سلام بچه ها.از اونجایی که کتاب شکسپیر رو خوندم براتو یکی از داستان هاش رو میگم
روزی روزگاری اشراف زاده ای دست و دلباز و ثروت مند زندگی میکرد که بیشتر برای دیگران خرج میکرد نه برای خودش.برای مثال به فقیر ها پول می داد.و به آدم ها دستمزد خوبی می داد.
یکی از سربازانش همچنان به او هشدار می داد که انقدر برای دیگران خرج نکند.اما تیمون همچنان میگفت مشکلی پیش نمی آید.اما سربازش انقدر گریه میکرد که چرا تیمون برای دیگران خرج میکند.اما تیمون به او دلداری میداد.
یک روز تیمون فهمید که تمام پول همایش تموم شده است.ناگهان یاد هشدار های سربازش می افتاد که میگفت انقدر برای دیگران خرج نکن.او انقدر عصبانی شد که تصمیم گرفت مردم را به خانه اش بیاورد تا انتقامش را بگیرد.او آدم ها را به خانه اش دعوت کرد اما آدم ها فکر میکردند که تیمون یه گدا است.
اون مردم را به زور به خانه ی خودش فرستاد و همون موقع شروع کد به پرت کردن ظرف ها و بی احترامی کردن به مهمان ها. بعد از آن موقع خانه ی تیمون شبیه به زندان شده بود و همه از خانه ی او فرار کردند.او از آدم ها تنفر داشت و بعد از آن به جنگل رفت.
همون موقع سرباز محبوبش با اشک و بغض پیش تیمون آمد.اما تیمون با خودش گفت سربازش هم یک انسان است و حق حضور در آنجا را ندارد.بعد تیمون از او خواست لطفا آنجا را ترک کند و این آخرین باری بود که تیمون سربازش را دید.
یک روز او داشت چاله ای با دستش می کَند و کیسه ای پر از طلا پیدا کرد.او به پادشاهی دستور داد که اگر تمام آدم ها را بکشد او آن کیسه را به پادشاه میدهد؛سال ها گذشت و تیمون از دنیا رفت.هنگامی که مردم از دریا رد میشدند سنگ قبری را دیدند که رویش نوشته بود:تیمون در طول عمرش از آدم ها بی زار شده بود.جوری که آرزو میکرد طاعون تمام آدم ها را بکشد.چه جایی بهتر برای او کنار دریا بود که تا ابد آب ها برای او بگریند
عالیییی💜🛐
مرسیییی
💜🙂