پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خلافکار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
آمیگدال به صندلی تکیه داد اما نگاهش را از آیرس دور نکرد. «داداش...زندگی بیرون از خونه سخته...میشه برگردی خونه؟» آیرس دستش روی فرمان سفت شد. «قبلا بهت گفتم من به اون خونه تعلق ندارم» آمیگدال اخم کوچکی بین ابرو هاش نشست. «اما تو پسر باکو هستی و اون خونه، خونه تو هم هست...فقط بخاطر من و مامانم نمیای؟...از ما متنفری درسته؟» آیرس نگاهش به سمت آمیگدال چرخید و تند گفت«نه...از تو و رزین متنفر نیستم اما هنوز نمیتونم گذشته رو فراموش کنم...باید شرایط منو درک کنی» آیرس میدانست که آمیگدال چرا پافشاری میکند اما هنوز دلایل خودش را داشت. «متاسفم...نمیتونم برگردم اونجا» ماشین را مقابل خانه باکو پارک کرد و به آمیگدال نگاه کرد. امیگدال با تردید از ماشین پیاده شد و قبل از بستن در آخرین بار به آیرس نگاه کرد و زمزمه کرد. «ممنون که همراهم بودی...دلمون برات تنگ میشه» سپس در را بست و به سمت خانه رفت. آیرس سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و نفسش را بیرون داد. نه! نباید اینقدر احساسی میشد باید اون دادگاه لعنتی و گریه های خودش و دل شکسته مادرش را به خاطر میسپرد. با سرعت بالا حرکت کرد و دوباره مثل دیوانه ها رانندگی میکرد.ذهنش سریع تر از ماشینش بود اما هیچ راه حلی پیدا نمیکرد. موبایلش را برداشت تا با آقای پارک تماس بگیرد.تماس روی مانیتور برقرار شد. {آیرس؟} آیرس بیشتر گاز داد و با سرعت بیشتر حرکت کرد. «پیست امشب به راهه؟»
اقای پارک لحظه ای تردید کرد و سپس آهی کشید. {آیرس از جونت سیر شدی؟...مسابقه امشب راحت نیست!} آیرس دندان قروچه کرد و گفت «برام مهم نیست...فقط مجوز شو بهم بده» اقای پارک ناامیدانه گفت {قول بده زنده بمونی!} تماس قطع شد و ماشین آیرس حتی بیشتر سرعت گرفت.رسیدن به زمین مسابقه مثل سفر در هوا بود. با سرعت وارد شد و با چرخش ۳۶۰درجه ماشینشو بین باقی حریف ها عبور داد و سپس پارک کرد و پیاده شد. نیکولای زودتر از تایسون و تایگر جلو دوید و فریاد زد. «آیرس!...اینبار بیخیال شو...بیا یه جور دیگه آروم بشیم نظرت در مورد بوکس چیه؟» آیرس فقط به رفتن ادامه داد در حالی که تایگر با استرس بیشتر گفت «داداش بخاطر ما کوتاه بیا....نمیدونم چطوری اما راه دیگه ای هم هست» اما در نهایت تایسون دستش را کشید و گفت«دیوونه شدی مرد؟...فقط بخاطر احمق بازی های باکو میخوای خودتو به کشتن بدی؟» آیرس لحظه ای متوقف شد اما خشمش شعله ور بود. «پس باید چیکار کنم؟...میخوای بهت مشت بزنم؟... مغزم داغ کرده!» تایسون آهی کشید و گفت «باشه میفهمم اما میدونی که ما سه احمق فقط بخاطر تو زنده ایم؟....میدونی اگه بلایی سر تو بیاد هیچ کس نمیتونه جلو دار ما باشه؟...قسم میخورم بدون تو همه چی تمومه!»
ایرس خشمگین بود اما حرف های تایسون تا حدودی مهارش میکرد. تایسون به تایگر اشاره کرد و گفت «لباس هاشو آماده کن» چشمان آیرس گرد شد و شوکه بود اما تایسون سریع تر حرف زد.«بهت اعتماد دارم داداش...میتونی مسابقه بدی اما وقتی که حواست جمع باشه...فقط روی پیروزی تمرکز کن نه باکو یا هر کس دیگه ای» چشمان آیرس بارقه ای از امید گرفت و گفت«پشیمونت نمیکنم» و بعد از آماده شدن سوار ماشین شد و به سمت زمین مسابقه رفت. . . . در میان همه چیز آمیگدال در اتاقش نشسته بود و کل روز را در ذهنش مرور میکرد تا اینکه تیاندی وارد اتاقش شد. «چرا گفتی بیام اینجا؟....حوصلتو ندارم» آمیگدال افکارشو کنار زد و گفت«کمکم کن آیرس رو بشناسم!» تیاندی ابرو بالا انداخت و گفت«اوه خدای من...دیوونه شدی؟نه این کارو نمیکنم» آمیگدال آهی کشید و آخرین برگ برنده اش یعنی چشمان بچه گربه ای اش برای نرم کردن تیاندی استفاده کرد اما تیاندی تکان نخورد چون به این کار آمیگدال عادت کرده بود،امیگدال که دیگر راهی برایش نمانده بود با تردید گفت «هی... دسته بازی که میخوای رو برایت میخرم!»
