دروددد بله بازم منم، همه حرفام رو تو پستهای قبلیم گفتم، و این بار یه حرفهای دیگم دارم که تو اسلاید اول میذارم... پس برید نتیجه...
بین پستهام این طولانیترینه، شایدم بعدا یه طولانیترش بیاد ولی درکل... و اینکه من سعی کردم پستهام رو طوری بنویسم که خودم بتونم صحنهها رو تصور کنم و امیدوار باشم بقیهام بتونن، پس بگید در این مورد خوب عمل کردم یا نه؟ اگه اشکالاتی هست یا هرچی تمام و کمال بگید تا اگر مجالی بود در موردهای بعدی درست شه، ولی خودمم هنوز در شوک هستم که من چندساله دست به نویسندگی نزدم و الان اینقدر طولانی نوشتم چند پست تو یک شبانه روز (یا دو روز؟) و حدس میزنم اگه تو دفتر میبودن ۵۰۰ یا بیش از ۵۰۰ کلمه میشدن... و اینکه اگه تابحال کامنتهای منو دیدید و براتون سوال پیش اومده، من نمیتونم طولانی ننویسم و این به علت خشک و سرد بودنم نیست (دیدم که خیلی جاها میگن کسی که طولانی بنویسه سرده و اگه تک تک پیامی چیزی بفرسته یعنی پرانرژیتره) ولی من خودمم میخوام کوتاه بنویسم نمیشه و همیشه بعد که به خودم میام میبینم بازم حرفام طولانی شده، و وقتیم شروع کنم به نوشتن کلا از زمین و زمان جدا میشم و متوجه هیچی نمیشم (مثل الان)، پس بدونید نه فقط من، بلکه هرکسی اگر طولانی هم بنویسه به معنی سرد یا خشک بودنش نیست و حتما دلایل خودشو داره😭😂🤝 اینم دلیل من بود، برید ادامه...
قرنها قبل جواهرات جادویی که حامل قدرتهای سحرآمیز بودند ساخته شدند، اونها معجزهگر بودند، و در طول تاریخ قهرمانان از این جواهرات برای نجات بشر استفاده کردند... تغییرات همیشه از کوچکترین و بیاهمیتترین اتفاقات رخ میدهد، و زمانی که وانگ فو سومین جواهر را گم کند، مسیر جهان نیز منحرف شده و جهان کسه دیگری جز مارینت دوپاین-چنگ را برای سرنوشت بزرگ انتخاب خواهد کرد...
آغاز...👇🏾 مرد خمیده یک کارتون دیگر را نیز باز کرد، درونش چیزه خاصی نبود، فقط لوازم ضروریاش، بهرحال او چیزه خاصی نداشت. نگاهی دیگر به خانه کوچکی که گرفته بود کرد، او مجبور بود برای محافظت از تنها چیزه ارزشمندش همیشه درحال جابهجایی باشد، و در تمام جاهایی که زندگی کرده بود هیچوقت حس یک خانه را به او نمیداد، و حس خانه و خانواده داشتن دیگر برایش غریبه بود. بهرحال اگر ۱۳۰ ساله باشی و نتوانی مرگ را ملاقات کنی، دیگر چنین چیزهایی برایت طبیعی و بیحسکننده میشود. آهی کشید، دستانش را از پشت خود که در هم چفت کرده بود باز کرد و میخواست به درون خانه برود که صدایی او را به خود آورد، یک جیرجیر کوچک: "استاد...استاد حالت خوبه؟" نگاهی به موجود سرخ و کوچکی که سرش را از زیر کلاهش بیرون آورده بود انداخت، و متوجه دیگر کوامیهایی که از جعبه گرامافون به او خیره بودند نیز شد. "آره خوبم،" صدای آهستهاش برای خودش نیز غریبه بود.
