سلام به همه با پارت جدید رمانم آمدم😌 امیدوارم بخاطر تنبلی کردنم منو ببخشید می خواستم بیشتر تنبلی کنم ولی دیدم نه نمی شه 🥲پس دیگه مجبور شدم پارت جدید رو بنویسم😅 ( بلی در این عیام بی پارت جدید من بجای نوشتن فصل ۱ داشتم فصل ۲ رو می نوشتم😐😶🌫) یه ناظر فرشته گیرم اومده🥺
به سمتش آروم آروم حرکت کردیم! و..... هیچ کلمهای نمیتونست وضعیت رو توصیف کنه. چشم هامون گرد شد و دهان هامون باز شد ، اما ! نه از شوک یک اتفاق خارق العاده، بلکه از تکرار یک ف.اج.ع.ه ! (در اینجا منظور این است: باز هم د.اغ.ون شده بود و رکورد دا.غ.ون شدن رو شکسته بود.) درسته!.... برای اولین بار در تمام ان سال های تمرین و خندیدن ها ، خوشی و نا.خ.وشی هایی که داشتیم ، در یک نکته به تفاهم رسیدیم و باهم هم صدا شدیم ! - لئوووووننن!؟ 😨😱 لئون غرق خوn بود و در هر لحظه به سختیه نفس کشیدنش افزوده می شد. فردی او را با احتیاط بلند کرد و روی مبل گذاشت!
من و فردی، مثل افرادی که تا حالا تو کل عمرشون آ.د.م ندیده بودن ، به لئون خیره شده بودیم و شبیه دو عدد مجسمه ، خشکمون زده بود ! نه...! اشتباه نکنید! آدم دیدیم...! ولی تا حالا آدمی مثل لئون ندیده بودیم !! 😮💨 لئون با صدایی ضعیف که به سختی شنیده میشد شروع کرد به زمزمه! - ما باختیم!... همه... 🪦! اونا فردا حم.له میکنن!. - نه، میدونی بامزه ترین قسمتش چیه؟ حال ندارم برم وسایل کمک های اولیه رو بیارم! 😮💨 + یه کوچولو بی ر.ح.م نیستی؟😒 و به همین منوال به سمت آشپزخونه رفتیم! شور بختانه یا خوشبختانه زمانی که پیشش برگشتیم بیهوش بود و دیگه توان حرف زدن نداشت! (از دورن بخاطر شادی به پرواز در اومده 🙄) هر لحظهای که میگذشت نبض لئون ضعیفتر میشد و رنگ صورتش از قبل هم سفید تر می شد؛ به طوری که دیگه تمایزی بین گچ و صورت لئون دیده نمی شد ! من و فردی شروع به شستن دستهامون کردیم و تجهیزات جراحی ، نخ و سوزن و الکل رو برداشتیم. فردی دستی بر روی موهاش کشید و... - بلدی؟ + آره، از روی عکسای کتابا یاد گرفتم!!😅 تو چی بلدی؟؟ - آره بلدم! و باری دیگر به یک توافق رسیدیم ! +-تو همهچی بلدی!.😮💨 -+ .....؟؟ 😶
دو روز از زمانی که لئون مثل شب.حی ظاهر شد و منو تا مرز س.کته برد، گذشته بود! + اخ... سرم! احساس میکنم یکی با 👊 کوبیده بهش! بالاخره بیدار شدی؟ -ها آره!"🥱 یا خدا! روح...!"😱 الکسا چقدر ترسناک شدی! چندر نخوابیدی؟ + مشکل خواب نیست، من قبلا بیشتر از این بیدار موندم! - پس مشکل چیه؟ +ههههههه! لئون بلند شد و سرش رو خاروند... - دیوونه شدی؟ چرا می خندی ؟ + نه، جادم تموم شده! - ... فردی با چهره ای خسته سر و کلش پیدا شد . زیر چشماش گود افتاده بود، واضح بود که نخوابیده !! - عه، پس زندهای لئون...! + مگه باید م.ر.د.ه باشم فردی؟ 😰 - نه، ولی فکر کردم احتمال داره م.ر.ده باشی... آخه من تا حلا ج.راحی نکرده بودم! 😅 + ج.راحی...؟ بلند شدم و دستی بر روی صورتم کشیدم و... - آره لئون، من و فردی تو رو ج.راحی کردیم. منم اولین بارم بود، از روی عکسای توی کتابای کتابخونه یاد گرفته بودم!! فردی خندید و ادامه داد + پوف! فکر کردی قراره آخرین نفسهات رو بکشی؟ 🤣 - منم فکر کردم که گفتی کار درستی! 😏 + من گفتم بلدم، نگفتم کارم درسته 😎! گفتم؟ 😏 صدای خندهها و قهقهههای ما در کل محوطه پیچید! لئون آهی کشید..... - آیا ج.ون من براتون تبدیل به یه بازی شده؟ آیا من مسخرهتونم؟ آیا من م.و.ش آز.مای.شگ.اهی شدم! من کی روحم رو فر.و.خ.تم و خودم نفهمیدم ؟چرا زندگی اینکارو با من میکنه؟ اگه می.م.رد.م چی؟ 😖 (عزیزان ببخشید که اینقدر بد.ب.خ.تش کردم ، دلم کباب شد😔) بعد از کمی مسخرهبازی و 🐛 ریختن، بالاخره مثل بچه آدم نشستیم و شروع به گوش دادن به لئون کردیم! - خب ماجرا از این قراره که __ ( 🤫🤫 )
