تابستان...... وقتی گرمای خورشید همه ی گیاه و حیوونا رو قلقلک میده وقتی خبری از درس خوندن و سختی کشیدن نیست وقتی که میتونی با دل خوش شیرجه بزنی داخل آب استخر یجورایی انگار همه چیز بر وفق مرادته و سه ، نود روز و یک چهارم سال ..... شامل تابستون دوست داشتنی ما میشه
ولی داستانی که من میخوام تعریف کنم نه از گرماست و نه از تعطیلات بلکه از زمان رنگارنگ ترین فصل سال ....پاییزه ولی خب..... درسته که پاییز فصل رنگ و برگ ریزون و بارون و خنکی و خیلی از این جور چیزای ولی فصل بدبختی ، درس ،مدرسه هم هست و داستان من هم از سال دوم مدرسه و درست از اولین روز این فصل تلخ و شیرین شروع میشه لباسم رو پوشیده بودم و صد بار جلوی آینه خودمو مرتب کرده بودم نشستم داخل ماشین و در طول مسیر از پنجره بیرون را تماشا کردم در ضبط آهنگ ها یکی یکی ولی میشد که به یکیشان رسید.... و من....نا خودآگاه در افکارم غرق شدم انگار کل زندگیم جلوی چشمم رژه میرفت واقعا آهنگ ها عجیبن.....میتونن مادرو به دنیایی از خاطرات بد ببرن خاطراتی که فقط یک جمله رو به ذهنم میارن:« چرا زودتر نمیرم؟»
وارد حیاط مدرسه شدم کمی از بقیه ی بچه ها دیر تر رسیده بودم و صندلی های رو ردیف کرده بودن و دوستای من.....آخرین ردیف صندلی های پلاستیکی حیاط نشسته بودن
درست ردیف یکی مونده به آخر جلوی بریتنی و بل نشستم و به عقب برگشتم:« سلاامم!» یکدفعه تعجب کردن اصن متوجه نشده بودن کی اومدم بعد خندیدن و سلام کردن لبم خیلی خون اومده بود خب....آخه همیشه عادت دارم هر مشکلی دارم سر پوست لبم خالیش کنم که دوست صمیمیت که از قضا از بچگی باهم بودین و اونم خیلی درسش خوب بود بهم یادآوری کرد کمی بابت اینکه به خونی بودن لبم اشاره شد خجالتی شدم که تو بهم بالمت رو قرض دادی و بعد رفتیم داخل کلاس و این....سر آغاز بهترین سال زندگیم بود همون روزی که این سال ازش شروع شد
ادامه بده
عاللیییی
فرصت؟
مرسی