"ویز کجاست؟" موجودی نارنجی گوشهای روباهمانندش را بر هم زد و با اشاره به مرد پرسید. تازه متوجه نبود همراه سبز کوچکش شد، و متوجه حس نکردن جسم یشم روی مچ خود نیز شد. "استاد... دستبند...؟" صدای وحشتزده تیکی او را از صداهای کاهنان معبد بیرون کشید، و وحشت در چشمان چروکیدهاش نشست. با قدمهایی لرزان اما به سرعت از خانه بیرون گریخت، اما ون حمل و نقل دیگر رفته بود، و نور نارنجی و زرد غروب جای آسمان صاف آبی را میگرفت؛ خیابانها خلوتتر از همیشه بود، یا اینکه او آنقدر در وحشت خود و صدای کاهنان غرق بود که چیزی نمیدید و متوجه نمیشد چقدر از خانه دور شده و چند کوچه یا خیابان را پشت سر گذاشته و هر مکانی که به ذهنش خطور میکرده را گشته است...
زمانی که به خود آمد و خود را مقابل همان اتاقک کوچک با نورهای رنگی پراکنده دید، تازه عمق فاجعه را درک کرد؛ او این کار را کرده بود! دوباره! یعنی این سرنوشت اوست که جواهرات جادویی را گم کند؟ آیا اصلا نگهبان خوبی است؟ البته که نه، او کتاب و چند جواهر را گم کرد و یک فاجعه را در معبد ایجاد کرد، فقط به علت گرسنگی! شاید کاهنان درست میگفتند، او برای نگهبانی زیادی خام و بیتجربه است...
"...استاد! استاد!" با حس گرم جسمی روی شانهاش، و نجوایی آرام و هیسمانند کنار گوشش، تازه متوجه اطرافش و ساس که روی شانهاش نشسته بود شد. "د..دوباره... یکی دیگه..." صدای گرفتهاش که به زور از گلویش خارج شد، برای همه غریبه بود با آن مرد مصمم، اما لازم نبود توضیحی دهد؛ منظور کلماتش واضح بود. مرد نمیدانست چقدر از گفتن کلماتش گذشته، یا از کی روی زمین نشسته، یا اینکه کوامیها با یکدیگر نگاههایی رد و بدل کرده بودند یا فقط او توهم زده بود، اما بالاخره آنها نیز به حرف آمدند... "نگران نباش استاد، مطمئنم همهچیز درست میشه..." نمیتوانست آنها را درست ببیند، اما تشخیص اینکه صدا برای تیکی است راحت بود: "اگه... اگه دست یه آدم بد بیوفته چی؟ اگه برای همیشه گم شه چی؟" نفهمید چه زمانی اشکهایش شروع به باریدن کرد. او گریه میکرد؟ اگر کاهنان آنجا بودند قطعا این را تایید نمیکردند... "حق با تیکیه استاد. ما چیزی حس نکردهایم، پس دستبند غیرفعال است، درست مانند پروانه و طاووس، پس احتمالا در امان باشد." این یکی را نیز بعنوان ساسِ همیشه خونسرد تشخیص داد، و سپس گرمای بیشتری را حس کرد، و میتوانست بفهمد کوامیها او را با نوعی آغوش احاطه کردهاند، و به نوعی این باعث شد اشکهایش بیشتر شود و او نیز بگذارد آزادانه رها شوند...
در آنسوی شهر، عمارتی بزرگ خودنمایی میکرد که در نگاه اول باشکوه و زیبا بود، اما در دل آدمهای درونش اندوه عمیقی میجوشید. پسرکی بر پلههای مرمرین نشسته بود، که اگر چشمان زمردینش را میدیدی ممکن بود به نگرانی و امید درونشان پی ببری. در بزرگ سالن باز شد و نور از لابهلای آن به محیط تاریک برخورد کرد، اما پسرک اهمیتی به نور در چشمانش نداد و به سرعت بلند شد تا به سمت دو فردی که وارد میشدند برود: "بابا!" مردی با شانههای افتاده که خطاب قرار گرفته بود حتی نگاهی به او نینداخت و به سمت اتاق کناری رفت؛ پسرک اما ناامید نشد و اینبار به زنی که همیشه مشاهده میکرد خیره شد: "ناتالی! بابا داروی ماما رو پیدا کرد؟" زنی که لباسی مانند باستانشناسان پوشیده و موهایش را به عقب جمع کرده بود، نزدیک شد و زانو زد تا همقد کودک شود؛ "آدرین..." چگونه باید به یک کودک توضیح دهد والدینش را خواهد داشت، زمانی که به وضوح با دلایل مختلف آنها را از دست خواهد داشت؟ پس تنها کاری را انجام داد که میتوانست، او را در آغوش گرفت... کلمات شاید هیچوقت پیدا نشوند، اما میشود با اعمال منظور را رساند، درست است؟ خب، در ان لحظه امیدوار بود که بشود، بیخبر از زن بلوندی که با لبخندی آرام آنها را تماشا میکرد، گویی تصمیم مهمی گرفته باشد...
