دختری امگا به نام سوفی دوستی به نام بئاتریكس دارد که از پشت به او خن...ر میزند.او معتقد میشود که ادم ها غیر قابل اعتمادهستند تا اینکه......
توماس سکوت کرد و هیچ چیز نگفت.اِولین از ماشین پیاده شد و عینک آفتابی مشکی اش را از روی چشمانش برداشت و به خانه ی روبه رویش خیره شد.کمی از گچ روی دیوار ریخته بود و روی دیوار شکلک ها و نوشته هایی که با ذغال کشیده شده بودند به چشم میخورد. اِولین یقه ی مانتوی قرمز رنگ تنگش را مرتب کرد و به طرف در زرد رنگ حرکت کرد. ...............................◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼.............................. سوفی روی مبل لم داده بود و داشت کتاب "جنگ و صلح" اثر تولستوی را میخواند که صدای زنگ در او را به خود آورد.کتابش را بست و روی مبل گذاشت.بعد به طرف در رفت و در را باز کرد. -کی... ناگهان خشکش زد.زیرلب گفت: -اِولین!
اِولین پوخندی دندان نما زد و گفت: -سوفی!عزیزم!میتونم بیام تو؟ بعد بی آنکه منتظر جواب سوفی بماند اورا کنار زد و وارد خانه شد. گلوی سوفی خشک شده بود و نمیتوانست حرفی بزند. او و اِولبن همیشه باهم اختلاف نظر داشتند و خیلی خوب باهم کنار نمی آمدند.البته تقصیر سوفی نبود.او همیشه سعی میکرد تا جایی که ممکن است نظر مادر بئاتریکس،اِولین را جلب کند اما موفق نمیشد چون اِولین همیشه به بئاتریکس میگفت که باید با کسانی هم سطح خودش دوست شود نه سوفی. البته این را جلوی سوفی نمیگفت اما سوفی خودش این را میفهمید.حالا چه شده بود که که این زن حاظر شده بود پایش را در خانه ی سوفی بگذارد؟!
سوفی آب دهانش را قورت داد با لکنت گفت: -س...سلام...شما...چیز...خوش اومدین! بعد لبخندی زورکی زد و گفت: -قهوه یا نسکافه؟ اِولین گفت: -قهوه.با شیر و شکر لطفا! سوفی لبخند زورکی ای زد و رفت سمت آشپزخانه.توی راه با خودش گفت: بهم دستور هم میده!قهوه با شیر و شکر!دلم میخواد توی قهوه اش نمک بریزم! بعد به خودش آمد. نمک؟...من چم شده؟...مگه من همون دختری نیستم که آرزوی مادری مثل مادر بئاتریکس را داشت؟...
سرش را تکان داد تا افکار نمک ریختن در قهوه را فراموش کند. بعد دوتا لیوان رو پر از قهوه کرد و توی مال اِولین یک فنجان شیر و یک قاشق چای خوری شکر ریخت.برای خودش هم شکر ریخت و لیوان هارا داخل سینی گذاشت و به طرف پذیرایی رفت. -بفرمایید! سینی را جلوی اِولین گرفت و منتظر ماند تا اِولین قهوه اش را بردارد. اما او این کار را نکرد در عوض گفت: -ممنون.بعدا میخوردم. سوفی جلوی خودش را گرفت تا لیوان قهوه را توی صورت او پرت نکند.لبخندی زورکی زد و گفت: -هرجور میلتونه! بعد لیوان قهوه خودش را برداشت و جرقه ای نوشید.
عالی
مثل شما💕
عالیییی
مثل شماات🎀
عالی بود
مثل شما💕