قسمت بیست و هفتم فصل دوم...
از پیامک قلبش به تپش افتاد و ناخودآگاه دستانش لرزش خفیفی آغاز کردند. تلفن را فوری کنار گذاشت و سعی کرد که پیامک را نادیده بگیرد. دوباره خود را با غذا مشغول کرد؛ ولی این بار دلش به سختی راضی به خوردن آن می شد. *** یک ساعت قبل از نوبت دکتر یک پیراهن راحت و پوشیده همراه با شلواری چرمی مشکی برتن کرد و روی آن تنها یک کت انداخت و حتی به خود زحمت آرایش کردن نداد. تنها سوئیچ ماشین را برداشت و ماسک سياهی برای شناسایی نشدن توسط عموم زد. هنگامی که به بیمارستان رسید، بلا فاصله آدرس دکتر را از منشی ویزیت گرفت و به سمت آسانسور راه افتاد. با رسیدن به طبقه اول، راحت اتاق دکتر را پیدا کرد و در صف ماند تا نوبتش شود. قلبش از انتظار و نحوه انجام بررسی، ترسیده تند تند می زد. بعد از حدود بیست دقیقه هنگامی که نوبتش شد نفسی عمیق کشید و از روی صندلی انتظار بلند شد و به سمت در رفت. قبل از وارد شدن ضربه کوچکی به در زد. _بیا داخل.
هنگامی که تائیدیه ورودش از دهان دکتر بیرون آمد، در را باز کرد و به آرامی داخل شد. _سلام آقای دکتر. دکتر به صندلی خالی جلوی میزش اشاره کرد. _سلام بفرمائید بنشینید. بهآرامی داخل شد و پس از بستن در نشست. دکتر یک مرد جوان حدودا سی و خورده ای ساله بود که هنوز ذره ای از موهایش سفید نشده بود. خط فک تیز و موهای مشکی، بدن نسبتا لاغر و چشمان آبی اش، بر جذابیت او اضافه کرده بود. _خب بفرمائید خانم، چه کمکی از من بر میاد؟. _برای گرفتن یک گواهی در خصوص ماجرایی اینجام که لازمه زود تهیه اش کنم. پزشک قانونی حرف او را بر خلاف آنکه او جرأتی برای گفتنش نداشت، تکمیل کرد. _گواهی در خصوص همان مسئله؟. با خجالت و اضطراب سری تکان داد و حرف او را تائید کرد. _بله!. اما زود کنجکاوی اش از او پیشی گرفت. _ ولی از کجا می دانید؟. دکتر انگشتانش را بر روی میز به یکدیگر گره زد و پس از لحظه ای تفکر جواب داد. _چون اکثر کسایی که میان و نمونه اش افرادی که قبل تو بودند برای این مسئله اومده بودند و این چیزیه که خیلی شایع شده و این واقعا نگران کننده است که حداقل روزانه ۱۰ نفر در این مورد پیش من میان!.
از حرف های او چیزی شبیه به درد درونش احساس کرد و ساکت شد. _ می دانم واقعا نگران کننده است، ولی بهتره شما زیاد خودتون رو درگیر این مسائل نکنید؛ هر وقت که آماده بودید شما رو معاینه می کنم. ماسکش را به آرامی در آورد و بلند شد. _من آماده ام که معاینه بشم. _ می تونم اول مدارک هویتی اتون ببینم؟. _البته!. کارت ملی و مدارک لازم که همراه خود آورده بود بر روی میز قرار داد. دکتر اول شروع به بررسی مدارک کرد._بسیار خب پس لطفا روی اون تخت اونجا بنشینید. سپس به تختی که در گوشه اتاق بود و پرده ای سفید و کدر تا نصف آن کشیده شده بود. سری به نشانه متوجه شدن تکان داد و به سمت تخت رفت. دکتر شروع به پوشیدن دستکش های لاتکس کرد. او به آرامی منتظر بر روی تخت نشست. دکتر به سمت او رفت و به آرامی بر روی چهارپایه چرخ دار جلوی او نشست. _اصلا نترس و خجالت نکش، حالا بهم بگو که چجوری این پیش اومد؟.
_نمی دونم، هیچی به یاد ندارم!. بخاطر اثر اون م.و.ا.ده گمونم. دکتر به نشانه متوجه شدن سری تکان داد. _عیبی نداره، میتونی جاهایی که هر اثری از آسیب هست نشونم بدی؟. _بله!. دکتر به آرامی شروع به بررسی او کرد. ک.ب.و.د.ی های خفیفی بر روی شانه و گردنش وجود داشتند. لمس انگشتان سرد دکتر بر روی گردنش لرزی انداخت و کمی به خود لرزید. هنگامی که مرحله اول تمام شد به آرامی شروع به بستن دکمه های پیراهنش کرد و ناخودآگاه دستانش می لرزیدند. دکتر متوجه لرزش خفیفی دست او شد و رک و بی پرده پرسید. _دارویی چیزی مصرف می کنید؟. _خب، فقط گاهی قرص آرامبخش برای اعصابم می خورم، وقت هایی که یکم زیاد عصبی می شم!.
_مصرفتون رو بهتره به حداقل برسونید، چون جدا از آزمایشات ممکنه براتون اعتیاد آور بشه و بعدا بهش نیاز دائمی پیدا کنید. _چشم آقای دکتر. _خب آماده اید به ادامه آزمایشات و بررسی هامون برسیم؟. _بله!. _تا اینجا که اذیت نشدید؟. _نه اصلا!. برای آزمایشات بیشتر از اثر ل.م.س و DNA او را به اتاق دیگری منتقل کرد و پس از حدود بیست دقیقه بررسی ها تمام شد. همراه با دکتر برای بررسی کلی آزمایشات و صحبت های بیشتر به اتاق او بازگشت. _جواب آزمایشات به زودی طی یک هفته حداقل تا دو هفته طول خواهد کشید و آدرستون رو توی این برگه بنویسید تا براتون ارسال بشه. سپس یک برگه از دسته برگه های روی میز برداشت و جلوی او گذاشت. یک فرم از اطلاعات خواسته شده بود که باید پر می کرد. اطلاعات را زود پر کرد و برای رفتن بلند شد. _خیلی ممنونم ازتون بابت کمک، آقای دکتر. _خواهش می کنم، هر کمک دیگه ای جدا از اوقات کاری باشه، خواستید در خدمتتون هستم. _ممنونم. مرد دستش را برای دست دادن به سمت او دراز کرد. به آرامی و کوتاه دست داد و پس از زدن ماسک و برداشتن کتش از اتاق خارج شد.
فرصت؟