داستان های متعددی درباره ی متولد شدن کوروش کبیر وجود دارد و در این پست با یکی از افسانه های آن آشنا میشوید (ناظر عزیز، اگر مطلبی در این پست دیدهای که بنظرت نامناسب بود لطفا آگاه باش که تمام این مطالب طبق تحقیقات خودم داخل داستان گزاشته شده ولی اگر مشکلی بود لطفا بهم بگو تا اصلاحش کنم)
هرودوت گوید که آستیاگ اخرین پادشاه ماد دختری به نام ماندانا داشت که دربارهٔ او خوابی دید. خواب دید که او اد*رار کرده است و سراسر آسیا را سیل فراگرفته است. ترسید و ماندانا را به جای اینکه به یک مادی به زنی دهد، او را به کمبوجیهی اول، مردی پارسی داد. از این پیوند کوروش کبیر به وجود آمد. سپس آستیاگ خوابی دیگر دید، خواب اون این که از شکم دخترش، دخترش درخت تاکی رویید که بر سراسر جهان سایه افکندهاست.
بعد از تعبی خواب آستیاگ، معبران و جادوگران دربار آن را چنین تعبیر کردند که فرزند ماندانا، کوروش کبیر، جانشین او خواهد شد و به عنوان شاه به تخت سلطنت خواهد نشست. پس از شنیدن این تعبیر، آستیاگ پیر فرمان داد تا دختر باردارش ماندانا را از پارس نزد او آورند، زمانیکه کوروش کبیر به دنیا آمد، آستیاگ دستور داد تا نوزاد بیگناه را بک**شند. این کار به دست هارپاگ، سرداری وفادار، سپرده شد.
ولی ارپاگ این کار را به چوپانی به نام مهرداد سپرد که یکی از برد*گان هارپاگ بود. به این چوپان دستور داده شد که کوروش نوزاد را در کوهستانی رها کند که پر از جانوران وحشی و درنده بود. هنگامی که مهرداد کودک را به کلبه اش در کوهستان برد، مشاهده کرد که همان موقع همسرش اسپاکو، نوزادی مرده به دنیا آوردهاست. بنابراین،آن۲ تصمیم گرفتند که کوروش را به عنوان فرزندی نزد خود نگهدارند و بزرگ کنن سپس لباسهای گران شاهانه کوروش را از تن او درآوردند و بر تن نوزاد م*رده کردند و او را در نقطهای دور افتاده در کوهستان رها کردند.
چند روز بعد، هارپاگ افراد قابل اعتمادی به کوهستان فرستاد تا جریان کار را بررسی کنند و پس از یافتن جسد نوزاد، کوروش را به خاک بسپارند. پس از آن بررسی اطمینان حاصل شد که فرمان شاه اجرا شده است.
ولی زمانیکه که کوروش ده ساله شد و با کودکان هم سن و سالش بازی میکرد، آن کودکان در بازی کوروش را به عنوان شاه انتخاب کردند ولی یکی از میان این کودکان سک نجیبزاده از ماد ها بود از فرمان کوروش سرباز زد، در نتیجه کوروش او را به شدت تنبیه داد. پدر آن پسر به نام آرتمبارس نزد آستیاگ شکایت برد و اظهار داشت که یکی از مردم عادی فرزند یکی از درباریان را با چوب زده است. سپس کوروش را نزد آستیاگ فرستادند تا تنبیه شود.
ولی آستیاگ با مشاهده کوروش و شباهت او با افراد خانوادهاش دچار شک شد که شاید کوروش نوهی خودش باشد. پس آستیاگ پیر مهرداد را تهدید کرد که اگر حقیقت را نگوید شکنجه خواهد شد. مهرداد حقیقت را بیان داشت و آستیاگ از تمام ماجرا با خبر شد سپس هارپاگ را به بی رحمانهترین شکل تنبیه کرد. (ببخشید که اینجا کمی بیرحمانه است ولی جزوی از تمام این ماجرا است و نمیشد نادیده اش گرفت) ترتیب که او را برای صرف شام دعوت کرد و بدون آنکه او خبردار شود گوشت بدن فرزند هارپاگ را به عنوان غذا، به خورد پدر داد.
کمی بعد آستیاگ پیر، به جادوگران و معبران دربار را فراخواند تا از آن ها بپرسد که آیا هنوز هم باید از خطر از جانب نوهاش بترسد یا خیر. آنها به آستیاگ گفتند که رؤیای شاه هماکنون واقعی شدهاست، زیرا کوروش هنگامی که با کودکان دیگر بازی میکرد، به عنوان شاه انتخاب شد. پس دیگر نیاز نیست از کوروش بترسد. پس از آن آستیاگ آرام گرفت و نوهاش را به پارس نزد پدر و مادرش فرستاد. (عکس ماندانا مادر کوروش عکس پست و این اسلاید است)
نظرات بازدیدکنندگان (0)