خوش اومدید به پارت ۵
سوفیا 《خیلی کندی》 شمشیر را در دستش گرفته و آن را روی زمین مرمری شکل حیاط میزند. صدایش پخش میزند. زخمی قدیمی که روی لب های صورتی رنگش آشکار است زخمی که نشانه لمس زیبای چاقوست. توجهم را جلب میکند. از پیشانی ام مایعی آشنا میچکد. با عرق ترکیب شده. درست است خون…
سایه کائل با آن شمشیر آشنا از کنارم رد میشود. سایه قد بلندش من را لمس میکند. 《پروانه کوچولو، اینطوری بعد از آن بازی های عجیب نمیتوانم چهره ای با جزئیات زیبایت را بنگرم و قلبم را در دست تو قرار بدهم》 پوزخندی به من میزند. با انگشتش چانه ام را بالا می آورد. چشمان سبز رنگش من را مینگرد 《اوه پروانه کوچولو، نمیخوام آزارت بدهم. نمیخواهم مثل یک موش آزمایشگاهی برای این جبهه باشی. فقط میخوام از اون آزمون ها فرار کنی و قدرتی بگیری》 پوست لبم که به لبم چسبیده است را میکنم. نفس نفس میکشم. سینه ام بالا و پایین میرود. 《اینقدر زنده ماندن در این سیرک مزخرف سخت هست؟》 《متاسفانه》 شمشیر را در دستش میچرخاند. از جا میپرم . شمشیر بوسه ای بر من میزند اما زخمی در بازویم ایجاد نکرده است. 《پروانه کوچولو، نزدیک بود بال های زیبایت نابود بشه.》 《مشخصا》 《جاخالی دادنت افتضاحه سوفی مبارزه کن》 لگدی به بازویش میزنم . شمشیر از دستش می افتد 《آفرین پروانه کوچولو همینطور ادامه بده》 سنگین است آن شمشیر بسیار سنگین است اما من در دستم گرفتم. لبخندی برای برنده شدن زدم. با یک ضربان از قلبم شمشیر را از دستم میگیرد. دیگر آن وزن را حس نمیکنم 《تلاشت ناموفق بود پروانه کوچولو》 من ضعیفم لگدی به کمرم میکوبد. جاذبه زمین من را در آغوشش میکشاند. من ضعیفم مو های حالت دار من مانند شنل روی صورتم فرو میریزد و صورتم را گرم میکند. من ضعیفم 《تلاشت خوب بود پروانه کوچولو به نظرم تمرینات بس است》 آزادی دست چپش را زیر زانوهایم میگذارد و دست راستش را زیر گردن من. گرمای دستش را احساس میکنم.
《سلام برادر.》 دست جولیا در دست کارتر نهاده شده. چشمانشان مملو از عشق و شادیست. 《سلام کی، برادر زیبای من! تمرینات سوفیا چطور است؟》 لب هایم از هم فاصله میگیرد و همان کلمه را بیان میکنم. چشمان کائل دارد لب های من را مینگرد. 《فراتر از افتضاح》 صدای لطیف جولیا را میشنوم. 《باید حتما اینطور باشه وگرنه تمرین نیست》 چهره کائل نرم میشود رو به من میکند و میگوید. 《پروانه کوچولو من(پیشانی اش را روی پیشانی ام فشار میدهد) نیاز به استراحت داری》 عرق من با خون روی پیشانی ام ترکیب شده است. 《به گمانم. تا چه زمانی این تمرینات ادامه دارد》 احساس میکنم دندان هایش را روی هم میگذارد و فشار میدهد. موهایم را به پشت گوشم هدایت میکند و آن انگشتان گرمش را روی گونه ام میکشاند. 《فردا. پروانه کوچولو از پیش من نرو باشه؟》 《حتما》 اسمم را به کار میبرد و من را مطیع خودش میکند. 《سوفیا. شب بخیر》 چشمانم را روی هم میگذارم و به خواب میروم. او همه چیز را مطیع خودش میکند. 《به خواب رفت؟》 همه حرف ها مبهم است 《به گمونم جولی》 تمام افراد را با اسم کوتاه صدا میزند به جز من به یاد مکالمه هفته پیش می افتم 《مثل پروانه ها هستی. زیبایی های خودت را نمیتوانی ببینی . سوفی من نمیتونم اسم کامل تو رو صدا بزنم نمیخواهم مطیع من بشوی میخواهم تصمیمات خودت را بگیری باشه پروانه کوچولو؟》 دیگر حرف های آنها در گوش من خاموش شده و وارد رویاهایم میشوم. *** 《پروانه کوچولو، بلند شو عزیزم》 چشم هایم را باز میکنم. آن ماسک را دوباره پوشیده. آن ماسکی که جلوی هیچ کس نمیپوشاند. 《به گمونم باید امروز وارد بازی ها بشوم اینطور نیست》 دستم را میگیرد. هیچ چیز نمیگوید. 《راجب اون بازی های لعنتی چیزی نگو باشه؟》 مچ دستم را محکم میگیرد. خاطراتی به ذهنم خطور میکند متوجه شدم بانوی من. من لایق ابراز محبت بر وارث شاه اندرسن نیستم اشتباه من را بپذیرید آن دلقک، دلقک مورد علاقه شاه بود ولی وقتی که من آن را به در کوبیدم و خون ریزی کرد. پس از این که این اتفاق را به پدرم گفتم من را به شدت شکنجه داد انگار که دخترش نبودم. تو سرگرمی و عروسک خیمه شب بازیم را گرفتی
لذت ببرید
نظرات بازدیدکنندگان (0)