پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خلافکار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
آمیگدال لبخند کمرنگی زد و گفت«ممنونم» بلافاصله سوار شد. تمام طول مسیر نگاهش در فضای ماشین میچرخید و مدام به سمت آیرس سر میخورد اما به سرعت نگاهش را دور میکرد سکوت سنگین بود و آمیگدال احساس راحتی نمیکرد پس ریسک حرف زدن که به جان خرید و گفت «ممنونم بابت اون تکه غذا...فکر نمیکردم رسوم خانوادگی مارو بدونی» نگاه آیرس فقط به مسیر دوخته شده بود و انگار با افکار خودش درگیر بود. آمیگدال نگاه نامطمئن به آیرس انداخت و سپس به پایین نگاه کرد و در دل خودش را سرزنش میکرد که زمان مناسبی برای صحبت کردن انتخاب نکرده اما ناگهان با پاسخ آیرس رشته افکارش پاره شد. «باکو پدر منم بوده....آداب و رسومو به منم یادم داده» آمیگدال چشمانش گرد شد و به سرعت گفت «نه نه نه...منظورم این نبود فقط میخواستم تشکر کنم،من فقط تعجب کردم... متاسفم!» آیرس پوزخند کمرنگی زد و تقریبا اخم همیشگی صورتش کمی محو شد «باشه لازم نیست جیغ بزنی»
گونه های آمیگدال قرمز شد و سرش را پایین انداخت اما آیرس احساس خوبی داشت...شاید بالاخره بعد مدت ها دیدار با کسی که قلب پاکی داشت حس خوبی داشت. آیرس به ساختمان آکادمی سلامت که از چند خیابان دورتر دیده میشد نگاه کرد و گفت «چرا میخوای به اکادمی سلامت بری؟....پزشک داوطلبی؟» آمیگدال که سعی داشت چند دقیقه پیش را فراموش کند گلویش را صاف کرد و گفت «خب...نه دقیقا...مشکل آسم دارم و باید آزمایش بدم» دستانش با گوشه دامنش بازی میکرد و مطمئن نبود که برادرش چه واکنشی خواهد داشت. در طرف دیگر آیرس در فکر فرو رفته بود اما مثل همیشه سعی داشت هیچ شباهتی به باکو روز طلاق نداشته باشد پس با صدایی مطمئن گفت «میخوای همراهت بیام؟» جمله ای کوتاه و به سبک خاصی دلنشین آمیگدال با تردید به آیرس نگاه کرد و گفت «آه خب...مطمئن نیستم مذاحم کارت نباشم....من همیشه تنها رفتمـ» اما قبل از تمام شدن جمله اش آیرس سریع تر گفت «بیام یا نه؟» آمیگدال که جدیت آیرس را دیده بود با خجالت به دور نگاه کرد و در حالی که سعی داشت لبخندش را پنهان کند گفت«بیا....اگه مشکلی نداری»
آیرس فقط سر تکان داد و گفت«باشه» این لحظه برای هردو حس سبکی و دلپذیری داشت....در سویی آمیگدال که از داشتن حمایت برادرش بعد از سالهای طولانی احساس با ارزش بودن میکرد و در سوی دیگر آیرس که بلاخره خودش را مفید میدانست که از موجود معصوم مثل دختر کنارش حمایت کند ماشین مسیر را به راحتی به سمت اکادمی طی کرد و آیرس ماشین را روی علامت های پارک مجاز سطح خیابان پارک کرد و سپس پیاده شد. هردو با تردید کنار هم حرکت میکردند اما در آن لحظه دلشوره آمیگدال بیشتر بود و این احساس را به آیرس نیز منتقل میکرد آیرس: «تو اول برو داخل» و سپس ایستاد تا آمیگدال وارد مطب پزشک شود. آیرس پس از او وارد شد و تمام مدت معالجه با دقت به دکتر نگاه میکرد. آیرس احساسات زیادی داشت و بین مناقضات درونی اش دریده میشد اما همچنان سعی داشت پیش خواهرش بماند دکتر با دقت چندین تست را برای آمیگدال انجام میداد و هربار چیزی را یاداشت میکرد و در نهایت نتایج آماده میشدند. حالا آمیگدال کنار آیرس روی صندلی نشسته بود و با اضطراب و انتظار به دکتر نگاه میکرد و پایش را مثل عادت همیشگی تکان میداد. آیرس فقط ساکت بود و مطمئن نبود تا چه حدی اجازه دارد به خواهرش نزدیک شود و آرامش کند.