زمانی که پسر از آغوشش خارج شد، به یکدیگر لبخند میزدند، و زن بالاخره توانست هدیهای که برای پسر انتخاب کرده بود را از جیبهای خود بیرون آورد. دستبندی یشمی را در دستان کوچک پسری که به زور هشت ساله بود گذاشت: "این رو در یه عتیقهفروشی دیدم، بنظرم زیبا بود و بهت میومد." چهره زن مانند همیشه رسمی، اما چشمانش با گرمایی ناشناخته (یا مادرانه؟) میدرخشید. چشمان پسرک نیز با دیدن دستبند درخشید و آن را محکمتر گرفت، و برای تشکر دوباره در آغوش زن فرو رفت. "ممنون... ممنون ناتالی!"
شب همان روز، پسرک بر روی تخت بزرگ خود نشسته بود و با دستبند یشمی جدیدش بازی میکرد، و نور ماه اتاق تاریک را روشن میکرد. و تازه توانسته بود دقت کند که شبیه یک ششضلعی است، مانند علامتهای روی لاک یک لاکپشت. از این تصور خود خندهای کرد. کمی بیشتر انگشتانش را به دستبند مالید، اما به زودی نوری سبز دورش چرخید و مقابلش شناور ایستاد، و یک موجود کوچک چشمانش را گشود. هردو به یکدیگر پلکی زدند؛ او فکر کرد... این یک خوابه، درسته؟ اما او شبیه پوکمون، یا شایدم دیجیمون هایی است که دیروز ماما برایم گذاشت، پس یعنی جادو واقعی است؟ دستبند من جادویی است؟ با هر زحمتی که بود خود را کنترل کرد تا فریادی از خوشحالی سر ندهد، و با چشمانی درخشان انگشت خود را روی سر آن موجود گذاشت: "تو واقعی هستی؟ جادویی هستی؟" "من ویز هستم ارباب جوان، یک کوامی." و نور ماه همچنان در آسمان شب چشمک میزد، انگار که میدانست سرنوشت مسیری جدید را گشوده است...
زمان میگذشت؛ پاییز، زمستان، بهار، تابستان... روزها و فصلها میآمد و میرفت و پسرکی کوچک به مردی باوقار تبدیل میشد، و در تمام آن سالها هیچوقت دستبند یشمی را از مچ خود باز نمیکرد. دیگران گمان میکردند یک هدیه ارزشمند است، خود او میدانست چیست، طی سالها اطلاعات زیادی را با دوست کوچک جدیدش به اشتراک گذاشته بود، و ویز همیشه برای حمایت های عاطفی و فیزیکی در کنارش بود، در شادیهایی مانند تولد یا غمهایی مانند مادرش. آنها با یکدیگر بزرگ میشدند و یاد میگرفتند، ماجراجویی میکردند و زندگی میکردند، و آدرین با وجود استعدادهایش در هنر و ورزش و تحصیل که او را به هولدری مناسب تبدیل میکرد، هیچوقت تبدیل نمیشد، زیرا تنها مشکلش اعتماد به نفس بود.
