بیب بیب🚨 چطورید دوستان؟ امروز یه تور متفاوت داریم کجا؟ شمال اسکاتلند ،پیش دره های سرد گلنکو، اینبار میخوایم با یکی از حماسه های واقعی اشنا بشیم، امادهاید؟ سوار اتوبوس بشید کمربندا رو ببندید دکمه لایک زده بشه، اماده؟ حرکت🚌
گلنکو، اسکاتلند – زمستان ۱۶۹۲ درهی گلنکو در دل زمستان، در مه و برف محو شده بود. طبیعت به سکوتی سرد و بیپاسخ فرو رفته بود. قبیلهی مکدونالد با همان مهماننوازی که در دل فرهنگ هایلندی ریشه داشت، سربازان پادشاه را به خانههای خود راه داده بودند. شبها، در کنار آتش، زیر سقفهای کاهگلی، مهمانها و میزبانها با لبخند و دلگرمی شب را به پایان میرساندند. اما هیچکدام از آنان نمیدانستند که مرگ در آن شب سرد، از کنار دیوارهای خانهها گذشته و در کمین نشسته است.
۲: فرمان خیانت در دل شب، هنگامی که مه سنگینتر از همیشه بر دره سنگینی میکرد، فرمانی از دستان پادشاه به کاپیتان کمپل رسید. «تمام مردان مکدونالد باید کشته شوند. بدون هیچگونه هشدار یا ترحم.» این فرمان، همچون شمشیری تیز بر قلب قبیلهی مکدونالد فرود آمد. سربازان، در سکوتی مرگبار، شمشیرها را از غلافهایشان بیرون کشیدند و برای دقایقی بیکلام به هم نگاه کردند. سرنوشت در سکوت چکشوار خود را بر دلهای آنان فرود میآورد.
۳: ساعت پنج صبح – درها گشوده میشود نور نخستین آفتاب در لابهلای پردههای مه، همچون شعلهای بیرمق از دوردستها میدرخشید. در خانهی الستر مکآین، رئیس قبیله، او که شب پیش با مهمانان خود در کنار آتش در آرامش نشسته بود، در خوابی عمیق فرو رفته بود. ناگهان، صدای در، آرام و بیصدا، گشوده شد. سرباز جوانی که هنوز خواب و بیداری را در ذهن خود گم کرده بود، دست به شمشیر برد و در سکوت، اولین ضربه را به قلب میزبان خود وارد کرد. در خون پاشیدهشده، جهان سکوت کرد.
۴: فریادها در شب در خانههای دیگر، نور آتش به ناگاه در تاریکی خاموش شد. فریادها از لابهلای دیوارها به بیرون پرتاب میشدند، و شلیک گلولهها مانند رعدهای بیرحم در شب پخش میشد. مادرانی که کودکان خود را در آغوش میفشردند، از دستان خود گم شدند. پسر نوجوانی که شب پیش هنوز با سربازان در کنار آتش شطرنج بازی کرده بود، حالا در اتاق تاریک، جسدش بر روی زمین سرد افتاده بود. شب، کمرنگ و بیجان، به پایان رسید.
۵: فرار در میان برفها بازماندهها، با چشمانی مملو از ترس و دلهره، در تاریکی شب از خانهها بیرون زدند. پاهای برهنهشان بر برفهای تازهشده زخمی میشد، و قلبهاشان از ترس به شدت میتپید. سرما، همچون یک دشمن بیرحم، در هر قدمشان حاضر بود. کوهها، این شاهدان ساکت، پر از گامهای ناتمام شدند.
۶: ظهر همان روز – سکوت مرگبار آفتاب ضعیف و محجوب، در میان مه، سر بر میآورد. درختان خشکیده، همچون روحهای بیصدا در برابر آن ایستاده بودند. سکوت، همچون یک پتوی سنگین بر دره افتاده بود. اجساد، همچون رازهایی نهفته، در برف پراکنده بودند. خانهها غرق در خاموشی، و آتشها خاموش شده بودند. سربازان که هنوز از تکمیل مأموریت خود در بهت بودند، در حال بازگشت به بیرون دره حرکت میکردند. اما در نگاههایشان، دیگر چیزی جز سرگشتگی و سردرگمی دیده نمیشد.
۷: پایان دره گلنکو، تا ابد در تاریخ به عنوان مکانی شناخته خواهد شد که در آن خیانت در دل مهماننوازی جای گرفت. درهای که روزی پناهگاه بود، به خون آلوده شد، و هیچ کس، حتی طبیعت، نتوانست این لکه را پاک کند. روحهای از دسترفته همچنان در میان درختان و سنگها پرسه میزنند.
حماسه گلنکو، اسکاتلند
این یکی ویژه نشد، به امید ویژه شدن بعدیها.
چه توصیف بی رحمانه ای میکو جان!
قلبم به درد اومد...
وای..شرمنده
لیاقت بازدید و لایک زیادی داشت..
عالی بود اژدها خوشگله✔️
مرسیییی
ابن کی منتشر شد