
ناظر لطفا منتشر کن ")) هیچکدوم از قوانین رو نقض نکردم. و راجب دسته بندی هم علتش اینه که این رمان یک رمان انیمه ای ـه. ممنون میشم منتشر بشه و شخصی نشه.
دوک جوان تا بعد از غروب درون قصر سلطنتی ماند و به چند تا از کارهایی که باید برای فستیوال فردا انجام میشد رسیدگی کرد. او سخت تلاش کرده بود و قطعا این فستیوال نتایج زحماتش را آشکار میکرد. هنگامی که آسمان لباس تاریکی به تن کرد و جیرجیرک ها در بوته های باغ سلطنتی به صدا در آمدند ، میتسوکی نیز قصد برگشتن کرد. تمام راه را توسط " بانری " ، فرمانده شوالیه های سفید گارد سلطنتی بدرقه میشد و در میانه ی راه ، هر از گاهی برای گوش دادن به صدای باد یا نگاه کردن به ماه می ایستاد. در آخر ، سوالی را که باید ، مطرح کرد- " بانری ... تو راجب شوالیه ی جدیدی که به تازگی وارد گارد شده میدونی ؟" +" اوه ؟ خب بله ! اسمش آنساگی عه و قراره به گردان 5 منتقل بشه." ـ " آنه ... ساگی. پس اسمش اینه ؟ تو نمیدونی چرا ولیعهد انقدر مشتاق اومدن اون شخصه ؟" فرمانده نگاه های کنجکاوش را به چشمان دوک دوخت- " شاید چون اون بانو واقعا شوالیه ی قابلیه !" ـ " بانو ؟!" ( منظورش اینه که چرا با لقب احترام خطابش میکنه.) +" بله ... تا جایی که میدونم ... خانواده ش یکی از مارکیز های قدیمی امپراطوری بودن که با وجود اینکه دیگه ثروتمند شناخته نمیشن اما همچنان خیلی بین مردم و اشراف نفوذ دارن و یک خانواده نجیب زاده به حساب میان." برق از سر میتسوکی پریده بود. در سر ولیعهد چه میگذشت ؟ با فکر به اینکه آن شوالیه قرار بود نامزد سلطنتی باشد احساس خروش عجیبی در بدنش به جریان افتاد. « پرنس دیوونه شده ؟» از طرفی انتخاب یک شوالیه کاملا کار درستی بود چون حتی اگر روزی ولیعهد اورا از قصر سلطنتی طرد میکرد ، به خاطر شوالیه بودنش تاثیر چندانی در محبوبیتش رخ نمیداد. مردم به وضوح شوالیه هارا دوست داشتند ... حتی اگر آن شوالیه نامزد سابق سلطنتی نامیده میشد ! اما از طرفی انتخاب مارشینسی که تقریبا هیچ قدرت سیاسی ای نداشت ریسک بزرگی بود و جدا از احتمال مخالفت اشراف ، ریسک زیادی هم به همراه داشت. بعد از مدتی هردو به کالسکه سلطنتی که به خانواده دوک اختصاص داده شده بود رسیدند. میتسوکی درحالی که سوار میشد برگشت و نیم نگاهی به بانری انداخت-" فردا توی فستیوال... میبینمت !"
شوالیه با خم کردن کوتاه سر ، تعظیمی کرد و با لبخندی گرم دوک جوان را بدرقه کرد. تا لحظه ای که کالسکه در افق نگاهش محو میشد به خط چرخ ها خیره بود که ناگهان با احساسی عجیب در پشت سرش مواجه شد. به سرعت برگشت و وقتی کسی را ندید ، اخمی از سر احتیاط سر داد و درحالی که غلاف شمشیر زرینش را میفشرد به سمت کمپ گارد راه افتاد. فستیوال نزدیک بود و خطر ها بیش از آنچه بودند که چشم های امپراطوری تمامشان را زیر نظر داشته باشند. با وجود تمام دلهره هایش، هیجان و شوق درون وجودش بر این احساسات تلخ غلبه میکرد. جز مواقع خاص، فستیوال ها و جشن های سلطنتی تنها مکان هایی بودند که گارد میتوانست با برج جادو ملاقات کند. به تازگی خبری از برج جادو رسیده بود مبنی بر اینکه لرد جادوگر ، رییس اصلی برج ، تمامی تماس هایش با هر شخص از امپراطوری – حتی زیر دستانش – را قطع کرده و در قرنطینه ای که هیچکس دلیلش را نمیداند به سر میبرد. جدا از شوقی که برای ملاقات جادوگران در دل داشت، از بابت اینکه نمی توانست رییسِ معروف برج را ببیند دلخور بود. قبلا و در گذشته باهم ملاقات داشتند... شاید در چند فستیوال هم را ملاقات کرده بودند اما به لطف شغل هایشان و فاصله ای که گارد و برج را از یکدیگر جدا میکرد هیچگاه به صحبت با یکدیگر فکر نکرده بودند. «شاید انتخاب گارد سلطنتی انتخاب درستی نبود؟» با اینکه بارها این سوال را از خودش پرسیده بود، از ته دل خواهان روزهایی بود که آزادانه لبخند میزد، نه به عنوان یک وظیفه. با فکر به لرد جادوگر، درحالی که بوی درختان زیتون فضای باغ را پر کرده بود به جمع بقیه اعضای گارد پیوست.