"بابا، زود باش!" دختری که در صندلی جلوی ماشین نشسته بود، فریاد زد. مردی قد کوتاه و تیرهپوست که با لقمهای در دهان انگار همچنان درحال صرف صبحانه بود، به سرعت سمت ماشین میآمد، درحالی که همسرش درحال آماده کردن دوقلوهایشان بود و دختر بزرگش قبلا از خانه خارج شده بود. وارد ماشین شد که با دختر میانی و اخم کردهاش مواجه شد: "اومدم دیگه، عصبانی نشو. این فقط روز اولته، همین." اخم آلیا بیشتر شد اما چیزی نگفت، و در طول مسیر رسیدن به مدرسه جدیدش در سکوت گذشت. او تازه به این مدرسه، ظاهراً فرانسوا دوپونت، انتقالی گرفته بود و تا به حال دوستی نداشت، پس میخواست تاثیر خوبی در روز اول بگذارد. با رسیدن به مقصد ماشین با تکان کوچکی ایستاد، و آلیا با برداشتن کیفش به یک خداحافظی ساده کفایت کرد و پیاده شد، اما پیش از آنکه ماشین دور شود یا او به پلههای ورودی نزدیک شود متوجه پیرمردی افتاده بر زمین شد که پیراهنی قرمز گلدار پوشیده بود و به سمت عصایش دست دراز کرده بود. آلیا جزو افراد نیکوکاری نبود که بدون چشم داشت به کسی کمک کند، با دیدن آن صحنه فقط برای مرد دلسوزی میکرد؛ اما زمانی که دید همه بیاهمیت از کنارش میگذشتند، این باعث میشد حس عدالتخواهیاش برانگیخته شود، پس به مرد نزدیک شد و به او کمک کرد بلند شود و عصایش را نیز به او داد، و متوجه بحث پسری بلوند نزدیک پلهها با زنی کنار یک ماشین مشکی نشد...
کلاس خلوت بود، پس آلیا نیز با وارد شدنش اولین جایی که نگاهش را گرفت یعنی نیمکت اول از سمت راست را انتخاب کرد و نشست. در طول آمدن دبیر، او با تلفنش مشغول بود و زیاد به دیگر همکلاسیهایش توجه نمیکرد، بهرحال بعدا هم وقت برای آشنایی بود، درست است؟ ناگهان در کلاس باز شد و آلیا نیز مانند دیگران با شنیدن صدا، گردن خود را بالا آورد. دختری با موهای تیره و باز، که تا شانهاش بودند، و چشمان آبی و رژ لب سرخی زده بود، استایل خوبی داشت که آلیا فقط به تاپ سفید و بدون آستین او و کت مشکیاش که باید روی تاپ میپوشید اما دور کمرش بسته بود، توجه کرد. هرکسی در اولین نگاه میتوانست بگوید او زیباست، اما دردسر مانند باران از او میبارید، و با دیدن صحنه پس از آن آلیا مطمئن شد که این دختر دردسرساز است؛ آن دختر روی نیمکت دوم از سمت چپ نشسته بود، که دو دختر دیگر وارد شدند و آن بلوند شروع کرد به تمسخر دختری که آلیا فهمید نام آنها مارینت و کلوئی است، آلیا میخواست کمک کند اما پیش از اینکه بلند شود، مارینت بلند شده و به جلوی کلاس رفت، "بسه کلوئی. تو هم یه بچهای مثل همه ما، پس بشین درست رو بخون، چون نه من و نه کسه دیگهای دیگه بهت اجازه نمیدیم به رفتار بچگانهات ادامه بدی. حالا هم دست دوستت رو بگیر و برو یه جایی بشین!" و به زودی کلوئی که یقه لباسش توسط مارینت گرفته شده بود درحال گوش دادن به سخنان او بود... و پس از اینکه مارینت با قدمهایی محکم و چهرهای مصمم اما آسوده به نیمکت خود بازگشت، کلوئی نیز با دختری که آلیا حدس میزد دوست یا خدمتکارش باشد به نیمکت سوم و بالای مارینت رفتند، که باعث شد پسر بزرگی که آنجا نشسته بود را از آنجا بلند کنند، "ایوان! میتونی اینجا بشینی." صدای مارینت روبه همان پسری بود که بلندش کرده بودند، و ایوان نیز با تشکری کوتاه به نیمکت دوم رفت. و آلیا از چهره دیگران میتوانست بفهمد که آنها نیز از رفتار آن دختر، مارینت، متعجب شدهاند. طبق مشاهداتش، فهمیده بود که کلوئی احتمالا قلدر مدرسهای است و اولین باری است که کسی مقابلش ایستاده، پس آنها متعجب هستند، البته همه فقط حدسهای او بود...
