
منبع : کتاب سرگذشت استعمار 5 - راهپیمایی اشک ها

سرخپوست های آمریکا در 94 عهدنامه با سفیدها زمین های خود را از دست دادند. این قراردادها با تعداد محدودی از قبیله ها امضا شد، یعنی هر قبیله چندین بار به مذاکره صلح دعوت شده و قراردادی امضا شده بود، اما پس از مدتی آمریکایی ها پیمان های گذشته را فراموش کرده بودند و با ادعای تازه ای به سراغ سرخپوست ها آمده بودند.

«مانگاس»، رئیس قبیله آپاچی، در سال 1852 میلادی قراردادی را با سفیدها امضا کرد تا قبیله اش در آرامش به سر برند. در هنگام امضای این قرار داد، سنگ بزرگی بین او و ژنرال، که نماینده دولت بود، قرار داده شد و هردو طرف تعهد کردند تا زمانی که این سنگ به غبار تبدیل شود به عهد خود پایبند خواهند بود. اما تصمیم دولت برای کشیدن راهآهن در زمین های سرخپوست ها باعث شد باز هم سفیدها عهدشکنی کنند. سرخپوست ها از قطار و راهآهن خوششان نمی آمد. مانگاس به ژنرال ارتش گفت :« ما دوست سفیدپوست ها هستیم. ولی از آن اسب آهنین که روی خط آهن می دود و سوت زنان و نعره کشان از دهانش آتش و دود بیرون میدهد خوشمان نمی آید. این اسب لعنتی تمام شکارهای دره لاپلات را رمانده و فراری داده است.»

مشکل سرخپوست ها فقط فراری شدن شکارهایشان نبود؛ بلکه سفیدهایی که راهآهن را می ساختند؛ پاسگاه ها، تعمیرگاه ها و ایستگاه هایی در طول این خط می ساختند و بعد شهرک هایی را بر پا میکردند تا کارگران و کارمندان این بخش ها همراه خانواده هایشان در آن ها زندگی کنند. خط راهآهن، مثل خطی که روی قرارداد کشیده شود، آن را باطل کرده بود. جنگ و گریز سرخپوست ها دوباره با سفیدها آغاز شد. در ژانویه 1836، یا به قول سرخپوست ها «ماهی که برف به درون چادرها می ریزد»، سواری با پرچم سفیدبه اردوگاه مانگاس آمد و گفت سربازانی که در همان نزدیکی اردو زده اند می خواهند با او وارد مذاکره صلح شوند. مانگاس پیر شده بود و آرزو میکرد پیش از مرگش قبیله اش را به صلح و آرامش برساند. می دانست که شجاع ترین و ورزیده ترین جنگجویانش هم نمی توانند سفیدپوست ها را برای همیشه شکست دهند؛ سفیدپوست هایی که تعدادشان در سرزمین او از مورچه های پردار هم بیشتر شده بود.

مانگاس دعوت سفیدپوست ها رو پذیرفت. فرمانده سربازان، سروانی به نام «ادموند شیرلند» بود. بسیاری از افراد قبیله با رفتن مانگاس مخالفت کردند، اما مانگاس آن ها را آرام کرد. او اکنون پیرمرد از کار افتاده ای بود. سربازها با پیرمرد ناتوانی که از صلح دم می زد چه کار داشتند؟ گروهی از جنگجویان قبیله آماده شدند که با مانگاس همراه شوند. مانگاس با پانزده نفر از آن ها به طرف اردوگاه سربازان به راه افتاد. وقتی سرخپوست ها به نزدیکی اردوگاه رسیدند، ایستادند تا سروان خودش را نشان دهد. سربازی از اردوگاه بیرون امد تا مانگاس را به آنجا ببرد. اما همراهان مانگاس به سرباز گفتند تا زمانی که سروان پرچم سفید را بالا نبرده است اجازه نمی دهند رئیسشان نزد او برود. هنگامی که پرچم سفید برافراشته شد، مانگاس به جنگجویانش دستور داد که به خانه برگردند، و در پناه پرچم صلح در امان بود.

مانگاس با قدم های آرام به طرف اردوگاه به راه افتاد، اما همین که جنگجویانش دور شدند، دوازده سرباز از پشت بوته ها بیرون پریدند و او را در محاصره گرفتند. مانگاس اسیر شده بود. دست های مانگاس را با طناب بستند و او را به دژ «مکلین» منتقل کردند. مانگاس به «ژنرال وست» فرمانده دژ، گفت که اعتماد به شما رنگ پریده ها اشتباه بزرگی است. مانگاس را در محوطه دژ نگه داشتند. ژنرال به دو سربازی که نگهبان او بودند گفت:« فردا صبح، زنده یا مرده او را از شما می خواهم.» با فرارسیدن شب، سربازان آتشی روشن کردند تا از سرمایی که بیداد می کرد یخ نزنند. «دانیال کانر»، سرباز دیگری که آن شب در دژ حضور داشت، در خاطراتش نوشت:«

نیمه شب بود که احساس کردم نگهبانان پیرمرد سرخپوست را اذیت می کنند. مانگاس، کنار آتش، دائم تکان میخورد، پاهایش را حرکت میداد و آن ها را زیر پتو می برد. نزدیکتر رفتم. سربازها سرنیزه هایشان را داغ می کردند و آن ها را روی پاهای لخت مانگاس می گذاشتند. پیرمرد بیچاره بعد از اینکه چندبار این شکنجه را تحمل کرد، یکدفعه از جا بلند شد و به زبان اسپانیایی به سربازها اعتراض کرد، می گفت بچه نیست که با او بازی کنند. اما هنوز حرفش در دهانش بود که سربازها از جا بلند شدند، تفنگ هایشان را به طرف او گرفتند و شلیک کردند.»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یک جراح، سر مانگاس را از تن جدا کرد، مغزش را بیرون آورد و وزن کرد. جراح تشخیص داد که جمجمه و مغز مانگاس از اندازه متوسط جمجمه و مغز سفیدها بزرگ تر است. جمجمه به واشنگتن ارسال و شد و در موزه «اسمیتسون: به نمایش گذاشته شد.
اعتماد به شما رنگ پریده های بدبخت اشتباه بزرگی است
فقط به خوشبخت ها اعتماد کنید
رنگ پریده های خوشبخت
بسیار زیبا!
لطف دارید.
یادت میاد منو؟ اکانت قبلیم که تازه سه تا پست گذاشته بودی دنبالت کردم و جزو اولین نفرا بودم لایک کردمشون :) خیلی دنبال اکانتت گشتم...
راستی اسم اکانتت اسم برلین تو خانه کاغذی :)))
اسمت همیشه همین بوده؟
آرهه
نه اویندا اونی که شعر مینوشت
فکر کنم یادمه
عالی
متشکرم
اعتماد به شما رنگ پریده ها اشتباه بزرگی است .
نتیجه گیری :
عالی بود.
ممنونم