امیدوارم از این داستان لذت ببرید میخواستم کمی داستان متفاوت باشه همین رو نوشتم و ناظر گلم لطفا داستان رو رد نکن
فصل اول: جیکوب، پسر نفرین شده در سال 2026 میلادی در دل تاریکی شب، در یتیمخانهای در لندن، پسری دوازده ساله به نام جیکوب میزیست. او یتیمی بود با موهایی خرمایی و چشمانی کهربایی. بر تن، تیشرتی ساده و سیاه با آستینهای کوتاه و پاره داشت که بر سینهاش جمجمهای سفید خودنمایی میکرد. گردنبندی نقرهای و ظریف بر گردنش آویخته بود و شلواری جین سیاه و کفشهای ورزشی قرمز بنددار به پا داشت. به رسم همیشگی، جیکوب نزدیک قبرستان مجاور یتیمخانه قدم میزد. او عادت داشت گرگها و سگهای ولگرد آن حوالی را با پرتاب سنگ آزار دهد و آنها را در ترس و وحشت پراکنده کند. اما آن شب، سرنوشتی دگر در انتظارش بود. چشمان کهرباییاش بر سنگی کوچک و بنفشرنگ که بر خاک قبرستان میدرخشید، خیره شد. لبخندی شیطانی بر لبانش نقش بست و فکری بیرحمانه در ذهنش جرقه زد: «چه جالب! یک سنگ آرتمیس. حتماً شهابسنگی است که اینجا افتاده... هه، مهم نیست، من این را برای کار دیگری میخواهم.» جیکوب ناآگاه از سرنوشتی که در کمینش بود، سنگ را با دست چپش برداشت تا به سوی سگی که آن حوالی پرسه میزد پرتاب کند. اما به محض آنکه دستش را بالا برد، ماه کامل از پشت ابرهای سیاه بیرون آمد. به طرز عجیبی، بدن جیکوب خشک شد. تلاش کرد دستش را پایین بیاورد، اما نتوانست. با نگرانی زمزمه کرد: «چه اتفاقی دارد برایم میافتد؟»
سنگ کریستالی بنفش زیر نور ماه کامل، با جرقههایی بنفش شروع به درخشیدن کرد و به طرز اسرارآمیزی از طریق دست چپ جیکوب جذب بدنش شد. این اتفاق باعث شد تا علامتی هلال ماه سیاه بر روی دستش نقش بندد. گویی دیانای او، از نورونهای مغزش تا گلبولهای قرمزش، شروع به دگرگونی کرده بود. این تحول چنان ناگهانی بود که جیکوب از هوش رفت. وقتی به هوش آمد، از شدت سردرد، دستش را بر سرش گذاشت و بلند شد. لباسهای خاکیاش را با دستانش تمیز کرد و به اطراف نگریست. متوجه شد که چیزی درست نیست. با حیرت گفت: «چرا برگها و محیط اینقدر بزرگ شدهاند... صبر کن، این حرف اشتباه است. من کوچک شدهام!» صورت خود را با شدت فشرد. درد شدیدی احساس کرد. «نه، انگار خواب نیستم و واقعاً بیدارم.» کمی سوزش در پشت دست چپش حس کرد. به آن نگاه کرد و آن علامت هلال ماه سیاه را دید. «از این بدتر نمیشود.» صدایی از پشت سرش آمد: «اتفاقاً چرا، بدتر هم میشود.» وقتی به عقب برگشت، چند گرگ و سگ عصبانی را دید که به او خیره شده بودند. جیکوب حالا به اندازهی پنجهی یک گرگ کوچک شده بود. در دلش اندیشید: «گرگها و سگها میتوانند صحبت کنند؟ نه، این اشتباه است. من زبان آنها را میفهمم.»
یکی از گرگهای خاکستری با خشم غرید: «بهتر بود نمیفهمیدی، بچه جون. با همین پنجهام حساب تو را میرسم تا دردی را که به ما زدی، حس کنی.» گرگ با پنجهاش ضربهی محکمی به جیکوب زد. او چنان به هوا پرتاب شد که از پیشانیاش خون جاری گشت. جیکوب به سختی بلند شد و شروع به فرار کرد. گرگها و سگها با خشم او را دنبال میکردند تا انتقام بگیرند. پاهای کوچکش در گل و لای فرو میرفت و او بارها به زمین میافتاد. ناگهان، گرگ سفید و پیری به نام آلفا، راه را بر آنها سد کرد و گفت: «اگر ما هم مثل او رفتار کنیم، چه فرقی با او داریم؟» جیکوب با خوشحالی فریاد زد: «ممنونم!» آلفا برگشت و گفت: «اشتباه نکن، من هم از تو متنفرم.» جیکوب ناامیدانه دستش را پایین انداخت. «آه، حق با شماست.» آلفا نزدیکتر شد و گفت: «اما به تو یک فرصت میدهیم تا کار درست را انجام دهی.» جیکوب پرسید: «مثلاً چه کاری؟» آلفا پاسخ داد: «خیلی ساده است. یکی از نوههای من بیمار شده. اگر بتوانی گل «ملیناورز» را پیدا کنی، او را درمان میکنیم و ما هم تو را میبخشیم.»
