خب اومدیم با پارت ۳ امیدوارم لذت ببرید
سوفیا 《بیدار شید،ملکه من.》 پلک هایم از هم فاصله میگیرند و چهره کارتر را میبینم. صدایش خش دار است گویا خودش هم تازه چشم هایش را باز کرده. چشم هایم را با دستم لمس میمالم و با صدایی آرام میگویم. 《چرا کارتر》 《الان روز شده ولی در سیرک سایه ها آفتاب گرم نمیتابد》 لبخندی بر صورتش دارد. لباسش کمی باز است و پوست برنزه اش کمی مشخص شده. دستانش را حالت ضربدری گرفته.
جولیا،آنتونی و ویولت نزدیک ما میشوند. آنتونی به شانه کارتر میزند و میگوید 《اوه سلام کارتر! این ملکه دنیای بیرون است؟》 چشم غره ای میروم. موهای آن هم رنگ مزارع گندم است و چشم هایش همرنگ موج های دریاست. کارتر دست جولیا را میگیرد و سپس سری رو به انتونی تکان میدهد. کمی زانوهایش را رو به جولیا خم میکند و میگوید 《سلام قرص ماه من!》 جولیا لبخندی میزند. موهای فر سفیدش در آسمان تاریک مانند ماه میدرخشد. ویلت با موهای قرمز رنگش و چشمان قهوه ایش به کارتر میگوید 《کارتر! این دختر را به این گروه می آوری؟》 باز دمی بیرون میدهد و میگوید 《احتمالش هست》 دستش را رو به من دراز می کند و درخواست میکند: 《ملکه من! آیا مایل به عضو شدن هستی؟》 به آن چهار نفر نگاهی می اندازم
نسیمی سرد می آید. باعث میشود تار موهای قهوه ای رنگم در هوا برقصند. کنار چادر ها قدم هایی شمرده میگذاریم. با تعلل از محوطه چادر خاموش خارج میشویم. همگی در حال معرفی کردن خود هستند. همه با آن لقبی که کارتر گذاشته متوجه شدند من ملکه هستم. کارتر رو به من میکند و میگوید. شاه پیتر یا پدرم چگونه فوت شدند؟ من از کودکی مادری نداشته ام که برایم مادری کنند. مادر و برادرم از قصر فرار کردند و دیگر به دیدنمان نیامدند. مادرم، من را دوست نمیداشت. پس من را در کنار پدرم رهایم کرد. اکنون که مرگ پدرم را به یاد می آورم. اشک در چشمانم حلقه میشود. بدون آن که غم صدایم را نشان بدهم دهانم را باز میکنم و میگویم هنوز صدای لرزان پدرم و فریاد اهالی قصر را فراموش نکردم.
به یک سازه میرسیم. یک سازه ای که پر از ماسک های خندان است. در قژ قژی میکند و باز میشود. این چادر زیبا ترین چادری است که تا به حال دیده ام. درون آن چادر پر از ماسک های خندان است. فانوس هایی که می تابند و در پنجره ها بازتاب می شوند. عروسک های خیمه شب بازی که از سقف آویزانند. صدای قدم هایم در این مکان پخش میشوند. 《عضو جدید به نمایش گروه نور خوش اومدید. خوشحالم که عضو جدیدی اومده》. این را عروسک های خیمه شب بازی این را گفت و حالا همه نور ها رو به من تابیده میشود. آهنگی پخش میشود و همه به رقص در می آیند. بدن هایشان در این محیط می رقصند. کارتر و جولیا دارند با یک دیگر میرقصند. کائل وارد میشود برادر کارتر است. 《اولبن کسی هستی که شادی نمیکنی، اینطور نیست ملکه من؟》 درست است همه احساسات آن ها مملو از فرح است. ولی من اینگونه نیستم. ترسی در درونم جرقه میزند. این دنیا برایم نا آشناست بسیار نا آشنا. 《مایل هستید با من برقصید؟》 رقص؟ دستش را میگیرم و با آن میرقصم. کارتر نگاهی به کائل می اندازد. لبخندی گرم روی لب هایش مشخص میشود. پس از اتمام رقص کائل پیش کاتر میرود و مشغول به سخن گفتن میشود. چشمان کائل مملو از شادی است
گفت و گو هاشون کو؟
هنوزم نیست😐😐😐
خسته شدمبخدا از بس ادیت کردم🤣🤣🤣
چرا گفت و گو هاشون نیست...
خودمم تازه دیدم چرا نیست😐😐