پس از آمدن دبیر، که مشخص شد نامش کالین باستیر است، مکان آلیا را به سمت چپ تغییر داد و به پسری که تا آن زمان ته کلاس نشسته بود (نینو؟) پیشنهاد داد به نیمکت اول بیاید، پس آنها کنار یکدیگر نشستند. در همان اوایل کلاس ایوان با پسری به نام کیم دعوا کرد، پس به دفتر مدیر رفت؛ و همانموقع بود که آن پسر نینو سمت او بازگشت: "اسمت آلیاست، نه؟ من نینو ام... میخوای آشنا شیم؟" دستش را دراز کرده بود و لحن گرمی داشت، اما میتوانست در چشمانش یک غم خاص را ببیند، و او چه کسی بود که از داشتن یک دوست دوری کند؟ پس لبخند کوچکی زد و دستش را گرفت: "آره، حتما. خوشوقتم." نینو نیز لبخندی زد و هردو به جلو خیره شدند، و او خوشحال بود دوست پیدا کرده است، اما این خوشحالی دوامی نداشت، زیرا به زودی غولی سنگی دیوار کلاس را نابود کرد و پدیدار شد، که نام کیم را فریاد میزد. یعنی همان روز اول را هم نتوانست خوب بگذراند؟ واقعا چه شانسی...
آلیا روی صندلی میز خود نشسته بود و اخبار را میدید. مدرسه تا مدت معینی تعطیل شده بود و آنها را به خانه فرستاده بودند، و او هنوز باور نمیکرد یک ابرشرور واقعی در شهر میگردد. داشتن ابرشرور و ابرقهرمان برایش عجیب نبود، چون نیویورک چندسالی بود که تیم یونیتد هیروز را داشت، اما یعنی پاریس نیز به تازگی صاحب این دو شده است؟ اما هنوز که ابرقهرمانی را ندیده است و ارتش دارد به غول سنگی رسیدگی میکند، پس ممکن است اصلا قهرمانی نباشد؟ از این همه فکر ذهنش درد گرفت، آهی کشید و شقیقههایش را ماساژ داد، که تازه متوجه جعبهای روی میزش شد. این دیگر چیست؟ اِلا یا اِتا باز هم جعبه اسباببازیهایشان را در اتاقش جا گذاشته بودند؟ اما طرح عجیب... و باستانیای دارد؟ هرچه که دلیلش باشد، جعبه را برداشت و آن را بررسی کرد، و کمکم آن را گشود، اما با نور سرخی که بیرون خزید مجبور شد جلوی چشمانش را بگیرد. و زمانی که دوباره توانست آنها را باز کند، نوری نبود، بلکه موجودی سرخ و حشرهمانند مقابلش شناور بود... "چـ...چییییی؟!" جعبه از دستش افتاد. "آروم باش آلیا، من تیکی ام." اما او حتی نشنید، موجود را نادیده گرفت و سعی کرد خود را با یک استدلال ساده آرام کند: "باشه، باشه. من خوابم...درسته؟ این توهمه چون دیشب تا دیروقت بیدار بودم، نه؟"
نانوایی دوپاین-چنگ همیشه شلوغ و با عطرهای نان تازه و شیرینی بود، و جزو معدود مکانهایی که مارینت دوست داشت، از بیرون هم میتوانست والدینش را ببیند که با لبخند و روی خوش به مشتریان رسیدگی میکنند. در را باز کرد و باعث شد زنگولهاش به صدا در بیاید، و مادرش متوجه او شود: "عزیزم! زود اومدی، چیزی شده؟" دستش را جلو برد و از سینی در دستان مادرش یک کروسان برداشت: "چیزی نیست مامان، مدرسمون تعطیل شد." سعی کرد کوتاه توضیح دهد و با سرعت به اتاقش برود. پس از وارد شدن کیف خود را گوشهای انداخت، کت دور کمرش را باز کرد که روی زمین افتاد و پس از تعویض لباسهایش با یک دست راحتی و خانگی، مقابل کامپیوتر خود نشست؛ واقعا راجب آن غول سنگی و وجود یک ابرشرور در پاریس کنجکاو بود، پس با عجله به خانه آمده بود، اما پیش از آنکه حتی انگشتانش به صفحه کلید برخورد کنند آن را دید... یک جعبه. یک جعبه عجیب و غریب و خاک گرفته اینجا چه میکرد؟ مهم نیست، او کارهای مهمتری داشت، اما پس چرا در جعبه را گشود؟ و البته خیلی زود با دیدن نور سبز کورکنندهاش پشیمان شد، اما چشمانش را نبست و توانست ببیند که نور به موجودی کوچک و گربهمانند و مشخصا خوابآلود تبدیل میشود... حتی قبل از هوشیاری کامل آن موجود، احساس هیجان عجیبی داشت، احساس اینکه دیگر هیچچیز مانند قبل نخواهد بود؛ لبخند بزرگی بر لبهایش نشست: "بالاخره! خداحافظ زندگی کسلکننده!"
