
شرلوک هلمز و در-ن-د-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { نامه }
روز بعد مه آلود و دلگیر بود . هال در محاصرۀ مه انبوهی بود که گهگاه گوشه ای از آن باز می شد تا خلنگزار سرد و تیره و صخره های خاکستری و نمناکش را بنمایاند . هوا حال ما را گرفت . وقتی از همه سو خطر احساس می شد ، سرحال بودن امکان نداشت . به فکر م-ر-گ سِر چارلز و صدای هولناک در-ن-دۀ افتادم ، که حالا هم دوباره شنیده شده بود . هلمز باور نمی کرد که در-ن-ده ای فوق طبیعی در کار باشد . اما حقایق را نمی شود انکار کرد ، و من صدای در-ن-ده را شنیده بودم . آیا در-ن-دۀ غول پیکری در خلنگزار می زیست ؟ اگر چنین بود ، کجا پنهان می شد ؟ غذایش را از کجا تأمین می کرد ؟ چرا هرگز روز ها دیده نمی شد ؟ توضیح طبیعی این مسأله نیز به اندازۀ توضیح فوق طبیعی دشوار بود . آن روز صبح سِر هنری و باریمور دربارۀ سِلدِن ، زندانی فراری گفتگو کردند . باریمور گفت تلاش برای دستگیری سِلدِن بی فایده است .
سِر هنری گفت : « اما این مرد خطرناک است . لابد دست به هر کاری می زند . تا به زندان برنگردد ، هیچ کس از دستش در امان نیست . باید پلیس را خب کنیم . » باریمور گفت : « قول می دهم که کاری به هیچ خانه ای ندارد ، و هیچ دردسری درست نمی کند . تا چند روز دیگر با کشتی راهی امریکای جنوبی می شود . لطفاً پلیس را خبر نکنید . اگر خبر بدهید ، من و زنم حسابی توی دردسر می افتیم . » سِر هنری رو به من کرد و پرسید : « شما چه می گویید ؟ » « فکر نمی کنم به طرف هیچ خانه ای برود و دردسر درست کند . اگر بکند ، پلیس از جایش خبر دار می شود و دستگیرش می کند . مرد احمقی نیست . » سِر هنری گفت : « امیدوارم حق با شما باشد . می دونم قانون شکنی می کنیم . اما نمی خواهم باریمور و همسرش به دردسر بیفتد ، پس پلیس را خبر نمی کنم . سِلدِن را راحت می گذارم . » زبان باریمور از تشکر کوتاه بود . بعد گفت : « شما که اینقدر به ما لطف دارید ، من هم می خواهم قدری محبتتان را تلافی کنم . تا حالا به کسی نگفته ام . من چیزی دربارۀ م-ر-گ سِر چارلز بیچاره می دانم . » منو سر هنری یکهو از جا پریدیم . سر هنری پرسید : « می دانی چطور م-ر-د ؟ » « نه ، قربان ، نمی دانم . اما می دانم چرا دم دروازه منتظر شده بود . می خواست با زنی ملاقات کند . » « سِر چارلز می خواست با زنی ملاقات کند ؟ آن زن کی بود ؟ » باریمور گفت : « اسمش را نمی دانم . اما با ل.ل شروع می شود . » پرسیدم : « از کجا می دانی ، باریمور ؟ »
« خوب ، سر چارلز صبح روزی که م-ر-د نامه ای دریافت کرد . نامه از نیوتاین بود و نشانی را با دست خط زنانه ای نوشته بودند . این موضوع یادم رفته بود ، اما کمی پس از م-ر-گ سِر چارلز روزی زنم بخاری اتاق کارش را تمیز می کرد . بیشتر نامه سوخته ، اما ته یک صفحه سالم مانده بود . در آن خوانده می شد :« خواهش می کنم لطفاً این نامه را بسوزانید ، و سر ساعت 10 دم دروازه باشید . ل.ل» زنم که نامهرا دستش گرفت ، کاغذ چند تکه شد . نمی دانیم ل.ل کیست ، اما اگر بتوانید او را پیدا کنید ، شاید بیشتر از م-ر-گ سِر چارلز سر درآورید . ما از این موضوع با کسی حرف نزده ایم . گمان می کردیم برای آبروی سِر چارلز بیچاره خوب نیست . اما به نظرمان رسید که باید به شما بگویم ، سِر هنری . » باریمور رفت و سِر هنری رو به من کرد و گفت : « اگر بتوانیم ل.ل را پیدا کنیم ، شاید معما به اخر برسد . به نظر شما چه باید بکنیم ، واتسُن . »
