آخرین خاطره ای که از سال اول دارم مربوط به اون اردوعه اردویی که خارج از شهر رفتیم همونی که برای همه باغ شادی بود و برای من ترکیبی از غم ، شادی و خاطرات عجیب .... ما با یکی دیگه از کلاس ها داخل یک اتوبوس بودیم تو صد تا وسیله آورده بودی از زیلو گرفته تا یک ضبط خیلی بزرگ من فقط یک جفت راکت تنیس آورده بودم با یک دست لباس همینکه وارد اتوبوس شدم کنار بهترین دوستم بریتنی نشستم ولی اون اینو گفت:« یه دفه نشین بزار با بیاد اینجا ، بل ! بیا کنارم!» یک لحظه زبونم بند اومد ولی وقتی بل تو رو به بریتنی ترجیح داد دلم خنک شد ولی ناراحت بودم که بخوام کنار بریتنی بشینم اونم با این رفتارش ....خیر سرم بهترین دوست های هم بودیم......
خلاصه که بعد از یکی دو ساعت رسیدیم ولی بجای باغ....به یک کوه رسیدیم و اتوبوس دیگه بالا نمیرفت پس مجبور شدیم خودمون پیاده از کوه بالا بریم و البته که....باید وسایل تو رو هم میاوردیم چون خیلی زیاد بودن پس وسایل تو رو بین خودمون تقسیم کردیم و از کوه بالا رفتیم همه امون لباس هامون رو عوض کردیم درست وسط باغ یک رودخونه با آب خیلی سرد بود شما رفتین اونجا و والیبال بازی کردین و من و جی جی باهم رفتیم تا داخل باغ کمی بگردیم ولی وقتی برگشتیم با صحنه ی عجیبی مواجه شدم : یکی از بچه ها کاملا خیس آب بود پای بل زخمی بود تو خسته بودی و بریتنی نفس نفس میزد وقتی از بریتنی خواستم تا برام قضیه رو توضیح بده اینطور گفت:« والا داشتیم بازی میکردیم یهو اوپن افتاد تو آب رود بعدشم داشتیم میدویدیم دنبالش تا بیاریمش این وسط با پایش گرفت به ریشه ی یک درختی و افتاد و زخمی شد همه امون هم از نفس افتادیم تهش هم یکی از بچه ها پرید توی آب یخ و توپ رو آورد »
با شنیدن این داستان ناخودآگاه زدم زیر خنده و همه به سمت من برگشتن لحظه ای کمی عذاب وجدان گرفتم و ساکت شدم ولی به چهره ی جی جی کنارم نگاه کردم و بعد باهم زدیم زیر خنده نشستیم ، استراحت کردیم و ناهار خوردیم بعد برای یک بازی رفتیم قرار بود استپ هوا بازی کنیم دور اول بود که توپ رو پرتاب کردن بالا و داشتیم میدویدیم که پایم به لبه ی سکویی گرفت و از ارتفاع یک متری صاف نقش زمین شدم و یکدفعه ده - پونزده نفر دورم رو گرفته بودن منم داد زدم «خوبم !!» ولی در واقع داشتم از درد میرفتم اون دنیا این وسط تو اومدی گفتی:« چقدر قوی هستی من بودم نمیتونستم بلند بشم» و دلم میخواست با مشت بخوابونم تو صورتت !! آخه عقل کل نصف کلاس دورم جمع شدن ، دارن نگاهم میکنن بابا من از خجالت دارم آب میشم!!! بعد تو میای میگی قویم؟! و از این افکارم کاملا معلومه که اون موقع چقدر حرص خوردم
و این روز آخرین خاطره از سال اولم بود سالی که نه زیبا و نه زشت بود یک سال معمولی و با شروع تابستون من نمیدونستم که در آینده و دو سال بعدی در مدرسه چه اتفاقی قراره برام بیوفته
نظرات بازدیدکنندگان (0)