قسمت پنجم...
_اتاق vip رو دوست داری؟ البته بخاطر سبک مینیمالیست رنگی غیر از سفید نداره. دختر ابتدا همان چشمان خشمگینش را به او دوخت اما سپس پوزخندی جنون وار زد و سر صحبت باز کرد. _داری از دیدن من توی این وضعیت حسابی لذت می بری، چاقالو!. زود دل خوش نکن چون من فقط تا چند ساعت اینجام و دوباره با بیرون اومدنم، باهم دیدار خواهیم داشت. آپوستول دستی به سرش کشید سپس آهی کشید و گفت: _متاسفانه بله. من که کچلم ولی رئیس رو تا کچل نکنی ول کن نیستی نه؟. اصلا خسته نمیشی هرروز دردسر درست می کنی؟. دختر لب هایش به نشانه تفکر جمع کرد و کمی سرش را تکان داد و جواب داد._نه بدم نمیاد! اتفاقاً جالبه، هرروز سر به سر یکی میزاری حوصله ات سر نمیره. آپوستول نفسی از روی حرص و کلافگی کشید و گفت:_تو تهش خودت به ک.ش.ت.ن میدی، درضمن بهتره توی ماموریت امشب گ.ند نزنی چون رئیس صبرش حدی داره، خودت بهتر باهاش آشنایی. سپس دریچه پس از این هشدار یا شاید تهدید آشکارا، بسته شد و آپوستول از آنجا رفت.
دختر پاهایش را روی سطح سرد دراز کرد و چشمانش را برای کمی استراحت بست. دمای اتاق چنان سرد بود که باعث شده بود عضلاتش حتی در زیر آن لباس خشک شود. سرمای اتاق با وجود بادی که از طریق دریچه وارد می شد بیشتر شده بود. کمی بدنش جا به جا کرد تا در حالتی راحت قرار بگیرد. *** ساعت ها بعد دختر به اتاق خودش منتقل شد و برای او غذا برده شد، تا قبل از اعزام برای انجام ماموریتش قوت خود را بازیابد. درحالی که با اشتها غذایش را میل می کرد، نگاهش به یک دست هودی و شلوار طوسی روشن بر روی گوشه تختش افتاد. هنوز س.ل.ا.حی به او داده نشده بود. طبق قانون قبل از حرکت به سمت سوژه به او داده می شد. پس از اتمام غذایش سینی را پشت در گذاشت و دو ضربه برای متوجه کردن نگهبان زد. نگاهی به ساعت ساده روی دیوار انداخت، که مانند نفرینی در حرکت بود. تنها ۲ ساعت تا رسیدن زمان مانده بود. از همین الان آشوبی در قلبش احساس می کرد. آشوبی که نه از ترس بود، بلکه از یادآوری تصمیمش برای رهایی بود. تصمیمی که با کوچک ترین اشتباه می توانست او را نابود کند. در طرفی نیز تهدید های مرد جوانان در رابطه با مجازات شدید، در ذهنش می چرخید. نفسی عمیق کشید و قبل از آماده شدن برای تمرین، با حرکات کششی شروع به گرم کردن بدنش کرد. سپس نقطه ای فرضی را هدف خود تخیل کرد و شروع به تمرین کرد. م.ش.ت، ل.گ.د، جاخالی و تمام آنچه که در این سازمان به او آموخته شده بود. *** دو ساعت مانند برق و باد گذشت و صدای باز شدن در فلزی خبر رسیدن زمان عمل را به او نوید داد. او اکنون لباس های جدید را پوشیده بود و کلاه هودی را بالا کشیده بود. نگهبان از جلوی در کنار رفت تا خارج شود. بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و نگهبان را درون راهرو دنبال کرد.
همراه با آنان از راهروهای تو در توی گذشت و قبل از رسیدن به در آخر آپوستول را جلوی در دید، که چند نگهبان دیگر نیز در کنارش بودند. به محض رسیدن به آنان آپوستول با یک چشم بند جلوی دید او را گرفت. درحالی که چیزی جز تاریکی پارچه چیزی نمی دید به صحبت های آپوستول گوش سپرد. _الان بدون دردسر با نگهبان ها میری توی ماشین، متوجه ای؟ نمی خوام که فکر کار احمقانه ای به سرت بزنه، رئیس به تو اعتماد کرده. به نشانه متوجه شدن سری تکان داد و اجازه داد نگهبانان او را به بیرون راهنمایی کنند. قلبش از بی تابی به شدت برای بیرون پریدن تلاش می کرد. در سکوت تنها صدای قدم ها بر روی کف راهرو اکو می شد. هنگام خروج باد نسبتاً سردی در آن هوای پائیزی صورتش را نوازش کرد. اکنون می توانست صدای برخورد کف کفشش را با جاده احساس کند. نگهبانان او را سوار ونی مشکی رنگ کردند و در را پشت سر او بستند و از ماشین فاصله گرفتند. با احساس بافت نرم صندلی ماشین زیر پایش آرام نشست. حضور فرد دیگری را در کنار خود حتی با وجود چشمان بسته احساس می کرد. بوی عطر تلخ و تیز مردانه ای به مشامش رسید. به آرامی بو کشید و بو را کم کم آشنا یافت.
