
بعد یک ماه🥲

و خلاصه رفتیم ساحل~ خیلی منتظرش بودم میخواستم تو بهترین حالت خودم باشم، موهام رو با اتو فر کردم و آرایش ملایمی هم کردم و لباسی که تمام مدت منتظر بودم رو پوشیدم. اما بارها ازم تعریف کرد~ مغرور نباشم به نظر خودم هم خیلی قشنگ شده بودم^ با خنده از مایکی میپرسم: چطور شدم؟ مایکی:بهت میاد^ دوهی: میدونم~ جفتمون میخندیم درحالی که با بقیه به سمت ساحل قدم میزنیم.یکدفعه تاکه میچی رو میبینم که کل صورتش قرمزه. بلند بلند قهقهه میزنم.تاکه میچی میفهمه بخاطر اونه و صورتش رو میپوشونه. یوزوها: خیلی بدجنسی^ دوهی: آخه..خیلی باحال بود. چرا اون شکلیه؟ اما با پوزخند به هینا اشاره میکنه. هینا موهاش رو بالا بسته بود و یک لباس سفید تا بالای زانو پوشیده بود.خیلی ناز بود دوهی: اوه پس همونه~ انقدر درگیر لباس خودم بودم که ندیدم چقدر ناز شده^
وقتی رسیدیم کفش هام رو در آوردم و با سرعت داخل آب دویدم! بقیه هم پشت سر من اومدن هینا: یخه! دوهی: خیلی وقته نیومدم^ شاید دو سال؟ دلم براش تنگ شده بود~هینا و تاکه میچی قدم میزدن، کازوتورا و پاه چین تو آب باهم کشتی میگرفتن^ باجی و چیفویو بهم آب میپاچیدن^ اما دراکن رو کرم میریخت^ هاکای با یوزوها و میتسویا گروهی حرف میزدن~ و من فقط خیره شده بودم...دریا...خیلی قشنگ بود``` تا اینکه حس کردم رفتم هوا..: مایکی! مایکی: تنها تماشا میکنی نه؟ من اینجا چی ام؟ دوهی: گمشو... مایکی دوهی رو تو هوا میچرخونه و نصفه نیمه تو آب میندازتش. دوهی میخواست مثلا عصبی باشه یا داد بزنه ولی فقط میتونست بخنده این آزار دهنده نبود..بهش خوش میگذشت. پس فقط میخندید و اون رو محکم تر میگرفت. مایکی: خوشحالی دوست پسری مثل من داری؟~ دوهی: گمشو دوست پسر کجا بود. مایکی: واقعا کوری؟ اونها باهم میخندن.. بیخیال کی به اعتراف نیاز داره؟ همه چی واضحه و اونا هم خوب میدونن.
اونا روز خوبی رو گذروندن و همه کاری که میشد رو انجام دادن^ و خیس خالی برگشتن خونه... کازوتورا: بیاین یک بازی انجام بدیم! پاه چین: چیزی جز جرعت و حقیقت..اون خسته کننده شده. اما: راست میگه یک چیز دیگه.باجی: بیاین بازی دو دقیقه در کمد رو انجامش بدیم!( بچه ها این بازی کاملا واقعی است شاید اسمش این نباشه ولی واقعیه) چیفویو: اون خسته کنندست خب که چی آخه؟ یوزوها: نه خوبه~ هاکای: چطوری هست؟ میتسویا: اینطوریه که با چرخاندن بطری دو نفر رو مشخص میکنیم و اون دو نفر باید به مدت دو دقیقه تو کمد برن.( درمورد اینکه چطور اون دو نفر انتخاب میشه نمیدونم، قسمت بطری از خودم بود) و بطری رو چرخوندیم...هاکای و یوزوها~ باجی: بیخیال! هاکای: من زنده بیرون نمیام... همه میخندیم و اونا وارد کمد میشن. یکمی صدای یوزوها میاد که سر جا هی غر میزنه ولی همه چی اوکیه^ برعکس قیافش دختر صبوریه و هاکای رو خیلی دوست داره. و بعد دو دقیقه بیرون میان بسیار عادی~ یوزوها: این بازی خیلی حوصله سر بره
و بطری دوباره چرخیده میشه. و.. مایکی و دوهی خب همتون میدونستین، چون شخصیت های اصلی هستن دیگه. اما: میدونستم و اون دو نفر وارد میشن. به جای اینکه پشت به هم بایستن رو به روی هم بودن. میشه گفت کامب چسبیده بودن و هردو هم پوزخندی داشتن. مایکی: باید از فرصت استفاده کنیم؟ دوهی: میدونی که من هیچ مشکلی ندارم^ مایکی خودش رو نزدیک تر میکنه، بین صورت های اونا فاصله ی زیادی نبود..که دوهی اون فاصله رو میبنده و یک رابطه ی جدی رو بین اون ها شروع میکنه میشه گفت دوهی اون ب-و-س-ه رو کنترل میکرد~ پر از اشتیاق بود...میدونین با اینکه کوتاه بود ولی پر شده بود از احساسات ۱۱ سال... و اونا با صدای زنگ تموم شدن دو دقیقه تمومش میکنن میرن بیرون~ هردو سرخ بودن ولی از خجالت نبود از احساسات بود^ اما: لذت بردین؟ مایکی: خیلی هم بلند نبود مگه نه؟~ پاه چین: اندازه ی صدا مهمه؟ به هرحال که ما شنیدیم..کازوتورا: اولیش بود؟ دوهی: اره~ مایکی: نه. دوهی: نه؟! مایکی: یادت نمیاد؟! یوزوها: دوهی دیگه چرا خجالت میکشی فرقی داره مگه اولی و دومیش. دوهی: من واقعا یادم نمیاد! مایکی: گل های صورتی؟ دوهی: چی؟ نمیدونم. کی؟ مایکی : بیخیالش...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
😀💔
مرسی که هنوز میای و میپرسی🫠✨
واقعا برام با ارزشه🥺✨
آخراش مونده تموم کنم
بدو🤡💪
😭😭😭😭💔💔💔💔
ببخشید🥲🥲😂😭
بدو لطفننننن😭
برنامه داشتی بنویسی؟ کو کجاست؟ 😐😂
حرفی ندارم😂😂 فقط شرمنده ام😂😔
من جوکم آیا؟ 😀💔
بخدا برنامه داشتم بنویسم😁
تست جدید؟
بخدا که وقت ندارم😂😂
درس هام سنگین نیست ولی روز رو به درس و فیلم تقسیم میکنم😂😂
وقت خالی هارو فیلم میبینم😂😔
لازمه اعلام کنم؟ 🌚
به خدا که دو پارت مونده ولی هنوز ننوشتمممم
ممنون که اهمیت میدی
😔👌
خواهش😁
کی یک ماهه پارت نداده؟ 😊
هر روز جنازه تر از قبلم😂😂
😂😂
عالیی قسمت بعدی نداری😂😍
هنوز ننوشتم😁
اهم اهم🤡
🫣🫣
عالیییییییی😀
چه پروف زیبایی🫠✨
ممنونتون🫠