چندی بعد ساعت سه نصفه شب بود..... صدای قدم زدن میاومد! چماق را برداشتم! میپرسید چرا چماق؟.... خو معلومه، چماق زیاد میخ و پیچ داره، برای همین میتونی با کمی تلاش با کمک نخ بهش سیر بچسبونی!! شنیدم برای دور کردن ارواح مفیده😌 فکر... کنم😶🌫️ به سمت در حرکت کردم و در رو به آرامی باز کردم و.... با تمام توانم و با گذاشتن اندکی هاله و جادو روی چماق، آن را به حرکت درآوردم و کوبیدم تو............................ کوبیدم.... کوبیدم..... تو..... صورت.... لئووووون! 🙄 - لئون؟! اینجا چه میکنی؟ و بچه بدبخت با صورت نقش بر زمین شد 😶🌫️ (طفلی!) بعد کمی سکوت ..... + صورتم خیلی درد داره !! - شرمنده!😵💫👈🏻👉🏻 من فکر... فکر کردم... تو.... شبحی🥲 + باشه بیخیال، ولی یه سوال جزئی دارم. چرا میتونم ذهنتون رو بخونم؟ -چی تلاوت میکنی رفیق؟ اگه میتونستی که اون تو صورتت ..... خودت می دونی منظورم چیه!😔 + 😶🌫️ منطقیه! - آخه آدمی منطقی تر از من هم توی دنیا هست مگه ؟! + خیر 😓 ولی من واضح نمیبینم، یه جورایی تار و ماره! -افرین، مایل به گرفتن تیتاب طلایی هستی؟ + خیر! - حیف شد که!. + ...................... - ....... ولی فکر کنم باید دلیل داشته باشه!. کمی به فکر فرو رفتم (فکر؟ الکسا؟ ها؟ 😦) + فکر میکنی دلیلش چیه؟ - نمیدونم، ولی منم یه کوچیکی از ذهنت رو بخونم!........ شاید بخاطر اینه که تقریباً همه جادم رو به قلبت وارد کردم تا خونت به گردش در بیاد! از اونجایی که وقتی داشتیم جراحی میکردیم به طور اتفاقی جای اشتباهی رو بریدیم و نزدیک بود خرمات رو بخوریم و مثل فرشتهها دو عدد بال در بیاری!! کمی نه، همهٔ جادم رو صرف به گردش درآوردن خونت کردم! فرضیم همینه 😎" (در ذهن الکسا چه میگذرد: فردی اینا رو گفته! 😐 ولی من که قرار نیست لو بدم) + ایا این عجیبه که من هیچ یک از حرفات رو نفهمیدم؟🤨 - نه... منم دقیقا منظور خودمو نفهمیدم! اصلاً اینا چه ربطی به هم دارن؟ + ها. (سخنی از نویسنده :عزیزان، کفگرم به ته دیگ خورده ! ایده هام ته کشیده🥲) (نکته: هر پارت که مینویسم وضعیت صحبتها بستگی به آخرین انیمه یا مانهوا یا مانگا یا کتاب و رمانی داره که خوندم داره. پس واقعاً فاز نوشتن رمانم دست خودم نیست، لطفاً منو ببخشید🙇♀️ شاید یکم فارسیایه شده باشه، خب آخه الان مثلاً دارم فارسی میخونم😅) راستی اینم فلش بکه پارت ۴ یادم رفته بود بزارمش! فلش بکه پارت ۴ - لئون چرا زانوی غم بقل گرفتی و گریه می کنی ؟؟ + برو پیه کارت الکسا ! دلیل گریه ی لئون = ... 🪦💸🪦 لئون بعد از رفتن الکسا - خدا ر.ح.م.ت.ت کنه تو زندگی بعدیت هم بیا پیش خودم🤧
دستم خورد😶
فرصت؟🍓
راستی خیلی داستان جالبی بود🤗
عالییی بوددد!
مرسی🙃
وای این پارت چقد باحال بود😂
مرسییی🙃
مرسی رمانمو معرفی کردی❤🤍
و رمانتم مثل همیشه عالی دلم برای لئون سوخت😂
خواهش🙃
اوه من بیشتر دلم براش سوخت😅🤣
بیچاره
اصلا نگران نباش بدبخت تر هم می شه😅
وای😂
بیچاره لئون عزیزم😭
طفلکی
فکر کنم الکسا از یجا دزدی کرده اون چماق رو ولی نمیدونم از اوموری یا استرینجر تینگز😂
نمی دونم 😅
الکسا سیر واسه ومپایره اشتب زدی😂😂😂
😅🤣
من غلبه بر تاری کر رو هم می خونم😊
پیاماتو اونجا دیدم🙃
😁😁
عالییی بود🥰
مرسیی🙃💖
😊😊
یاد poly ai افتادم😂💔
خیلی قشنگ بودددد عالیی✨🛐
مرسی🙃✨
عالیییی بوددد🛐😃
مرسییی🙃