دکتر با آخرین نگاه به ورقه های روی میز گفت «خب...آمیگدال پیشرفت خوبی داشتی اما هنوز کاملآ ایمن نیستی...من نمیتونم نتیجه کاملی بهت بدم پس اول باید آزمایشاتت را در کره انجام بدی و بعد نسبت به سلامت کلی بدنت دوز دارو هارو را مشخص کنم» آمیگدال نفسی بیرون داد و شانه های منقبضش کمی آرام گرفت «ممنونم دکتر» آیرس با نگاهی متعجب به دکتر و سپس آمیگدال نگاه کرد اما فعلا چیزی نگفت و جلوتر بیرون رفت تا هزینه چکاپ را حساب کند، در حالی که همراه آمیگدال از اکادمی خارج میشد در را برای آمیگدال باز نگه داشت و گفت «حالت خوبه؟» آمیگدال لبخند خجالتی زد و با تردید بیرون رفت و گفت «نگرانم شدی داداشی؟» آیرس آهی کشید و در حالی که کنار آمیگدال به سمت ماشین قدم میزد گفت «حق ندارم؟» آمیگدال خندید و گفت«فقط حس کردم قبولم نکنی...خب گمونم به دنیا اومدن من زندگی تورو خراب کرد...همیشه بابتش متاسف بودم» آیرس نگاهش سخت شده بود اما فعلا روی قدم هایش تمرکز کرده بود.«تو مقصر نیستی...باکو کسی بود که زندگی منو خراب کرد نه تو» آمیگدال سر تکان داد و نزدیک ماشین ایستاد و گفت«حالا که دعوت نهار را قبول کردی پس قراره پیش ما زندگی کنی؟»
آیرس دستش روی در ماشین معلق ماند و نگاهش به چشمان آمیگدال دوخته شد«نه...من به خانواده تو تعلق ندارم» در را باز کرد و فقط سوار شد. آمیگدار با قیافه اخمو بعد از آیرس سوار شد و گفت «ولی حالا که میدونم داداش دارم بی انصافیه که اذیت کردن های تیاندی را تحمل کنم....اون آزاردهنده است میدنی؟ ولی پدرم فکر میکنه میتونه مراقب من باشه!» آیرس ماشین را روشن کرد و در حالی که رانندگی میکرد گفت «هروقت اذیتت کرد فقط بهم خبر بده» آمیگدال آهی کشید و زمزمه کرد«خب باید شمارتون ذخیره کنم؟...چه اسمی بزارم؟...داداش بزرگه؟...عضو خانواده؟...یا شاید آقای کاریزما!» ریز ریز خندید در حالی که موبایلش را با اسکنر به موبایل آیرس نزدیک میکرد و با خودش حرف میزد. فک آیرس سفت شده بود اما چیزی نگفت ماشین آیرس اینبار آرامتر حرکت میکرد و قوانین را نادیده نمیگرفت چون نمیخواست آمیگدال را بترساند. هوای شهر کم کم تیره میشد و فضای ماشین راحت تر. آیرس در حالی که با افکارش کلنجار میرفت گفت «چرا این اسم را برایت انتخاب کردند؟»چند لحظه به آمیگدال و سپس دوباره به مسیر نگاه کرد.
آمیگدال لب جوید و به آیرس نگاه کرد و گفت «خب....پدرم همیشه میگه من باعث میشدم که درد هایش را فراموش کند برای همین اسمم را انتخاب کرده...خب من توی دلداری دادن خیلی خوبم حتی یه بار دوستم را از یه تصمیم منفی منصرف کردم» لبخند پیروزمندانه ای زد که شیرین بود و باعث شد نگاه آیرس برای چند لحظه در صورت آمیگدال بماند اما به همان سرعت دور شد آیرس پوزخند کوچکی زد چون میدانست باکو نکته سنج است و در انتخاب اسم آمیگدال اشتباه نکرده چون دختر کنارش از همان لحظه که دیده بود خیلی دلنشین بود. «باید از باکو سپاسگزار باشی»
عالیییییییییی
اولین لایک و کامنت
(◠‿・)—☆
مورد پسند بود؟
معلومههههه
مثل همیشه عالی بود