در سویی دیگر، پسری بلوند نیز مقابل کامپیوتر چندگانه و خاموش خود بر روی صندلی جمع شده بود و سر را بر زانوانش گذاشته بود. امروز صبح باری دیگر فرارش شکست خورده بود... "آدرین... آدرین! اونا فعال شدن!" سرش را بالا آورد و با چشمان سرخی که باز هم برای نبود مادر اشک ریخته بودند به دوست سبز خود خیره شد. "ویز! مـ..منظورت چیه؟" به سرعت خود را جمع کرد و درست نشست، و سعی میکرد صدایش لرزان و گرفته نباشد. کوامی کوچک فقط به سمت صفحه کلید رفت و کامپیوتر را روشن کرد، که اخبار امروز را نشان میداد: "من صبح حسش کردم...پروانه برای شر فعال شده! و بعد الان حس کردم که قدرت های کفشدوزک و گربه هم فعال شدن، اما برای خیر! و بعد ظاهر شدن این غول سنگی!" "میفهمی؟ این یعنی قهرمانانی مقابل شرور انتخاب شدن. پس تو ام میتونی بری، و مطمئنم اون منتخبها بیتجربه و تازهکار هستن." حالا کوامی مقابل صورتش شناور بود. در تمام مدت پسرک سعی میکرد صحبتها را هضم کند، و در آخر چشمانش را گرد کرد: "...چی؟ نـ..نه! یعنی... مطمئنم گاردین افراد بالغی انتخاب کرده، با تمرینات و تجربیات... پس مشکلی نیست، درسته؟" ویز آهی کشید، طی این سالها هر بار میگذاشت آدرین با بهانههای نچندان موفقش، پیروز شود و از تبدیل شدن امتناع کند، اما این بار جان افراد نیز در خطر بود و آنها فرصتی برای بهانهتراشی نداشتند... او به صورت پسر نزدیکتر شد: "آدرین، گوش کن. من تورو دیدم، تو هم با تجربهای هم با استعداد. تو هرچیزی هستی که یه هولدر و یه انسان باید باشه، پس بخاطر ترسهات نذار بعدا پشیمون شی که چرا وقتی میتونستی، کاری انجام ندادی!" آدرین با چشمانی گرد و تار از اشکهای نریخته، به تنها همدم کودکیاش خیره شد و دستانش را بالا آورد تا ویز را به سبک خود در آغوش بگیرد. ویز سر خود را به گونه پسر مالید و لبخند زد و با صدایی گرمتر گفت: "تازه، مطمئنم هرچی باشه تو از پسش برمیای، اینو خیلی وقته ثابت کردی." بالاخره اشکها سرازیر شدند و پسر لبخند کوچکی زد، و با صدایی که همچنان گرفته اما این بار مصمم بوو توانست تنها کلمات مناسب را بگوید: "ویز، شل آن!"
