
_چه حیوون دل رحمی...!معمولا حیوونا بعد بیهوش شدن طعمه میخورنش.. بردیا با تعجب به صورت اخموی آلیسا نگاهی کرد و دستمال درون دستش را به سطل زباله انداخت. _ناراحتی نخورده؟! ..... آلیسا دست پاچه شد. آخر این چه حرف احمقانه ای بود که زد! _نه بابا این چه حرفیه..شوخی کردم فقط میگم...یعنی خب باید محتاط تر باشی میدونی که جنگل پر از خطره بردیا به لحن لکنت دار و نگران آلیسا تک خنده ای کرد . _میدونم بابا...ناسلامتی من پیش قسمت تو ام اگه کسی قرار باشه این چیزا رو به اون یکی بگه...اون منم! دخترک لبخندی زد و اینبار زبانش را لای دندان هایش فشرد تا دیگر حرف اضافی ای از این زبان پر نیشش خارج نشود. البته که در فرصتی دیگر کنایه پسرک از خود راضی را پاسخ میگفت اما حال وقت اینطور کار ها نبود..! به طرف کیفش رفت و برگه ماموریت را برداشت . با توجه به اینکه هیچکس آنجا نبود پس همه به سراغ کارخود رفته بودند و آلیسا نیز باید هرچه زودتر به آنها میپیوست . بردیا به دنبال او از اتاقک محیطبانی خارج شد . درش را قفل کرد و کلید را به نگهبان سپرد. تصادف جالبی بود که دوم ماموریت آلیسا باز با بردیا قرار بود صورت بگیرد اما نه به پرهیجانیِ قبلی! ماموریت امروزشان از این قرار بود که سد های رود هایی که از جنگل میگذشتند را چک کنند تا اگر شکلی بود اقدامی برای احیای آنان انجام شود .
به محض نشستن در ماشین ، پسرک موزیکی از زبانی که برای آلیسا آشنا نبود پلی کرد . آلیسا چند ثانیه اول را سکوت کرد و بعد پرسید _این چه زبونیه؟ بردیا با لبخندی بر لب جواب داد _فارسی ! آلیسا کمی فکر کرد...قبلا چیز هایی در مورد این زبان شنیده بود... یادش آمد..! این زبان باید متعلق به کشور ایران در قاره آسیا میبود..! در کتابخانه دانشگاهشان کتابی درمورد آسیا خوانده بود که خب ایران هم جزو مهمی از نوشته های کتاب بود . حال فلسفه اسم و فامیلی این دو برادر را درک میکرد..! پس آنها ایرانی بودند. وقتی از فکر بیرون آمد که بردیا را در حال پیاده شدن از ماشین دید . به مقصد اول رسیده بودند . او نیز پیاده شد و نگاهی به سد بزرگ رو به رویش که بخشی از رود آمازون را پشت خود ذخیره کرده بود انداخت . بردیا کنارش قرار گرفت . _خب آماده ای خانم کینگ؟ آلیسا خوشش نمی آمد با فامیلی صدایش کنند ، مخصوصا آدم های رومخ اطرافش! اما چون همین دیروز بلایی نه چندان کوچک سر این پسر آورده بود ، اینبار را استثنا قائل شد و چیزی نگفت و فقط به تکان دادن سرش به معنای ((بله)) اکتفا کرد .
باهم وارد محوطه شدند و با اجاره کردن قایق تفریحی دور تا دور سد را بازرسی کردند . پروانه ای زیر آب برای تولید انرژی الکتریکی از نیروی آب نیز وجود داشت که باید بررسی میشد . بردیا لباس غواصی پوشید و آلیسا از بیرون آب ، باید وضعیت زیر آب را از طریق دوربین در دست بردیا نظارت میکرد. تبلت فقط ۲ درصد شارژ داشت . آلیسا نگاهی به لباس های بردیا که درون قایق گذاشته بود انداخت .
جیب هایش را گشت تا شاید بتواند پاوربانکی پیدا کند. بالاخره در آخرین جیبش پاور بانک را به همراه گلسری چسبیده به آن پیدا کرد . باورش نمیشد..آن گلسر سرخپوستی خودش بود که دیروز در جنگل گمش کرد . یعنی بردیا فهمیده بود؟! تمام طعنه و نیش و کنایه های صبحش از این نشات میگرفت؟.. نه...این چیزی نبود که با یک گلسر گمشده شناسایی شود، اما اگر خودش را هنگام فرار دیده باشد چه؟!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییی
گفته باشما باید به پسر عموش برسه هااا
🌚🌝
معرکهههه دوست دارم به پسر عموش برسه😂با همکارش زیاد حال نمیکنم ولی مثلث عشقی کن
مرسی ولی اونجاش مشخص نیست هنوز😂❤
عالی مثل همیشه