درودددد❄؛-؛ من فی هستم، اونایی که شده کمی هم میشناسنم میدونن من تو کوئتو ایدههای مختلفی از همه فندومها (جداگانه یا ترکیبی) میذارم، و گاهی از AI کمک میخوام واسه تحلیل از فلان ایده اما به سبک خودمم ویرایششون میکنم پس کامل از AI نیست و ایدهها مال خودمه، اما جدیدا میدونید که نت ملیه و نمیشه رفت تو چنین سایتهایی در نتیجه ایدههای من تو دفترم خاک میخوره🥲✨
ادامه: حالا اومدم گفتم بذار یه امتحانی کنم و یه نمونه ازشون بعنوان تک پارتی بذارم ببینم نظر مردم چیه (چون تو کوئتو طرفدار چندانی نداشت یا لاقل بازخوردی نبود که ببینم ایدههام خوبه بده چیه) و اینکه من چندساله نویسندگی نکردم پس ایرادی چیزی دیدید به خوبی خودتون ببخشید🤡🤝 بقیه چیزا توی نتیجه...
آغاز...👇🏾 پسرک با لباسی آراسته و سبز کمرنگ و نشان اژدها که نسب سلطنتیاش را اثبات میکرد، در کنار پنجرهی بزرگ اتاقش ایستاده بود و به منظره مقابلش خیره بود. باغی زیبا و بزرگ؛ اما خالی. در قصر او جز چند خدمه و محافظ، کسه دیگری نبود، اما خب او هیچوقت نارضایتیای از خود بروز نمیداد، همان افرادی که کنارش بودند نیز فارغ از مقام و منزلت دوستانش بودند.
با تماشای منظره ذهنش ناخودآگاه به گذشتهها رفت... او تنها فرزند امپراتور گابریلیوس و ملکهی اول امیلیسوس بود، تنها ولیعهد کشور، کسی که جز اشرافزادگان بالارتبه او را نمیشناختند، البته نه اینکه منزوی باشد. امپراتور هیچوقت نمیگذاشت جواهر کوچکش آسیبی ببیند یا از مقابل دیدگانش دور شود، اما چه میشود کرد که جواهر کوچکش هرچقدر هم آراسته و مؤدب میبود، دل به شوالیه داستان خود داده بود و همیشه برای ملاقاتی حتی شده کم از قصر فرار میکرد و در میان عوام میجست... "شاهزاده...شاهزاده!" مکث...: "احمـــق، بازم توی ذهنت فرو رفتی؟"
با صدایی آرام که کمکم روبه عصبانیت میرفت، ذهنش به حال بازگشت و دیدگان زمردینش را از منظره باغ، به ندیمه نارنجیپوش خود دوخت، آلیا که از چهرهاش عصبانیت و نگرانی نمایان بود دوباره اخمهایش را تشدید کرد: "دوباره داشتی به شوالیهات فکر میکردی؟ احمق، میدونی اگه امپراتور بفهمه..." "میدونم." بالاخره صدایی جیرجیر مانند و آهسته از لبانش خارج شد و مصمم به ندیمهاش، دوست کودکیاش، چشم دوخت. مطمئنا اگر دوست کودکیاش نبود بخاطر اینگونه صحبت کردنش مجازات میشد، اما شاهزاده هیچوقت نمیگذاشت اطرافیانش با او رسمی باشند، حداقل نه در اقامتگاهش. "باشه، باشه. حالا واقعا به اون فکر میکردی؟" آلیا که روبهرویش نشسته بود با دستانی به نشانهی تسلیم گفت و سپس لبخند بزرگی بر لبهای خشکیدهاش زد، که باعث شد چهره شاهزاده آدریا به سرخی گل رز شود: "چـ...چی؟ نههه..." در آستین بزرگ لباس ابریشمیاش سرفهای میکند. "یعنی...معلومه که نه!" آلیا شکاک ابروهای پهن خود را جابه جا میکند: "واقعا؟ مطمئن باشم؟" واقعا سپاسگذار بود که دوستش او را خیلی خوب میشناسد، اما این بار واقعا در اشتباه بود...
"آلیا!" دختر تیرهپوست چشمانش را چرخاند: "باشه، دیگه چیزی نمیگم." پسر ابروی باریک خود را بالا برد: "پس از اول اصلا چرا وارد شدی؟" ناگهان دخترک که انگار چیزی را به یاد آورده باشد، "هاا، آره!" درست برعکس چندثانیه قبلش با خوشحالی نگاهش را به او دوخت و شروع کرد با سرعت صحبت کردن: "آخه نمیدونی که، بانو کلئو بالاخره همسر رسمی امپراتور شد!" لبخند پسر خشکید و لبهایش جمع شد. همسر؟ البته او نباید تعجب یا ازردگی خود را بروز دهد، این مسائل در دربار امری طبیعی است، اما چگونه زمانی که به معنای خلع مقام مادرش باشد خوشحالی کند؟ ناگهان انگار چیزی به یاد آورده باشد، در ذهنش جرقهای خورد و کلمات از لبانش خارج گشت: "...پس بانو چانگ چی میشه؟" آلیا که تا به الان در هیجان خود بود، سرش را بالا آورد و از رویاپردازیهای خود بیرون آمد. "بانوی بازرس چانگ؟" یادش میآید که مدتی قبل شاهزاده درمورد اینکه امپراتور و بانوی بازرس را با یکدیگر دیده گفته بود، اما همان زمان نیز به او خندیده و گفته بود حتما خیالاتی شده، به هرحال خیالات آدریا درمورد آن شوالیه، نیهسو، برایش طبیعی بود و گمان میکرد این هم یکی از شوخیهایش است، و همان زمانها بود که ملکه مادر نیز از دنیا رفت، آیا به یکدیگر ارتباطی دارند؟ در اداره تحقیقات، نه در این قصر، چه میگذرد؟ ارتباط بانو چانگ و امپراتور واقعا چیست؟ دیگر هیچچیز نمیدانست...
نقشها- آدرین آگرست= ولیعهد، آدریا.گابریل آگرست= امپراتور، گابریلیوس.امیلی آگرست/گراهامدیونیلی= ملکه اول، امیلیسوس.مارینت دوپاین-چنگ=بانوی بازرس، چانگ یی.آلیا سزر=ندیمه و دوست کودکی ولیعهد، جونگ لیا با لقب آلیا.گابریل گراست=ملکه بزرگ، جونگهیون.جانی گراست=امپراتور فقید، هیونجو.کلوئی بورژوا=ملکه دوم، جانگ کلئو.نینو لاهیفه=شوالیه سلطنتی، نیه سو.لوکا کوفین=فرمانده گارد سلطنتی و معتمد امپراتور، لو سئو.و غیره...
زوجها هم مثل سریال دونگییه دیگه،با توجه به نقشها زوجهای موردعلاقم رو گذاشتم😂✨
وای من یاد یانگوم افتادم با اسمش🤣🤣🤣
جالب بود🥹
ادامه ش بده🥲
پسست خیلی قشنگ بود خستههه نباشی🥹😍
اگه میشه یه سر به پستم بزنی و لایک کنی خوشگلم ممنون میشم ❤
پین شم زیبا؟؟🎀