هنوز آخر راه نیست...
چند روز ذهنم دربست در اختیار همون سوال بود... که از زندگیم چی میخوام... به آقاجون فکر میکردم و الان یه سوال دیگه هم تو ذهنم میچرخید... چی میخواست بهم بگه؟ چرا نگفت؟
یه تیکه کاغذ روبروم بود و یه مداد هم دستم. همونطوری که داشتم توی دریای شن دستو پا میزدم و دنبال جواب سوالم بین ریگهای سوزان کویر میگشتم یهو به خودم اومدم و دیدم برگه روبروم پر از خط خطی های سیاهه... چه وضع آشفتهای!...
انقدر محکم مدادم رو روی تن کاغذ بیچاره کشیده بودم که کاغذ پاره شده بود و تموم تنش رو سیاهی رد مداد تیره کرده بود. برگه رو کندم و توی مشتم مچاله کردم... مداد رو روی دفتر گذاشتم و به صفحه سفید نگاه کردم... شاید باید مثل همیشه مینوشتم!... شاید جادوی قلمم باعث میشد جواب سوالمو پیدا کنم!
چوب جادوی شعبده بازها رو نداشتم... ولی مدادم برام همون حکم رو داشت... پس برش داشتم و شروع کردم به نوشتن خواستههام از زندگی... دلم یه کافه کلاسیک بزرگ میخواست که یه طبقهش کتابخونه باشه و یه طبقهش پر از میزای چوبی که قرار بود پذیرای آدمای زیادی شه... بعدش به این فکر کردم که دلم یه کلبه توی اعماق یه جنگل میخواد که بیشتر روزها بارون بباره و منم از پنجره اتاق کلبهم با یه ماگ قهوه به دستم بهش نگاه کنم و تو تک تک نفسام زندگی رو احساس کنم...
قلمم مینوشت و مینوشت... رویاها و فانتزیای زیادی داشتم... تا اینکه قلمم راهشو به سمت دنیای به ظاهر واقعی کشید... جمله ای که نوشت این بود: دلم میخواد آدما از بیماری نمیرن... دلم میخواد یه داروی جادویی بسازم که بیماریهارو خوب کنه و آدما شاد زندگی کنن و شاد از دنیا برن... نمیخوام دلیل مرگ آدما درد بیماریشون باشه!
یه لحظه مکث کردم... دوباره و دوباره جملهم رو خوندم. چقدر برام آشنا بود... آقاجون... تو اینطوری از پیشم رفتی... اینطوری شد که واسه اولین بار آرزوی اون داروی جادویی گوشه قلبو مغزم نشست... و اینطوری شد که با دوباره دیدنت راهشو به قلمم و کاغذم پیدا کرد...!
لبخندم خودبخود برگشته بود...! چشمامو بستم... رفتم توی یوتوپیا... بقیه هنوزم همونجا بودن... منتظر بودن بشنون از زندگیم چی میخوام! خب منم بهشون گفتم...! اینبار وقتی نگاهم میکردن اون احساس طاقت فرسای ناجور رو حس نمیکردم. اینبار... یه حس قوی و یه انگیزه بزرگ رو حس میکردم...
نظرات بازدیدکنندگان (5)