درود عزیزان به خاطر ملی شدن نت ها تصمیم گرفتم در تستچی رمانم را بگذارم امیدوارم لذت ببرید
پارت اول سوفیا من ملکه این دنیا هستم، سوفیا اندرسن. پدرم، به من ایمان داشته و وارث این کارش شدم. موهای قهوه ای ام را به صورت گوجه ای بستم و لباسی همرنگ رز های پژمرده می پوشم. یقه آن لباس به صورت قایقی است. لباس به بدنم چسبیده. انحنا های بدنم مشخص است. چشم های کهربایی ام میدرخشد. در راهرو قصر قدم میزنم،آشپز ها شیرینی می پزند. در راهرو بوی وانیل می آید. فرش قرمزی زیر پایم پهن شده و کناره های فرش نقش و نگار های طلایی میبینم. چشم هایم را ردبه تابلو هایی که مربوط به پدرم،شاه پیتر است میچرخانم. وارد سالن می شوم. تاجم را روی سرم میگذارم. تاجی که از یاقوت های قرمز ساخته شده اند. موهایم کمی چشم های را پوشانده. خدمتکار،لنی برایم کمی چای سبز آورده. فنجان سفید که رویش طرح گل صورتی در دست گرم و کشیده ام میگیرم و کمی از چای مینوشم. خدمتکار کمی کمرش را برای احترام خم میکند و بعد راهی آشپزخانه می شود. نور از پنجره قصر به داخل وارد میشود. درخت بید که در حیاط است می درخشد.برگ های سبزش توجه همه را بر خودش جلب میکند. کنار باغچه گل های صورتی روییده است. سنگ مرمر کف زمین میدرخشند. به طبقه بالا مراجعه میکنم در آنجا قفسه های کتاب بسیاری وجود دارد. کتاب های رنگارنگ در قفسه وجود دارد. روی مبل کنار قفسه مینشینم و یکی از کتاب ها را بر میدارم.
سرگرمی های مورد علاقه شاه ورق میزنم با یک شغل رو به رو میشوم دلقک… از نظر من دلقک ها عجیب هستند. خودشان را خوشحال نشان میدهند و مابقی احساساتشان را نشان نمیدهند. بقیه رو می خنداند ولی خودشان چی؟ سرگرمی مورد علاقه شاه دیدن نمایش دلقک است؟ شاید من هم علاقه داشته باشم. *** چند روز بعد، تصمیم گرفتم به سیرک بروم. سیرکی که در نزدیکی قصر است بروم. از مسیر عبور میکنم. خدمتکاران و نگهبانان چیزی نمی دانند. آنها نمیدانند من دارم به کجا کوچ میکنم… اسم سیرک، سیرک سایه ها است اسمش جالب است. روبروی سیرک می ایستم. هیچ کس در سیرک نیست. هیچ صدایی نمی آید. کنجکاو میشوم و وارد سیرک میشوم. هوا تاریک میشود. صدا های همهمه می آید. اما کسی آنجا نیست فقط صدا می آید. اما چرا پرده آسمان شب کشیده شده؟ قدم های آرام بر میدارم. وارد محیط سیرک میشوم. در و دیوار سیرک راه راه است. هیچ فردی وجود ندارد ولی صدا می آید. میخواهم دنبال صدا بروم،ولی نمیتوانم.
استیج سیرک روشن میشود سایه ای میبینم. مجری است. اما برای کی می خواهد سخنرانی کند؟ -خانم ها و آقایان به سیرک سایه ها خوش آمدید. این قانون ها رو فراموش نکنید ۱.هیچ وقت نمی توانید از این دنیا به بیرون بروید ۲.به هیچ کس بی احترامی نکنید حتی اسب های چرخ فلک تعجب می کنم. از محیط سیرک لرزان بیرون میروم. صدای مجری الیسون در گوشم پخش میشد. صدای ترسناک اما آرامش بخشش. به اطراف سیرک نگاه میکنم. توهم است یا واقعیت؟ موهای قهوه ای ام را کنار میزنم. لباسم را کمی صاف میکنم و به جلو میروم. اسب های چرخ و فلکی میچرخند. یاد حرف الیسون می افتم. به هیچ کس بی احترامی نکنید حتی اسب های چرخ فلک دلقک هایی راه میروند. آرایش های عجیب غریب می افتم. استعدادهایشان برای خنداندن. به این نظریه دوباره پی میبرم. چرا احساس واقعیشان را نشان نمیدهند؟ محیط بیرونی سیرک عجیب است. اسب های چرخ فلکی دارند می چرخد دلقک ها دماغ قرمز رنگ و گردشان را فشار میدهند. کودکانی که یک بالون دارند ومی خندند. نور های آفتابی که در محیط سیرک وجود دارند فضای سیرک را روشن میکنند. زیر نور مهتاب می ایستم. آبنبات های رنگارنگی میبینم که مدام به من نگاه میکنند. چرخ و فلکی بزرگی میبینم که نور های رنگارنگ در آسمان می درخشند. درخت هایی روییده که در آسمان شب مشخص نیستند. یکی به پشتم می زند و با لبخندی میگوید: تازه اومدی به این دنیا؟ با ناراحتی و افسوس میگویم: آره… اوه مشخصه. اینجا سیرک سایه هاست هیچ راه فراری نداری اما اگه راه فرار رو پیدا کردی،خیلی خوش شانسی. تاحالا کسی این راه رو پیدا نکرده ولی اگه پیدا کنی همه از این جا آزاد میشن. اینجا رو فقط یکی کنترل میکنه. دلقکی به نام لوسین اینجا رو کنترل میکنه. نمیگذاره هیچ کس از اینجا بیرون بره. واسه همین ما زندانی هستیم. ادامه می دهد: اینجا خطرناک است وقتی وارد سیرک بشی، گم میشی. باید یک نقشه سیرک داشته باشی. اگر تازه وارد هستی. به هر حال خوش اومدی! کارتر با موهای مشکی به من نگاه میکند. کت و شلواری پوشیده و با پوست سبزه اش به من نگاهی میکند. چشم های مشکی اش با آسمان شب مطابقت دارد. چندین سال هست اینجا زندگی میکند. خانه اش در محوطه چادر خاموش زندگی میکند. تقریبا همه چیز را توضیح داده. من به یکی از خانه های چادر خاموش می روم و در آنجا زندگی میکنم. طبق گفته های کارتر هیچ وقت در سیرک سایه ها پرده آسمان شب کشیده نمیشود و هیچ وقت مردمین سیرک سایه ها آفتاب را ندیده اند
پارت دو اگه استقبال شد میزارم نشد دیگه بعد از ملی شدن تلگرام رو چک کنین
خوب بود ولی روی ادبیات نوشتارت کار کن، ایده داستان میتونه یه کار جذاب رو تحویل بده ولی نوع نگارشت تا حدودی مانع شده. بنظر میومد داری تلاش میکنی که مشابه کتاب های ادبی بنویسی ولی ایرادای خاصی داره، توصیف فضا و شخصیتت رو عوض کن. به علاوه پیشنهاد میدم دایره لغاتت رو قوی کنی بخصوص درمورد کلمات سنگین. در هر حال قشنگ بود
قربونتتتتتت برمممممممم چشممممم حتمااااا تو تلگرامم کامل اصلاح کردمممممممم حتمااا🌚🌚🌚