ماشین حرکت کرد و باعث شد تکانه ای از حرکت ناگهانی بخورد و بر روی صندلی تعادل خود را از دست دهد. قبل از آنکه به بغل بیافتد دستی بزرگ و قوی او را نگاه داشت. سپس صدای آشنایی سکوت را شکست. _مواظب باش نیافتی!. صاحب صدا ایوایلو بود. خودش را عقب کشید تا بینشان فاصله بیاندازد. مرد با دیدن عدم رغبت او، دستش را عقب کشید. _خوب گوش کن و فکر اینکه اشتباهی ازت سر بزنه، به سرت نزنه. الان داریم به سمت اون هتل می ریم، دقیقا وقتی می رسیم که اون رسیده باشه و بخواد وارد بشه، تو همزمان پشت سرش وارد میشی و بدون اتلاف وقت کارت رو انجام میدی و... تلفنش زنگ خورد و فرصت اتمام جمله اش را گرفت. کلافه تلفن را از جیب کتش بیرون آورد و نگاه به شماره تماس گیرنده انداخت. پدرش درحال تماس بود. نفسی از روی حرص بیرون داد و تماس را وصل کرد. تماس با صدای نسبتا بلند و خوشحال پدرش آغاز شد. _سلام به پسر همیشه در تلاش خودم، حالت چطوره؟. با لحن همیشه سردش جواب داد. _سلام پدر، منم خوبم!، تو چطوری؟. _منم عالی مثل همیشه!، برگشتم شهر گفتم باهات تماسی بگیرم و ازت خبری بگیرم. _پس، خوش برگشتی پدر. _می دونی الان مشغول چه کاری ام؟. از سر و صدای پس زمینه، حدسی جواب داد. _داری آشپزی می کنی؟. _بله!، دارم غذای موردعلاقه ات رو می پزم برات که بیایی پدر و پسری یکم گفتمان داشته باشیم. از نقشه خلاقانه پدرش خنده کوتاهی سر داد و گفت: _واقعا خوب می دونی که چجوری تله گذاری کنی برای من؛ ولی من الان مشغول انجام یک کار مهمم. _کار رو بسپار به آپوستول و خودت رو برسون. _واقعا لازمه پدر؟. پدرش طلبکارانه پرسید._لازم نیست؟ بعد چند هفته برگشتم که تورو ببینم!. کلافه و شکست خورده این بحث، حرف او را قبول کرد. _باشه پس خودم رو تا سی دقیقه دیگه می رسونم، فعلا پدر. _پس منتظرتم، فعلا پسر. مجالی نداد و تماس را زود قطع کرد. پس از برگرداندن تلفن به درون جیبش، نگاهی به دختر چشم بسته انداخت. _خب داشتم می گفتم، وقتی کارت رو انجام دادی کمی بالاتر از هتل، آپوستول توی یک ون مشکی رنگ منتظرته که بری. متوجه نقشه و وظیفه ات شدی؟. _بله!. قبل از آنکه نگاهش را از او بگیرد زیر لب زمزمه ای کرد. _خوبه.
ماشین پس از چند دقیقه کمی پایین تر از هتل، کنار جاده توقف کرد. خود مرد یک ک.ل.ت کمری را برای او م.س.ل.ح کرد و تنها دو گ.ل.وله درون آن قرار داد. قبل از آنکه ت.فن.گ را به او بدهد گفت: _حواست رو جمع کن و سالم خودت رو به پیش آپوستول برسون و با من در ارتباط باش. دختر چشم بند را به محض آنکه فلز سرد کف دستش را لمس کرد، برداشت. _حواسم هست، به هرحال اولین بارم که نیست. _بهتره که باشه. سپس به او یک آنتن و بیسیم کوچک، به او داد تا درون گوشش بیاندازد و با او در ارتباط باشد. برای در را برای او باز کرد و ساختمان هتل از فاصله نسبتا دور نمایان شد. دختر تف.ن.گ را زیر هودی پنهان کرد و قدم به بیرون از ون گذاشت. با اولین لمس کفش با جاده حس عجیبی داشت. حسی مانند به آزادی بود اما نه کاملا؛ اگر نگاه های مرد را بر روی خود احساس نمی کرد. نگاهی کوتاه قبل از آنکه به راه بیافتد به مرد انداخت و به راه افتاد. مرد در ون را بست؛ ولی او را مانند عقابی زیر نظر داشت که چگونه دور می شد. چیزی که دختر از آن اطلاع نداشت، اتصال سه نفره از طریق آن با ایوایلو و آپوستول بود. با دور شدن دختر روی به راننده امر کرد. _حرکت کن. این ماموریت مهم بود، درست به اندازه جانش؛ اما نمی شد یک مهمانی شام با پدرش را رد کند. درواقع او همیشه در برابر پدرش و خواسته های او ناتوان بود. نه آنکه تسلیم باشد، بلکه چون توان قانع کردن او و جواب های همیشه حاضرش را نداشت.
جالب بود
امروز تولدمه..... یعنی یه مهربون پیدا میشه که یه هدیه ی خیلی کوچولو بهم بده تا حداقل یه هدیه گرفته باشم؟🙂 راستی پستت به شدت زیبا بود