تیاندی سعی کرد مقاومت کند اما بی شک پیشنهاد تکان دهنده ای بود پس پوزخندی زد و گفت«باشه...بگو میخوای چی بدونی» آمیگدال بی مقدمه شروع کرد«هرچی میدونی بگو» تیاندی اخم کرد اما به هر حال شروع به توضیح دادن کرد. «خب وقتی باکو با همسر اولش ازدواج کرد اون زن نمیتوانست بچه دار بشه برای همین هردو تصمیم گرفتن از یتیم خانه یک بچه به سرپرستی بگیرن اما شایعات به زودی بالا گرفت و باکو حوصله نگاه ها و پچ پچ معنا دار مردم را نداشت پس مخفیانه با رزین قرار گذاشت و دقیقا چهار سال بعد تو حاصل رابطه آنها شدی....گمونم روز طلاق فقط سه سالت بود و آن روز دنیای آیرس و مادرش خراب شد چون باکو هیچ حضانتی قبول نکرد و حتی از زیر بار مهریه زن اولش فرار کرد و فقط تو و رزین رو قبول میکرد...آیرس و مادرش آن روز تنها شدند و بعدها شایعه شد آیرس قرار کرده....باکو سالها از دور حواسش به پسرش بود اما هرگز جرعت جلو رفتن نداشت برای همین به بهترین دوستش یعنی آقای پارک گفت که غیر مستقیم مراقب آیرس باشه» آمیگدال که از شنیدن همه اطلاعات تقریبا هنگ کرده بود گفت«آقای پارک کیه؟» تیاندی روی صندلی گیمینگ آمیگدال ولو شد و گفت «یه مرد تقریبا هم سن باکو...صاحب چند کازینو کارا و اگه اشتباه نکنم پیست خفاش.....خب بی دلیل نیست که آیرس تا حالا تبدیل به گدا نشده»
آمیگدال با کمی نگرانی در چشمانش جا به جا شد و با بی قراری گفت«ولی مطمئنی آسیب نمیبینه؟...ممکنه ازش سو استفاده کنن یا تصادف کنه» تیاندی شانه بالا انداخت و گفت«آیرس هیچ کارش با منطق آدم جور در نمیاد» آمیگدال آهی از سر ناامیدی کشید و گفت«تیاندی!...لطفاً صادق باش، دیگه چی میدونی؟» تیاندی کمی فکر کرد و برای گفتنش تردید داشت چون با اعتراف همه چیز به آمیگدال قولی که به باکو داده بود را میشکست اما در زمان فعلی فقط به دسته بازی فکر میکرد.«خب اون کسی نیست که بخوای روی واقعی شو ببینی....از دوستای واقعیش گرفته تا خود واقعیش کاملا ترسناکه....میدونی من بهش حسودی میکنم اما اینطور نیست که بخوام مثل اون باشم...زندگی فلاکت باری داره» آمیگدال دستانش مشت شده بود و تمام مدت با ترکیبی از خشم و ناراحتی به تیاندی نگاه میکرد. «هی...لازم نیست اینقدر رو راست باشی» تیاندی پوزخندی زد و گفت«خب...میدونم که اینبار باکو اگه بفهمه چه کاری کردم قطعا پرتم میکنه بیرون ولی باید بهت بگم...آیرس امروز مسابقه داره!....اونم تا دور انتهایی» آمیگدال که گیج شده بود بلافاصله گفت«هی هی منظورت چیه؟ چه مسابقه ای؟تا دور انتهایی یعنی چی؟»
تیاندی از روی صندلی بلند شد و گفت«خب نظرت چیه بریم و از نزدیک ببینیم؟» آمیگدال سریع از روی تخت پایین اومد و گفت«چند لحظه بهم وقت بده» تیاندی شانه بالا انداخت و بیرون رفت و فقط به فکر دسته بازی بود که آمیگدال قول داده بود.امیگدال سریع حاظر شد و پله ها را دوتا دوتا پایین پرید و از در خروجی بیرون دوید و به سمت ماشین تیاندی رفت و سوار شد، در حالی که کمربندش را میبست گفت«چطور اینقدر در مورد آیرس میدونی؟» تیاندی در حالی که رانندگی میکرد لب پایینش را بین دندان فشرد و گفت«کار باکوعه...میخواد هر طوری شده از آیرس محافظت بشه» آمیگدال آهی کشید و با دلشوره ای که داشت به صندلی تیکه داد و با نگرانی نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت،هنوز درک همه چیز برایش سخت بود اما تصور اینکه آیرس آسیب ببیند قلبش را مچاله میکرد.
در پیست مسابقه جمعیت زیادی جمع شده بودند و سر و صدای زیادی به پا بود. نیکولای با بیقراری در اتاق کنترل قدم میزد و تایگر سعی داشت تنظیمات کنترلی ماشین را بهتر کند و فقط تایسون بود که در ساکت ترین حالت همه حجم استرس را کنترل میکرد. محافظت از آیرس برای تایسون چیزی بیش از رفاقت بود زیرا تنها دلیلی که باعث شده تایسون حالا شبیه یک آدم باشد فقط آیرس بود و تایسون کل زندگیش را به آیرس مدیون بود.
معرفی شخصیت های فرعی(دوستان صمیمی آیرس و آمیگدال) [این پارت فقط از اسم پسرا استفاده شده از پارت بعد دخترا هم به داستان اضافه میشن]
(تایسون و نیاز)
(نیکولای و نوا)
(تایگر و بهار)
آفرینننننننننن
عالیییی
عالی بود خیلی خوب مینویسی عاشق داستانتم برای خوندن ادامه داستان لحظه شماری میکنم
متشکرم sana(✿^‿^)
با حمایت دلگرم کننده شما ادامه داستان ارزشش رو خواهد داشت❤
فرصت👑🌸