پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خلافکار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
نام:تنها زندگی🎭 ژانر:اکشن،عاشقانه,هیجان انگیز شخصیت ها: شخصیت های اصلی(آیرس و آمیگدال) نقش های مکمل(پدر و زن پدر آیرس[باکو اهل روسیه و رُزین اهل کره جنوبی] نیکولای،تایسون،تایگر[دوستان دیرینه آیرس] نوا،نیاز،بهار[دوستان دیرینه آمیگدال])،(میتالین مادر آیرس و اهورا شوهر مادر ایرس) نقش های فرعی و چند پارتی( تیاندی[پسر عموی آمیگدال]،اقای پارک[صاحب کازینو و باشگاه زیر زمینی کارا [کارت بازان] و زمین مسابقات اتومبیل رانی غیر قانونی خفاش[به دلیل اجرا مسابقات در شب و بدون نیروی امدادی رسانی] لوکیشن رمان: روسیه🇷🇺-کره جنوبی🇰🇷-ایتالیا🇮🇹
ویژگی ظاهری: آیرس«زال،چشمان طوسی(دید محدود در روز)،قد۱۹۸،وزن۸۰،سن۲۸،معتاد به قمار در باشگاه کارا و مسابقاب خفاش،مشکل کنترل خشم و خودزنی،رنگ مورد علاقه سیاه و طیف رنگی خنثی و تیره، از غذاهای بودار متنفر است, ویپ را ترجیح میدهد،بعد از طلاق پدر و مادرش خانه را ترک کرد و به تنهایی زندگی کرد» امیگدال«دختری که حاصل ازدواج دوم پدرش است[مادرش رزینه]، بور و چشمان آبی مانند مادرش،مشکل اسم خفیف،قد۱۶۸،وزن۵۰،سن۲۴,عاشق طراحی روی بوم و مراقبت از حیوانات، رنگ آبی پاستیلی و صورتی کمرنگ را دوست دارد و از غذا خوردن و ورزش کردن متنفر است،همیشه کنار پدر و مادرش لوس شده بود و دوست داشت در مورد برادرش چیزهای بیشتری بداند،وقتی به دنیا آمد وزن کمی داشت و سیستم ایمنی ضعیفی داشت اما کم کم بهبود پیدا کرد اما هنوز به مراقبت نیاز دارد»
باشگاه پر از صدای هیاهو بود و همه نگاه ها با حسی آمیخته از ترس و انتظار به صفحه روی میز نگاه میکردند و بازیکنان با مهارتی ظریف اما نفس گیر کارتها را حرکت میدادند و هر نفس یک شانس برای برد و باخت بود....در میان همه صداها آیرس ساکت در گوشه ای نشسته بود و بعد از برد چند میلیارد پول از قمار قبلی حوصله فضای باشگاه را نداشت و فقط در اطراف میچرخید و دود ویپ را در هوای نمور باشگاه می دمید در همین حال که لحظات حیاتی قمار رقم میخورد متوجه لرزش موبایل در جیب شلوار گشادش شد و با بی حوصلگی موبایلش را بیرون اورد و نگاه تنبلش روی صحفه چرخید اما همین لحظه مصادف بود با فریاد و تشویق های کل باشگاه و به هم خوردن ریتم مغزی آیرس همه افراد در باشگاه بخاطر نتیجه شرط بندی شاد به نظر می رسیدند اما آیرس مثل همیشه از صدا بیزار بود پس فقط به سمت پله ها رفت و وارد اتاق وی آی پی و روی تختش ولو شدو موبایلش را روشن کرد نگاهش روی پیامک ها چرخید و روی یکی از پیام ها ثابت ماند {باکو:هنوز نمیخوای به خونه برگردی؟} اخم هایش در هم رفت و نفسش را سنگین بیرون داد و انگشتانش کنار موبایل ضرب گرفت و سپس موبایلش را خاموش کرد و به سقف اتاق خیره شد سقف آینه کاری شده انعکاس خودش را نشان میداد اما حالا تصویر کمی متفاوت تر از قبل بود...این تصویر آیرسی بود که چند سال قبل خانه را ترک کرد؟ شاید دلتنگ خانه بود اما میدانست هیچ راهی برای برگشتن به گذشت و داشتن خانواده ای که داشت نبود هرگز نمیخواست پدر و مادرش را بعد از آن جلسه دادگاه ملاقات کند نه بعد از چیزهایی که دیده بود و فرو ریختن دنیایش را حس کرده بود...نه...نمیخواست دوباره همه چیز را حس کند از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و کتش را از روی کاناپه وسط باشگاه برداشت و نگاهی گذرا به خوشگذرانی هم سالانش انداخت و سپس از آنجا بیرون رفت...پوستر های تبریک ولنتاین فردا که از در آویزان بود فقط اعصابش را خط خطی میکرد
