سلام •°•☆•°•
فصل دوم : ان سوی دیگر دروازه
دستم جلوی چشمام بود چیزی جز نور نمیدیدم کنستانتین دیگه چیه ؟ یه مکانه ؟ از وقتی امروز آما رو دیدم هیچ چیزی رو درست نمیفهمم بلاخره شدت نور کم شد احساس سبکی میکردم انگار تو یه اب یا رویا بودم یه شهر بود ساختمان ها معماری جالبی داشتن
به عنوان مثال در نداشتن به جاش افراد آنجا دستشان را داخل یه سوراخ میکردن و وارد خانه میشدن خانه ها مکعب یا هرمی یا اشکال هندسی مختلف بودن اکثر خانه ها طلایی رنگ و درخشان بودن یه فواره غول اسا و زیبا رو به رویم بود طرح مردی پیر و اعصا به دست بود فواره طلایی و درخشان بود ولی از جنس طلا نبود زیر فواره نوشته بود ایلدن بزرگ ناجی ما بنظرم کمی فوراه عجیبی بود... ایلدن... خیلی آشناست من اینو کجا شنیدم؟؟ آسمون یاسی رنگ بود مردم محلی همه شان لباس مختلف میپوشیدن که روشون یه نماد بود یه جور ستاره که وسط و جاهای خالیش یه نقطه است و در بالا و پایین و چپ و راستش خط های کوتاه بود و همه صورت هایشان را با پارچه پوشانده بودن
من مانند یه انسان تازه به دوران رسیده با دهان باز به اطراف نگاه میکردم مطمئنم اگر کسی مثل خودم آنجا بود فکر میکرد من تازه از تيمارستان فرار کرده ام انتهای شهر حدود 7 دروازه غول آسا وجود داشت اطرافش هم یکم خلوت بود وقتی از میان مردم رد میشدیم همه مدام به من و آما تعظیم میکردن حالا که دقت میکردم نماد رو لباس آما با بقیه فرق داشت : چرا نمادت متفاوته ؟ آما : نماد رو لباس من نماد خاندان سلطنتی کنستانتین هست و نماد رو لباس بقیه نماد خوده کنستانتینه. لیا : که اینطور، چرا به من تعظیم میکنن ؟ آما : بعدا میفهمی، راستی لباست راحته ؟ لیا : لباسم ؟ نگاهی به خودم کردم الان فهمیدم لباسم فرق کرده یه بلیز سفید مانند لباس همیشگیم اما نو تر در تنم بود در سمت چپ همان نمادی که آما میگفت بود کنسنین؟کنسارت؟اسم سختی داشت ،دامن زرشکی رنگی تنم بود با همان بوت ها و روبان همیشگیم
وقتی به یه خانه مجلل رسیدم آما منو داخل یه اتاق بزرگ راهنمایی کرد یه میز با 7 صندلی بنظرم مراسم چایی خوری آمد آما ازم خواست رو صندلی بشینم و منتظر بمونم صندلی من آخر بود و اسم آستریا روش حک شده بود، بازم میپرسم این آستریا کیست و با من چه نسبتی دارد چند دقیقه منتظر ماندم صدای در آمد دختر کمی از من بلندتر اومد دختر موهای نارنجی رنگ ، صافی تا شونه داشت چشمانی قهوای و گردنبند مروارید لبخند بزرگی رو صورتش داشت لباساش همانند من و میلا بود بعلاوه یه کتونی ساده با لبخند به سمتم آمد : سلام من میلام!. میلا رو صندلی سوم که اسم وِلورا روش حک شده بود نشست و گفت :اسمت چیه؟
لیا : لیا میلا : چه اسم قشنگی! از خود بی خود شدم و کمی به میلا نزدیک شدم کمی صدا مو بلند کردم و گفتم : اینجا چه خبره؟؟! آستریا چیه؟ کنس.. کنسیی.. منس... کنستان... چیه؟ اینجا کجاست؟ ما اینجا چیکار میکنم؟! میلا آرام گفت : آروم باش، آروم باش میلا : منظورت کنستانتین هست نه؟ مگه آما برات افسانه رو تعریف نکرد؟ لیا : چرا ولی خیلی چیزی نفهمیدم یکم پیچیده بود میلا : من برات خلاصشو میگم ، پس خوب گوش کن! لیا : باشه میلا : خدا به شخص خاصی به اسم ایلدن قدرت خدایی برای کنترل دنیاش میده، موجوداتی به اسم سیلورا که از احساسات منفی ریشه میگیرن میان و دنیای ایلدن رو تا مرز نابودی میبرن ایلدن دنیاشو به 7 قسمت تقسیم کرد تا از نابودی جلوگیری کنه، ایلدن برای دنیا ها یه چیزه میانی طور که مثل چسب برای 7 دنیا کار میکرد ساخت دنیای کوچک تری که باعث صلح و آرامش و کلا هماهنگی 7 دنیا میشد،اسمش هم کنستانتینه، حالا فهمیدی ؟
لیا : آها... آره، مرسی میلا : خب تو اهل کجایی؟ لیا :... تورندتو.... میلا : تو هم اهل کانادایی ؟! عالیه منم همینطور من اهل برمپتونم! میلا دختر شاد و شوخ طبع و پر انرژی بود ولی یکم عجیب بود انگار خودش حس خاصی نداشت یکم بعد صدای در باز آمد
هوراااااا پارت جدیددددد😭🛐
✨✨✨
برای منم حمایت میکنید؟
فرار اسمش
حله
خیلی قشنگ بود ،
( خوشحال میشم به تست اخرم سر بزنیی 😭