیبای من ای هر تکه از جان و وجود من مباش دلخور، مشو دلگیر مرگم خارج از خواسته ی ذهنیم هرچند رفتنم اینبار همیشگیت اما عشق در دل تو، جاودانگیست
هرچند عشق ما، آنچنین و اینچنین نبود مثل دیو و دلبر نگین و گلچین نبود این عشق، از همان اول خونین بود بر دل جفت ما، یک نفرین بود میفهمیدیم این ها دوامی ندارند میدانستیم پزشکان دوایی ندارند هنوز و هر ساعت، هر شب و روز غرق افکارم تا به امروز میپرسم ز خود، چرا تو گفتی؟ آن روز اولی که رازت را شکفتی زمزمه کردی دم گوش من “دوستت دارم، خرگوش من” آیا آن روز، هست به یادت هنوز گور تنهایت هست به فکرش یک روز؟ گونه هایم به سرخی سیب بود آن حس برایم همیشه عجیب بود نگاهت بود خیره بر چشمانم لبخندت نیز روشنایی جهانم
آن زمان، تازه داغ ز عشق پریان بودیم حیران، نه همچون حال پریشان لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد ز داستان ما میزدند فریاد ما هم مجنون هم بودیم دیوانه وار عاشق هم بودیم شاد یا غمیگن، گاهی اندوهگین در هر حالی، حتی خشمگین استوار بودیم همراه هم در جهان فانی نیز همراه هم اما هر داستانی پایانی دارد همیشه هم پایان، شادی ندارد
در سکوت آن شب اخر چشمانت نگاه میکردند به من همچو گوهر حتی توان صحبت نداشتی حتی یک خداحافظی برایم نذاشتی عاجز و ناتوان، روی تخت بود برای هر دویمان، سخت کشیدیم مشقت، بسیار در این بخت در چشم مردمان، شده بودیم پست به پایان رسیده بود دیگر وقت این بود برای ما اخر خط میدیدم که آرام خوابیده بودی در همانجا، بدون هیچ سودی تلاش و تقلا بیهوده بود روحمان، افسرده و آزرده بود میدیدم که میکشی، آن نفس های آخرت اما من بودم، درمانده و بیمهارت کاشتم بوسه ای، بر لب رنگ پریده ات نمیشود پاک از ذهنم، خاطره ی عطرت لبخند ملیحی زدی و اشکی بر گونه ات جاری شد عذاب آن چشم پُر، بر دوشم، باری شد آن لحظه ای بود که دیگر “کاشکی” یاری نکرد دگر بر ما “گاهی” نیز زاری نکرد تمام آن سال ها به تاریخ پیوست در چشم من جهان نیز صفحه بست
نظرات بازدیدکنندگان (0)