گفتم : « باید فوراً برای هلمز بنویسم . » و یکراست به اتاقم رفتم و نامه ای برای هلمز نوشتم و همۀ جزئیات داستان باریمور را در آن شرح دادم . روز بعد یکریز باران درشت بارید . من کت پوشیدم و برای قدم زدن به خلنگزار رفتم . به سِلدِن فکر می کردم که در این هوا در خلنگزار سرد چه می کند . همچنین به آن مرد دیگر ، آن تماشاگر اسرارآمیز . هنگام قدم زدن به دکتر مُرتیمر برخوردم. او ایستاد و گفت تا هال همراهم می آید . گفتم : « گمانم همۀ کسانی را که اینجا زندگی می کنند ، بشناسید و زنی را می شناسید که حروف اول اسمش ل.ل باشد ؟ » دکتر مُرتیمر لحظه ای فکر کرد و گفت : « بله ، خانم لورا لیونز . در نیوتاون زندگی می کند . » « خب ، کی هست ؟ » « دختر آقای فرانکلند است . »
« چی ؟ فرانکلند پیر که تلسکوپ بزرگی دارد ؟ » دکتر مُرتیمر گفت : « بله . لورا با نقاشی به نام لیونز ازدواج کرد که برای نقاشی خلنگزار به اینجا آمده بود . اما او با لورا رفتار خشنی داشت ، و پس از چندی ترکش گفت . پدرش با او حرف نمی زند ، چون برخلاف نظرش ازدواج کرده بود . به این ترتیب شوهر و پدرش زندگیش را خراب کردند . » « چطور گذران زندگی میکند ؟ » « آدم های زیادی از زندگی غمناکش خبر داشتند کمکش کردند . استپلتُن و سر چارلز قدری پول به او دادند . من هم همین طور . این پول را سرمایه کرد تا ماشین نویسی دایر کند . » دکتر مُرتیمر می خواست بداند چرا از حال و روز خانم لیونز جویا شدم . اما دلیلش را نگفتم و باقی راه را از این در و آن در حرف زدیم . تنها یک اتفاق جالب دیگر در آن روز رخ داد . شب پس از شام قدری تنها با باریمور حرف زدم . از او پرسیدم که سِلدِن از آنجا رفته است یا نه ؟
باریمور گفت : « نمی دانم ، قربان . امیدوارم رفته باشد . اما از سه روز پیش که غذا و لباس برایش گذاشتم ، از او خبری ندارم . » « آن روز دیدیش ؟ » « نه قربان . اما دفعۀ بعد که گذرم به آنجا افتاد غذا و لباس آنجا نبود . » « پس سِلدِن به طور قطع آنجا بود ؟ » « به نظرم ، قربان . مگر اینکه کس دیگری برداشته باشدش . » بی حرکت نشستم و سخت به باریمور زل زدم . « پس می دانی که کس دیگری هم آنجاست ؟ او را دیده ای ؟ » « نه ، قربان . ولی سِلدِن یک هفته پیش یا در همین حدود به من گفت . او هم خود را از کسی مخفی کرده ، اما زندانی فراری نیست . من که خوشم نیامد ، قربان . مطمئنم که اتفاق بدی می افتد . سِر هنری در لندن جایش امن تر است . » پرسیدم : « سِلدِن دیگر چیزی از آن مرد نگفت ؟ » « سر و وضع آقا ها را دارد . در یکی از کلبه های سنگی کهن در خلنگزار به سر می برد . پسر بچه ای برایش خوراکی و لوازم دیگر را می برد . سِلدِن همه اش همین را به من گفت . » تشکر کردم و او رفت . به سوی پنجره رفتم و باران و ابر ها را تماشا کردم . شب آشفته ای بود . کلبه هایی را که باریمور می گفت می شناختم . صد ها سال پیش مردمی که در خلنگزار می زیستند ، آنها را ساخته بودند . کلبه ها در هوای بد نمی توانستند آدم را گرم و خشک نگهدارند . سِلدِن از ناچاری آنجا به سر می برد ، اما آن مرد چرا چنین وضعی را اختیار کرده بود ؟
نشستم و فکر کردم بعد چه کنم . تصمیم گرفتم مردی را که تماشایمان می کرد پیدا کنم . آیا دشمنی بود که از اول در لندن تعقیبمان می کرد ؟ اگر او بود و می توانستم گیرش بیاورم ، شاید مشکلات ما به پایان می رسید . همچنین تصمیم گرفتم تنها به سراغ آن مرد بروم . سِر هنری هنوز از فریاد هولناکی که در خلنگزار به گوش ما رسیده بود به خود می لرزید . من نمی خواستم بر مشکلاتش بیفزایم ، یا او را بیشتر به خطر بیندازم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پستت عالی بودددد
💜🤍💜🤍💜🤍💜🤍💜🤍💜🤍
بک میدمممم!!!!!!
پلیز پین...؟!...