درودددد من برگشتم با پستی دیگر؛-؛💚 خب من همه حرفامو توی پست اولم زدم و چون پستام بهم مرتبطه پس دیگه چیزی نمیگم جز توضیحات هر پست که در نتیجه هست، پس بریم ادامه❄
هشت سال... هشت سال از جنگ بزرگ بین قهرمانان و تبهکاران که نیمی از جهان در آن مداخله داشتند و نیمی از ژاپن نابود شده بود میگذرد، و ما راجب سرنوشت افراد دوست داشتنی و شجاعمان پس از آن میدانیم، اما برخی افراد همیشه در حاشیهی سایهها میمانند...
آغاز...👇🏾 "کلاهممممم! پسسسسش بده!" پسری با کلاهی قرمز و دو شاخ کوچک روی آن، کوتا ایزومی¹، دور اتاق را به دنبال دخترک لیمویی میچرخید. درحالی که در میانه اتاق کیوکا جیرو میایستاد، نفس نفس زد و با اخمی نگاهش را به دخترک دوخت: "آخه مگه کرم داری دختر؟ تا پشیمونت نکردم پسش بده!" و دستانش را به عنوان یک نشانه بالا آورد، علامتی مخصوص برای استفاده از آبپاش.
دخترک بلوند، ماسومی باکوگو²، دستان پسر را دید و فهمید اگر کلاه را پس ندهد ممکن است دوباره مانند گربهای آب کشیده شود، پس با لبخندی بزرگ که دندانهای سفید و تیز خود را به رخ میکشید، مانند یک ژنرال نبرد جلو رفت و کلاه را با تعظیمی نمایشی مقابل پسر گرفت و چشمان زرد لیموییاش را بزرگتر کرد: "وای کوتا-چان، زیادی اخم میکنی، ما که مشکل نداریم!" و پسر نیز به سرعت آن را ربود و با همان اخم بر سر گذاشت: "بله، فقط چون باید خوششانس باشم که تو از آب خوشت نمیاد." دختر فقط خندید و صدای خندهاش از آن اتاق کوچک نیز بیرون رفت، که باعث شد دیگر دوستانشان که برای تمرین موسیقی به آنجا آمده و مدتی از اتاق خارج شده بودند نیز وارد شوند. "بچـ...این چرا باز میخنده؟" دختری با موهای قهوهای روشن و چهرهای که همیشه انگار عصبانی بود، ماهورو شیمانو³، گفت و به ماسومی خیره شد که تا او را دید فقط چشمک نثارش کرد و اهمیتی به حضورش نداد. "نمیدونم. دیوونست دیگه، چه میشه کرد." کوتا دستانش را در سینه جمع کرد. "اینجور نگو، ایزومی-سان!" دختر سپید، اِری⁴، به بازوی او زد و اخم کرد. "بـ...بچهها..." پسر بلوند، کاتسوما شیمانو⁵، با همان ادب مختص خود گفت و سعی کرد کمک کند، اما صدایش در همهمه گم میشد. جیرو که تازه با گیتار خود وارد اتاق شده بود، به اتاقکش خیره شد که نوجوانان آن را احاطه کرده بودند؛ کوتا که کنار تخت او با اخم همیشگیاش ایستاده بود، ماسومی میخندید و از شدت خنده بر روی تخت افتاده بود، درحالی که ماهورو با عصبانیت سعی داشت او را بلند کند، اِری در گوشهای با گیتار خود مشغول بود، و کاتسوما که گوشهای کز کرده بود. لبخندی بر لبهای جیرو نشست، این بچهها... هیچوقت تغییر نمیکنند.
در آنسوی موسوتافو، دفتر قهرمانی کاتسوکی باکوگو نیز شلوغ بود، زیرا همه دوستان قدیمیاش آنجا بودند، البته جز کیوکا جیرو و دنکی کامیناری. "ببینم، چرا کیوکا نیست؟" اوچاکو اوراراکا با با کنجکاوی پرسید. "معلومه دیگه، حتما با اِریه." مینورو مینتا چشمانش را چرخاند. "پس بقیهام باید پیششون باشن." ایزوکو میدوریا با لبخند آرام همیشگیاش گفت. سرو هانتا که توجهش جلب شده بود، با فنجان چای نزدیک شد: "الان که گفتی، هیچوقت ندیدم اون بچهها از هم جدا شن، حتی با وجود همه دعواها..." "درسته. خواهر باکوگو با خودش خیلی فرق دار..." شوتو تودوروکی که به دیواری تکیه داده بود نیز به جمع پیوست، اما پیش از پایان جملهاش گوشهای کاتسوکی آن را شکار کرد؛ "چی زر زدی دوتیکه؟" "کاچان، آرومتر..." "آره باکوبرو، چیزه بدی که نگفت..." ایجیرو کریشیما نیز به جمع پیوست و روی شانه کاتسوکی ضربهای زد تا شاید آرامش کند. کاتسوکی صدایی از خود درآورد و دستانش را به سینه زد: "اون لیموی لعنتی...واقعا ترشه." و کمکم پوزخندی بر لبانش نشست؛ هرچقدر هم همه میگفتند خواهر کوچکش با او متفاوت است، اما آن دختر خود تاریکی را نیز فریب میداد، درست مانند لیمویی در ظاهر شیرین و در باطن تلخ...
مغزم😔
این چه شاهکاری بود من خوندم🤓
خیلی خوبب بود،خسته نباشی!
عالیییی بوددد خستههه نباشییی🥹😍
فرصت؟🎀
خواهش😭🫂