برای خوانده شدن.
چه تراژدیِ غمانگیزی است، این نبردِ بیامان تنها برای یک زندگی عادی.
زندگی، آن قهوهی تلخِ دارچینی بود که در پیالهی تقدیرمان ریختند؛ و عطرِ فریبندهی آن، وعدهی شیرینِ لبخند میداد، اما هر جرعهاش، طعمِ زهرآگینِ حقیقت بود.
امیدوارم هیچ چشمی، آن ویرانهای را که درونم میشناسم، نبیند.
و ما آدمیان، همه با مُهرِ سردِ مرگ بر پیشانیمان به جهانِ هستی پا نهادیم. گریه سر دادیم، زیرا ناگهان از آغوشِ امنِ مرگ رها شده بودیم، و در بیابانِ غریب و بیانتهایِ زندگی، غریبهای بیش نبودیم.
آرزویم این است که دستکم یک روح، یک آینه، در این جهان پیدا شود که در برابرش، بتوانم از همه چیز، همانگونه سخن بگویم که در خلوتِ اندیشهام با خود میگویم. بیواهمه و بیپرده، از تمامِ آن چه در عمقِ جانم میگذرد.
تکراریِ نفرت را در برابر چشمانت میآورد؛ اما چه وسیع و بیانتهاست، که رویایِ دلتنگیِ تو را به دورترین نقطهاش میبرد و هرگز به تو بازنمیگرداند.
در دریایِ سیاه افکارم غرق شده بودم؛ چنان عمیق که حتی نور نیز از رسیدن به من واهمه داشت.
روزی که دیگر دیر است، خواهی فهمید که چشمهایی که تمام عمر از آنها میترسیدی، هرگز وجود نداشتند؛ و این تنها سایهی پندارِ تو بود که پروازت را به زنجیر کشیده بود. آن روز خواهی دانست که میتوانستی پروازی به سوی هر آنچه میخواستی، داشته باشی، ولی تمام عمر را در قفسِ ساختهی ذهن خود، به انتظارِ نگاهی بیگانه نشسته بودی.
اضافه اومد.