گرگی خاکستری به نام اومگا، با عصبانیت پنجهاش را بر قفسهی سینهی جیکوب گذاشت و گفت: «اگر فکر فرار به سرت بزند، خودم تو را میکشم.» جیکوب که نفسش بند آمده بود، به سختی گفت: «چرا... باید... زندگی خودم را با دروغ گفتن... و فرار کردن به خطر بیندازم؟» اومگا آرام گرفت و عقب رفت. «آره، راست میگویی. تو احمق نیستی.» آلفا نزدیک شد و گفت: «اومگا، تو هم همراه او برو تا پایش را از گلیمش درازتر نکند.» اومگا در جواب گفت: «چشم، پدربزرگ آلفا.» جیکوب پوزخندی زد و گفت: «پس اسم تو اومگا است و پدربزرگت هم آلفا؟» اومگا جواب داد: «بهتر است زیاد خوشحال نباشی. حالا راه بیفت.» آنها در کنار هم به راه افتادند و دیگر حرفی نزدند. به نزدیکی کوهی بسیار بلند رسیدند. حتی حالا که جیکوب کوچکتر شده بود، کوه برایش بلندتر به نظر میرسید. اومگا با غرشی دندانهای تیزش را که مانند چاقو بودند، نمایان کرد و گفت: «آن گل ملیناورز آن بالاست. رنگش آبی شفاف و اثیری است. باید آن را برایم بیاوری.» جیکوب با عصبانیت گفت: «حداقل کمی کمک کن.» اومگا با خشونت گفت: «این وظیفهی تو است، نه من.» جیکوب در جواب گفت: «حداقل میتوانی مرا مثل یک تکه گوشت پرتاب کنی، مگر نه؟» اومگا پوزخندی زد و گفت: «این ایده را دوست دارم.» و با دندانهای تیزش، یقه جیکوب را گرفت و محکم او را به سمت بالا پرتاب کرد. جیکوب به یکی از سنگهای کوهستان برخورد کرد و زخمی شد. فریاد زد: «از عمد این کار را کردی، مگر نه؟»
اومگا با صدای بلند گفت: «این فکر خودت بود، جیکوب!» جیکوب با بیحوصلگی گفت: «حالا هرچه.» او به سختی از کوه بالا رفت و چشمش به گل ملیناورز افتاد. با خوشحالی فریاد زد: «عالیه! پیداش کردم!» گل برایش بسیار بزرگ بود، اما با هر سختی که بود، آن را کند و به سمت اومگا رفت. «پیدایش کردم!» اومگا با خوشحالی گفت: «عالیه! حالا باید سریعتر برویم قبل از اینکه دیر شود.» به جثهی کوچک جیکوب نگاه کرد و در دلش کلنجار رفت. «لعنت بهش! جیکوب، سوار پشتم شو.» جیکوب به سختی سوار پشت اومگا شد و اومگا شروع به دویدن کرد. در حین دویدن پرسید: «تو چطور انقدر کوچک شدی؟» جیکوب در جواب گفت: «خودم هم نمیدانم. فکر کنم به خاطر آن سنگ و ماه. شما گرگها و سگها که درباره ماه خیلی میدانید.» اومگا گفت: «اینها مال قصههاست که گرگینهها زیر نور ماه کامل ظاهر میشوند.» جیکوب گفت: «آره، خوب، من فقط بدنم کوچک شده، وگرنه همان انسان قبلی هستم.» اومگا گفت: «آره، برای تو زیر نور ماه کامل، همه چیز کمی متفاوت است.» جیکوب با کنجکاوی پرسید: «ماه کامل چند روز است؟» اومگا گفت: «تا نصف شدن ماه، فقط ۱۰ روز.» جیکوب با طعنه گفت: «عالی شد! ۱۰ روز باید صبر کنم.» اومگا دوباره در دلش کلنجار رفت و گفت: «نیاز نیست صبر کنی. احتمالاً چیزی که درباره گرگینهها وجود دارد، درباره تو هم صدق میکند. وقتی صبح شود، تو به اندازهی اصلیات برمیگردی.» آنها به مقصد رسیدند. گل ملیناورز را به تولهگرگ کوچولوی مادهای، خواهر کوچکتر اومگا، دادند. کمی صبر کردند و با درخشش نور آبی، بیماری توله گرگ از بین رفت و او به خواب رفت. آلفا گفت: «کارت خوب بود، بچه آدمیزاد... تقریباً آدمیزاد... پسر نفرین شده، چطور؟» جیکوب لبخندی زد و گفت: «هم عالی است و هم خفن. و من قول میدهم دیگر هیچ سگ یا گرگ یا هیچ موجود دیگری را اذیت نکنم، اومگا.» اومگا با لبخندی گفت: «بهتر است همینطور باشد، جیکوب، پسر نفرین شده.» آنها با هم دست دادند. ناگهان صبح شد. پشت دست چپ جیکوب، جایی که علامت ماه بود، شروع به درخشیدن کرد و بدنش به اندازهی اصلیاش برگشت. در آن قامت اصلی، دیگر نمیتوانست حرفهای گرگها و سگها را بفهمد. جیکوب چیزی به یاد آورد. «وای نه! باید سریعتر برگردم!» سریع کنار رودخانه صورت و دستان زخمیاش را شست و به یتیمخانه بازگشت. وقتی به آنجا رسید، زن و مردی که در یتیمخانه کار میکردند، رو به او کردند و گفتند: «یک خانواده برایت پیدا شد! میخواهند تو را به فرزندی قبول کنند، جیکوب. و این سه پسر هم قرار است برادرانت باشند: جک، پسر بزرگتر ۱۶ ساله؛ کوین، پسر ۱۴ ساله و وسط خانواده؛ و هنری، برادر کوچکترشان، ۱۳ ساله.» جیکوب گفت: «وای نه! دیگر بدتر از این نمیشود.» سرنوشتی عجیب و پر از ماجراجویی در انتظار جیکوب با خانوادهی جدیدش بود. داستان ادامه دارد...
تولدت مبارک امیدوارم به آرزوهات برسی
ممنون
عالی بود خسته نباشی پارته بعد هم تونستی بنویس