......
وزارت خونه ! قبلا فقط یکبار به خاطر یک شیطنت در سال چهارم به اینجا آمده بود . البته در این دنیا . بعد همان شیطنت باعث شد در دنیایی موازی پایش به آنجا کشیده شود . پدر بزرگش خیلی دلش میخواست نوه اش یک شغل محترم و پردرآمد در وزارت خونه داشته باشد یا حداقل مانند پدرش ، یعنی پسر او ، شغل خاصی نداشته باشد و از طریق ارث بزرگ مالفوی ها اش اموراتش را بگذراند . کارمند درجه سه بانک که کارش تشخیص جنس و طلسم های گنج های باستانی بود ؟ واقعا که ! کی دیده کار یک مالفوی به اینجا برسد ؟اما اسکور بیشتر از مافوی بودن ، یک گرینگراس بود و همان شغل محقرش در بانک را ترجیح می داد . دراکو هم چنان به تنها پسرش وابسته بود که هیچگاه جلویش را نمیگرفت. وقتی که پدر پشت پسر بود ، از پدربزرگ مظلوم چه کاری بر می آمد ؟
با خجالت و به طبقه مربوطه مامور ها رفت . نگاه های کنجکاو کارمندان که او را تا حالا در محل کارشان ندیده بودند آزارش میداد و مدام با خود فکر میکرد آنها دارند در موردش چه فکری میکنند. به طبقه کارآگاهان که رسید پشیمان شد . چه میگفت ؟ چطور ثابت میکرد که راست میگوید ؟ اصلا از کجا مطمئن بود راست میگوید؟ برای نخستین بار این فکر به سرش خطور کرد" نکنه ... دارم دیوونه میشم ؟ "
اما حالا دیگر برای برگشتن دیر شده بود . مرد میانسالی او را دیده و لنگ لنگان به سمتش آمده بود . - پسر جون . تو اینجا کار نمیکنی نه ؟ - نه من ... من .... سرخ شد . برای چه به اینجا آمده بود ؟ چقدر احمق بود . حالا چه میگفت ؟ زبانش بند آمد اما کارآگاه هم موهایش را در آسیاب سفید نکرده بود . - چی شده پسرم ؟ مورد مشکوکی دیدی ؟ مشکلی پیش اومده که به کمک ما نیاز داری ؟ خونگرمی مرد به او دل و جرئت داد . به آرامی گفت :(( میتونم جیمز رو ببینم ؟ ))
-همون جیمز پاتر ؟ نه پسرم . نیستش . امیدی که در چشمان آبی اسکور نمایان شده بود باز جایش را به احساس احمق بودن و خجالت داد . - خب ... اگه اومد بهش ... پیرمرد حرفش را قطع کرد :(( ببین ، من نمیتونم زیاد توضیح بدم چون ممکنه کارم رو از دست بدم . اما اگه کارت خیلی مهمه میتونی به برادرش ، آلبوس بگی . اون زیاد میاد اینجا و محرم اسرار برادرش تو پرونده هاس . احتمالا چیزای بیشتری میدونه و میتونه بروز بده . چشمان آبی بار دیگر امیدوار شدند . اندیشید " چرا به فکر خودم نرسیده بود ؟ " و به زبان آورد :(( ممنون . خیلی ممنون .))
نظرات بازدیدکنندگان (0)