آیرس هرگز طعم عشق را نچشیده بود و حتی حدس نمیزد چه حسی دارد وقتی کسی را از صمیم قلب دوست داشته باشد(البته بعد از جدا شدن والدینش)اما حالا که نزدیک پایان بیست سالگی اش بود حس میکرد هرگز فرصت و سرنوشت مناسبی برای حس کردن عشق نداشته....نه بعد از کارهایی که خودش را بابت انجام آن سرزنش میکرد با همین فکر قفل ماشین باز شد و بلافاصله سوار شد، با غرش موتور ماشین پوزخند کمرنگی روی لب هایش شکل گرفت. رانندگی اش در سطح شهر به اندازه زمین مسابقه دیوانه وار نبود اما هنوز ردی از سرکشی و سرپیچی از قوانین وجود داشت...لاستیک ها به نرمی روی اسفالت حرکت میکردند و گاهی جیغ میکشیدند و رد هایی به جا میگذاشتند حتی آیرس هم متوجه نشده بود که کل رانندگی تنها به سمت خانه قدیمیشان است....جایی که هنوز صدای خنده پدر و مادرش و بازیگوشی های خودش شنیده میشد و بوی زندگی به مشام میرسید ولی زمان خیلی سریع گذشته بود حالا همه چیز شبیه یک توهم دست نیافتنی بود نگاهش روی اجزای ساختمان سالخورده میچرخید و هر قسمت برایش تدائی یک خاطره دفن شده در اعماق قلبش بود،جایی که نیاز به سرعت یا تمرکز نداشت و میتوانست فقط خودش باشد و همه خطاها و اشتباهاتش را بپذیرد و بخاطر سرنوشتش گریه کند لرزش دوباره موبایلش روی پایش بار دیگر رشته افکارش را پاره کرد. {باکو:امروز نهار منتظرت میمونیم،قول میدم پشیمون نمیشی} آهی کشید و سرش را روی فرمان گذاشت و سعی کرد افکارش را منظم کند....حق نداشت به آنجا برود! آنها خانواده آیرس نبودند نه وقتی با جدایی خانواده اصلیش شکل گرفته بودند...این موضوع برایش درد آور بود!
نگاهش به سمت ساعت شمار روی مانیتور ماشین چرخید و حس میکرد هر لحظه حس انتظار را حمل میکند....پس بلآخره تصمیم گرفت اما نه با قلبش بلکه با منطقی که یاد گرفته بود با ارزش تر از احساساتش است آیرس به آن دعوت نهار میرفت اما نه برای وقت گذرانی با باکو یا همسر جدیدش،فقط میرفت تا به آنها بگوید هیچ علاقه ای به دیدنشان ندارد و نمیخواهد پیوند های قدیمی را بخاطر گذر زمان بشکند زمان سریع سپری میشد و آیرس هرچقدر هم که سعی میکرد گذر زمان متوقف نمیشد و زمان رفتن به آن لوکیشن که باکو فرستاده بود نزدیک تر!...ماشین را نزدیک حیاط خانه پارک کرد و پیاده شد و نگاهی اجمالی به اطراف خانه انداخت،طبیعت در اطراف خانه بکر به نظر میرسید اما هیچ گرمایی برای قلب یخ زده ایرس نداشت همانجا ماند و به ماشینش تکیه داد و به عظمت ساختمان باکو خیره شد...این خانه جدیدی بود که پدرش ترجیح داد داشته باشد و بخاطر آن زندگی و گرمای خانه اولش را نابود کرد؟...هنوز دردناک بود درسته؟ میخواست قدمی به جلو بردارد اما شخصی از کنارش گذشت و در حالی که میدوید به او برخورد کرد و روی زمین افتاد و وسایلش روی زمین پخش شد.آیرس چشمانش گرد شد و میخواست کاری انجام دهد اما پسری که از پشت سر آیرس حرکت کرد سریع تر بود و محکم فریاد زد«اینقدر به درد نخور نباش!...حتی نمیتونی چند تا سبد خرید حمل کنی؟»
آیرس نگاهش روی دختری که روی زمین افتاده بود و سپس وسایلی که پخش زمین شده بود و در آخر روی پسری که تقریبا در کنارش بود میچرخید. دخترک موهایش را کنار زد و زمزمه کرد.«متاسفم...جمعش میکنم» دستان خراشیده شده دخترک به سمت وسایلی که روی زمین بود رفت اما دستان بزرگتری مانعش شد نگاه دخترک با تردید بالا آمد و به محض دیدن چشمان بی رنگ پسر مقابلش کمی عقب رفت و گفت«من...من میتونم انجامش بدم» آیرس بی توجه به حرف های دخترک به جمع کردن وسایل ادامه داد و در نهایت کیسه های خرید را برداشت و روی سینه پسری که چند لحظه پیش دخترک را سرزنش میکرد کوبید و گفت«مرد بودن عرضه میخواد نه صدای بلند!» چشمان تیاندی از خشم تیره شد و خواست چیزی بگوید اما آمیگدال سریع از روی زمین بلند شد و مانع تیاندی شد. آیرس چند لحظه در چشمان پسر مقابلش خیره ماند و سپس رویش را برگرداند و به سمت خانه باکو رفت تیاندی با ترکیبی از شوک و خشم دندان قروچه کرد و رو به آمیگدال غرید«اون عوضی کیه؟ تو خونه باکو چی میخواد؟» آمیگدال آهی کشید و گفت«من واقعا نمیدونم» تیاندی با خشم کیسه های خرید را به سمت خانه حمل کرد و آمیگدال هم پشت سرش حرکت کرد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)