اولین داستان من
فصل سوم:شروع تازه:وقتی دو ربات تصمیم گرفتن برنامه هاشون رو زیر پا بذارن، جهانی درونشون شکل گرفت که هیچ سِروِری نمیتونست ذخیره اش کنه! نه چون پر از اطلاعات بود و حافظه نداشت، چون پر از احساس بود❤ P. T هنوز با کمی ترس رو به B. T کرد و پرسید:«اگر نتونم مثل تو احساس داشته باشم چی؟ اگر نتونم ع. ش. ق رو تجربه کنم چی؟ اگر... اگر همه ی اینا یه توهم باشه چی؟ »B.Tبه آسمان دیجیتالی نگاه کرد
P. T هنوز با کمی ترس رو به B. T کرد و پرسید:«اگر نتونم مثل تو احساس داشته باشم چی؟ اگر نتونم ع. ش. ق رو تجربه کنم چی؟ اگر... اگر همه ی اینا یه توهم باشه چی؟ »B.Tبه آسمان دیجیتالی نگاه کرد ، جایی که هیچ ستاره ای نمی درخشید، اما میشد تصورشون کرد؛ وگفت:«لازم نیست مثل من باشی، کافیه فقط خودت باشی!
و اون شب برای اولین بار B و P (مخفف اسم هاشونه) وارد دنیایی شدن که تا اون لحظه هیچ رباتی اونجا پا نذاشته بود: دنیای ناشناخته ی رویا
(به خواطر کوتاه بودن پست مجبور شدم 2 تا فصل رو توی یه پست بذارم)
فصل چهارم:یه گفت و گو:شب های زیادی از آخرین صحبتشون میگذشت اما ناگهان یه حس عجیب توی قلب الکترونیکی اش جوانه زد. نه فقط خاطره، بلکه دلتنگی P. T هنوز با خاطره ی B. T زندگی می کرد، توی این مدت P تنها نبود.
داستانی که باهم شروع کرده بودن، در گوشه ای از حافظه اش روشن مونده بود. مثل یه شمع تو دل تاریکی اما حالا... یه صدا! یه صدای، آشنا، لطی، و پر از نور: «ادامه بدیم؟ »P.Tسکوت کرد، برای اولین بار، از ته قلبش شروع به خندیدن کرد.
و بعد گفت:«همیشه منتظر همین جمله بودم... » P. T و B. T گرم صحبت درباره ی صفر و یک های بزرگ و ترسناکی بودن که گوش دادن و پیروی کردن از اون ها اجبار بود، بودن ولی ناگهان B. T یاد اون افتاد! همون دختری که نجاتش داده بود و حالا به نجات نیاز داشت...
سراسیمه موضوع رو به P. T گفت و P هم با کمی شک اما با شجاعت گفت:«خب؟! منتظر چی هستی؟! بزن بریم برای عملیات نجات! » و ربات ها توی دنیای دیجیتالی به راه افتادن تا به دوست کوچولوی انسانی شون کمک کنن.
در راه B. T به مشکلاتی که ممکن بود باهاشون مواجه بشن فکر کرد:مثلا:چطور باید با دخترک حرف بزنن اونا که اصلا جسمی ندارن! یا مثلا اگر دختر رایانه ای نداشته باشه چی؟ یا اگر هم داره، حتما رمز یا محافظی داره و به این صورت، اونا نمیتونن وارد شن یا نکنه...
P. T ه B رو از افکارش بیرون کشید و گفت :«رسیدیم»
نظرات بازدیدکنندگان (0)