قسمت بیست و ششم فصل دوم...
خود را ناگهانی درون اتاقکی تاریک دید و می توانست نفس های سنگین و گرمی بر روی صورت خود احساس کند؛ سپس لامپ درون اتاق روشن شد و اطرافش روشن کرد. با دیدن آنچه که رو به رویش بود گلویش خشک و نفسش در سینه حبس شد. فقط با چشمان گشاد و متعجب به دو گویِ سیاه رنگِ درخشان، خیره شده بود. بله آنان چشمان او بود. چنان غرق در آن گوی های سیاه رنگ شده بود که متوجه وضعیتی در آن قرار داشت نبود و همچنان مچ دستش محکم در دست او اسیر شده بود. گرمای ساطعه در میانشان درحال بالا رفتن بود. آن چشمان خشمگین و ابروهای درهم گره خورده باعث شده بودند مانند تسخیر شده ها خشکش بزند. مرد او را به دیوار چ.س.ب.ا.ند و در همان موقعیت با صدای سرد و خشمگین اش سر صحبت باز کرد. _سلام رز کوچک من، واقعا تلاشت قابل تقریره؛ ولی باید تا آزادی اون کلی تلاش کنی که به نظرم محاله ممکن بشه.
سپس نگاه حریصانه اش را روی او چرخاند و اضاف کرد. _اما این لباست رو خیلی دوست دارم، درست مطابق سلیقه منه. برای رها کردن دستانش از او تقلا کرد؛ اما مرد او را محکم گرفته بود که تا او نمی خواست، نمی توانست کاری کند. _ولم کن!. _نترس ولت می کنم، اما اینو بدان تا من هستم اون نفس راحتی نخواهد کشید. اینو بهش بگی هم بد نیست، به هرحال باید بدونه که تو تنها نیستی. دست آزادش را بالا آورد و چانه دختر را با ملايمت با دو انگشت اشاره و شست لمس کرد. گونه ای به چشمان دختر نگاه می کرد که گویا می خواهد تمام او را هر لحظه سر بکشد.
بعد کمی سکوت دوباره صحبت کرد. _و درضمن، پس گرفتن شکایت هیچ کمکی به اون نمی کنه و حداقلش ۱۰ هزار دلار جریمه و ۳ سال حبس می خوره، به هرحال جرم های کمی نداره. صورتش را نزدیک تر کرد تا او را ب.ب.و.س.د اما دختر با چرخاندن سرش به سمتی، از انجام گرفتن آن امتناع کرد. چانه دختر را محکم اما نه دردناک گرفت و سمت خود چرخاند. بین دندان های قفل شده اش دستور داد. _به من نگاه کن!. دختر به اجبار نگاهش را به نگاه او دوخت. _تو فقط مال منی رز کوچک من، هیچکسی، هیچ قانونی، هیچ دنیایی قادر به جدا کردن ما نخواهد بود؛ سرنوشت ما با یکدیگر گره خورده و اینو از یاد نبر که روزی تورو تماما خواهم داشت. سپس چانه او را قبل از اینکه رها کند، فشار ریزی داد و عقب کشید.
قبل از رفتن نگاه کوتاه اما اجمالی ای به او انداخت و او را درون آن اتاقک رها کرد. به محض رفتن او نفسی را که متوجه حبس کردنش نشده بود بیرون داد. *** برای او در مابقی اوقات، دیگر ساعات فقط سپری می شدند، بدون آنکه کار خاصی انجام دهد در دنیای شلوغ افکارش درحال پرسه زدن بود. کم کم احساس جنون و سر درد می کرد. تنها و ساکت بر روی مبل نشسته بود و به نقطه نامعلومی خیره شده بود. ناگهانی به یاد گرفتن گواهی ای از پزشک قانونی افتاد. زود به سراغ لپ تابش رفت و یک ویزیت آنلاین برای ساعت ۱۶ عصر گرفت. باید آن را زود تهیه و به وکیلش می داد. چنان حواسش پرت شده بود که حتی غذا خوردن را از یاد برده بود. ساعت ۱۳ ظهر شده بود، بدون آنکه متوجه گذر زمان شده باشد. به سمت آشپزخانه رفت تا اقدام به پختن ناهار کند؛ اما صدای زنگ در توجهش را به خود جلب کرد. با تعجب به سمت در رفت و نگاهی از چشمی به بیرون انداخت. کسی جلوی در نبود. در را به آرامی باز کرد و اطراف را نگاه کرد؛ اما چیزی ندید.
هنگام برگشتن به داخل خانه نگاهش اتفاقی به کیسه پلاستيکی سفید رنگ که گویا چیزی درون آن بود افتاد. خم شد و کیسه را برداشت. نگاهی درون انداخت و با یک گل رز سرخ و پاکت غذای چینی رو به روی شد. ابتدا خواست در برابر بوی غذا مقاومت کند ؛اما شکمش با غرشی مخالفت خود را اعلام کرد. ناچار کیسه را با خود به داخل برد و در را بست. در همین حال آهنگ ملایم و بی کلامی را برای آنکه کمی حواسش را از افکار ناخوشایند پاک کند از تلفن پخش کرد. بعد از نشستن پشت میز غذاخوری پاکت غذا باز کرد و همراه با چاپستیکی که درون کیسه بود شروع به خوردن غذا کرد. از مزه نودل چینی بر روی زبانش تمام و کمال لذت می برد و شاهد بود که چگونه مقداری افکارش را آرام می کند. همچنان در تنهایی خود همراه با موسیقی از غذا لذت می برد. صدای اعلان پیامک تلفنش آن حس خوش را شکست و توجهش را به خود جلب کرد. ناچار چاپستیک کنار گذاشت و تلفنش را برداشت و پیامک را خواند.《از غذات خوب لذت ببر رز کوچک من، چون دخترای خوب همیشه پاداش می گیرند؛ خصوصا تو، اگر دختر خوبی باشی.》.
نظرات بازدیدکنندگان (0)