خیلی ها عاشق نقاشی و ورزش هستن ولی من....همیشه فرق داشتم بجز شمشیر بازی از هیچ ورزشی خوشم نمیومد ( یک دوست دیگه هم دارم که اونم مثل منه ولی اون از ورزش های کلاسیک خوشش میاد ولی من فقط همین یه دونه) سر همین حتی یک دفتر داشتم که شیش هفت سال گوشه ی خونه امون خاک میخورد ولی یک روز از اونجایی که همیشه آدم جوگیری بودم شروع به مانهوا خوندن کردم و تصمیم گرفتم خودم هم یه دونه بنویسم پس تمام سعیم رو کردم تا یه نقاشی قشنگ بکشم و با خودم به مدرسه ببرمش دوستم بریتنی نقاش خیلی خوبی بود درست مثل خودت پس تصمیم گرفتم بهش نشونش بدم که یکدفعه بالای سرم صدای خنده شنیدم :« نگاه دستشو!» با عصبانیت برگشتم تا ببینم کی بوده و تو بودی..... خیلی عصبی شدم از اینکه به نقاشیم توهین کردی و کل روز رو منتظر بودم تا یجوری تلافی کنم و همینطور که داخل دفترچه ی انتقامم این موضوع رو یادداشت میکردم یکدفعه برق های مدرسه رفت و از دفتر بهمون گفتن که بعضی قسمت های شهر سیلاب شده و یکی دو ساعتی ممکنه طول بکشه تا والدینمون بهمون برسن اصولا اون لحظه باید میترسیدم ولی قوه ی تخیلاتم گل کرد و یک لحظه فکر حرص خوردن از دستت ولم کرد بارون....وقتی به شیشه ی کلاس میخورد ....درست مثل یک رقص بود...چطور بگم.... یک دختر بالرین با کفش های بلورین سیندرلا که با صدای پیانو و آهنگ love story میرقصه !! یک ترکیب عجیب بارونی!! و بعد شروع به پایین اومدن از پله ها کردیم چراغ های رنگی به طرز عجیبی روشن باقی مونده بودن و طبقات مثل اتاق رقص شده بود یا شاید هم رقص کرم های شب تاب داخل شب جوری که انگار یک معنی داشتن یا حداقل من میخواستم داشته باشن به آرومی از راه پله ها گذشتیم و داخل سالن اصلی منتظر موندیم که معلم ادبیات سال آخری ها شروع به آواز خواندن کرد و بچه ها دورش حلقه زدن و شروع به رقص و آواز کردن ما هم بهشون پیوستیم و والدینمون یکی یکی دنبالمون اومدن اون موقع بود که واقعا دلم خواست برم کلاس سال آخر ( البته قبلش هم بخاطر اردوی خارج استانی که فقط سال آخری ها رو میبرن دلم میخواست) ولی اون موقع واقعا از اون حس و حال خوشم اومد برای منی که بر عکس آدم های عادی از بارون متنفر بودم هم..... این رقص بارون زیادی زیبا بود
خلاصه که رفتم خونه و توی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم اینکه زیر پتوی گرم بخوابی اونم کنار پنجره ی سرد داخل هوای بارونی حس خیلی خوبی میده و داشت خوابم میبرد که جمله ی رومخ صبحت مجبورم کرد از خواب نازم بزنم و بشینم پای نقاشی کردن هر روز از اون روز تمرین کردم و قدری کشیدم و کشیدم که دیگه داشت از اینکار خوشم میومد و به طرز عجیبی..... نقاشیم خوب شد.... و من عاشق اینکار شدم!! ولی بیشتر از این ....عاشق تصور کردن قیافت بعد از دیدن شاهکار هایی که قرار بود بکشم بودم!!!
همون موقع بود که از داخل اتاقم با خوشحالی بیرون اومدم و اون خبر رو شنیدم آدم هایی که زمانی بهترین قهرمان های زندگیم بودن.....به بدترین شرور های عمرم تبدیل شده بودن اون هم فقط بخاطر پول..... درسته ..... خانواده ی ما هم مثل خیلی خانواده های دیگه بخاطر ارثیه از هم پاشید و خیلی ها چهره ی واقعی خودشونو نشون دادن و این....برای من سیزده ساله بدترین بود....تمام باور هام با خاک یکسان شد حتی از زمانی که خونه ی بچگی هام جلوی چشمم از بین رفت یا وقتی که کارخونه امون ورشکست کرد بیشتر درد داشت و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که سگم رو به آرومی بغل کنم و دستم رو بین پشم های سفید - قهوهای اش فرو کنم تا آروم بشم ...... و به آرومی بین موهایش اشک ریختم تا مبادا کسی متوجه بشه
شاید من زیادی ضعیف بودم که چنین چیزی برایم زیادی بار سنگینی بود ولی راستش بعدش بدتر بود.... دعوا ها و اعصاب خوردی های بعدش .... انگار به دورانی از زندگیم برگشته بودم که هرگز دلم نمیخواست و این....بدترین کابوس موجود بود....
نظرات بازدیدکنندگان (0)