صحبتهای تکمیلی: فندوم؟ میراکلس. یه au که فو لاکپشت روهم گم میکنه و آدرین اتفاقی پیداش میکنه (یا هدیهاش میگیره) عنوان پست اشاره به زوج اصلیه، بانیکس و گرینی/آدرین و آلیکس، که احساساتشون واقعگراتر از آدرینت شکل میگیره و چون آدرین مدرسه نمیره پس آشناییشون بیرون از مدرسه و طی یکی از فرارهای آدرینه (البته آشنایی اولشون بعنوان بانیکس و گرینیه) تیممون: Scarabella and Ladynoire, Greenie... اسکارابلا= اسکاراب (یه نوع سوسک) + بلا (از کلمه بل در فرانسوی به معنی زیبا)، پس به نوعی میشه سوسک زیبا... لیدینویر هم که یعنی بانوی سیاه... گرینی هم آخر کلمه سبز دوتا "یی" گذاشته😅💚 سعی کردم به همهچیز، از عذاب وجدان فو برای گم کردن سومین جواهر و حمایت کوامیها تا ماجراهای دیگه که چجور این رویداد آینده و ظهور هاکماث رو تغییر میده بپردازم تا بتونید راحتتر تصور کنید🥲✨ من کلا زیاد اهل رمانس نیستم، این یکیم دیگه کلا فقط فرندشیپ و بوندفمیلیه🤡🙏 فو بعد ویز، دستبند مار رو برای خودش میپوشه، و میذاره کوامیها حداقل تو خونه آزاد باشن. و ممنون میشم گرافیک و چهره و استایلها رو مثل فصل ۶ در نظر بگیرید که واقعگراتره و به تصور خودم ازشون نزدیکتره، و به علت مسائلی که فهمیدید شخصیت برخی کاراکترا با کانن متفاوته و واقعگراتره😅 راجب نینو...برعکس بقیه من اونو درونگرا میدونم، چون حتی تو اپیزود اول که نیمکت آخر نشسته بود معلوم بود دوست نداره کسی کنارش باشه، پس اگه کسی مثل آدرین باهاش رفیق نمیشد ممکن بود درونگراتر و منزویتر باشه تو سریالم، و من یجا شنیدم بچه طلاقه، که اگه این تایید شه رفتاراش در اپیزود اول منطقیه، راجب مارینت...اون بعد حادثه استخر و تو تابستون به خودش رسیده و به اعتماد به نفسش و خیلی چیزا، پس با سریال فرق داره و اینجوریه که با آلیا رفیق نمیشه و در حد همکلاسی میمونن چون دوستی اونا براساس محافظت آلیا ازش بنا شده بود و اینجا که ماری خودش تونست قبل گرفتن قدرتشم جلوی کلویی بایسته اونا فقط در حد همکلاسی میمونن و طبیعتا ماری با بقیه دوستاش که سالها همکلاسی بودن رفیقتره، پس آلیا و نینو اینجا از اول رفیق میشن، و نیمکتی که تو سریال کلوئی و سابرینا میشستنم اینجا کلا خالی میمونه، و من بخش سوم رو با آلیا شروع کردم، چون توی خود سریال آلیا هم انتقالیه و من فکتهایی خوندم که قبلا دوستی نداشته و ما میبینیم زودتر از مارینت و بقیه رسیده مدرسه پس من با این اطلاعات اون بخش رو نوشتم، و چون از دیدگاه آلیا بود پس فقط در همون حد راجب کاراکترها اطلاعات دادم، در نتیجه آلیا زودتر به فو کمک کرده و بعد مارینت، و آدرینم قبل اینکه حتی پاش به مدرسه برسه پیداش کردن و بردنش پس کلا فو رو ندیده، و بقیه چیزا... و آدرین اینجا کلا مدرسه نمیره و گیر میوفته و توی نبردها هم فقط نظارهگره و حتی اگه خودش نفهمه مثل یه شخصیت مربی عمل میکنه، و برای ظاهرش خواهشا فنآرتها رو در نظر بگیرید، نمیتونم عکس بذارم وگرنه عکسی که ازش این ایده رو الهام گرفته بودم میذاشتم، همچنین همونطور که در متنم گفته شد فو در جاهای مختلف سفر میکنه و یه جای ثابت نداره اما در ۱۳۰ سالگی که دستبند رو گم میکنه دیگه تو فرانسه موندگار میشه، و اون دستبند تا سی سال بعد با افراد مختلفی دست به دست میشه اما کوامیش بیرون نمیاد، و توی ۱۶۰ سالگی فو و هشت سالگی آدرین دستبند به آدرین میرسه، من این سنها رو براساس اینکه فو در سریال ۱۷۰ و خوردهای بود محاسبه کردم و سنش رو همون رند ۱۷۰ گرفتم پس نگید بزرگتره چون خودمم میدونم😁🤝
فرصت