بعد از ظهر روز بعد . برج جادو ~ باری دیگر در اتاقش کوبیده شد. کلافه ، دستی درون موهایش فرو برد و با دندان غروچه ای از سر خشم و خستگی تلاش کرد تا به آن صدای رو اعصاب اهمیت ندهد. « لعنتی ! چقدر سمجه !» پسری که پشت در بود ، یک ماه تمام ، هر روز از صبح تا عصر وقتش را طلف میکرد تا اورا وادار کند که به جادوگری ادامه دهد. اوایل فکر میکرد چند روز که بگذرد ، او هم خسته میشود و میرود. اما حالا مطمئن شده بود تا روزی که به کارش برنگردد این پسر در زدن های روزانه اش را تمام نمیکند. البته که او هم قصد تسلیم شدن و بازگشتن نداشت ! حتی درون برج جادو ، به لجباز و قاطع بودنش معروف بود و هیچ چیز باعث نمیشد این خصوصیتش را کنار بگذارد ! روزها بود که پنجره را باز نکرده بود و بوی چوب ، کاغذ و مشروب ، و البته پیپِ محبوبش کل اتاق را در بر گرفته بود. اگر جادوگر نبود حتما تا به حال چندین بار مرده بود اما او ... برگ برنده داشت و این به ضرر زیر دستانش تمام میشد ! صدای روی اعصاب آن پسر، خواب عصر گاهی اش را به هم ریخته بود- " لرد یوکی ! لطفا در رو باز کنید ! خواهش میکنم ! با اون داخل حبث کردن خودتون هیچ چیز درست نمیشه !" اعصابش در حدی به هم ریخته بود که توان تحمل آن را نداشت. حتی حوصله دعوا کردن هم نداشت پس تصمیم گرفت همین حالا برود و برای همیشه با « نه » ای قاطع ، آن پسر را از قلمرواش دور کند. دقیقا 27 روز بود که در را باز نکرده بود و هر روز، از صبح تا غروب فقط به آن صدای رو اعصاب که هر روز ملتمسانه تر و عاجزانه تر میشد گوش میکرد. از روی کتاب های باستانی کف اتاقش رد شد و بی توجه به طلسم هایی که بعضی هایشان با ارزش یک معدن طلا برابری میکردند ، دستش را روی دستگیره فلزی گذاشت و آن را چرخاند. با باز شدن در ، نوری که از درون راه پله وارد اتاقش شد چشمانش را رنجاند و همین باعث شد تا چهره ذوق زده پسر را با چشمانی نیمه بسته ببیند- " در رو باز کردید ! آره میدونستم ! بالاخره در رو باز کردید !" با چشمانی بی روح به پسر خیره شد و تمام تلاشش را برای سرد حرف زدن به کار گرفت- "میدونی چند روز میشه ؟" + "26 روز !" ـ "نه ! 27 روز ! دقیقا 27 روزه که از وقتی اون خورشید عوضی توی آسمون سرک میکشه، تو هم پیدات میشه و تا موقع غروب مثل خروس پشت در اتاق من ایجاد مزاحمت میکنی !" +" آره ! چون باید برگردید ! نمیتونید انقدر بی پروا همه چیزرو رها کنید !" ـ " هیچکس منو مجبور به انجام هیچکاری نکرده!" این جمله را فریاد زد... . پسر جوان به دستان جادوگر اعظم نگاهی انداخت ... جوری دستانش را مشت کرده بود که انگشتانش خون از دست داده بودند و به سفیدی میزدند. مگر چقدر میتوانست برایش سنگین باشد ؟
قبل از اینکه پسر دهانش را باز کند و چیزی بگوید ، جادوگر به حرف آمد- " بحث من ... شخصیه. برام اهمیتی نداره چه بلایی سر اون مردم میاد ... اما اگه دنبال دلیل کارمی پس فقط بدون ... تمام مردم روستای شرقی که دچار اون بیماری لاعلاج شده بودن رو... من کش - تم !" ضربان قلب پسر بالاگرفت. حالا دلیلش را میدانست ... اما راه حلی برای درست کردن آن اوضاع نداشت. شوکه شده بود و این از مردمک و چانه ی لرزانش آشکار بود. اما برخلاف او ... یوکی ... هنوز هم همانقدر بی روح و سرد بود. انگار که دیگر برایش عادی شده باشد. جادوگر شدید بوی تند ال--کل میداد اما ... حتی یک ذره هم مس--ت به نظر نمیرسید ! بیشتر ... شکسته شده بود ... نه مس--ت ! انگار درد قلب شکسته اش آنقدری زیاد بود که هوش پرانی های شراب جوابگوی بدنش نباشد. با یادآوری خبر های تازه به عمق فاجعه پی برد. راجب گروهی از مردم شرقی که به ناگهان دچار یک بیماری دسته جمعی شدند و بعد هم همانقدر ناگهانی قتل عام شدند، شنیده بود ... اما هیچگاه فکر نمیکرد دلیل گوشه گیری جادوگر بزرگ ، قت--ل عامی باشد که خودش به راه انداخته بود. تنها چیزی که در آن لحظه از دهانش خارج شد- متاسفم ... – بود. جادوگر دست به سینه شد و جوری که انگار اتفاق عادی ای باشد گفت- "خب ... حالا که فهمیدی دلیلم چیه ... میتونی فقط تنهام بزاری و دیگه مزاحم نشی ؟" +" اما ..." ـ "ببین ! تمومش کن. من جادوگری رو کنار گذاشتم. دیگه از این جادو برای حفاظت از مردم این کشور استفاده نمیکنم. " +" اما جادوگر اعظم ..." ـ "دیگه جادوگر اعظم هم نیستم !"
پسر ، عاجزانه به چشمان لرد چشم دوخت. به آخرین پاره ی امیدش چنگ انداخت و بی پروایانه بیانش کرد-" پس مردم چی میشن ؟! حتی اگه جون یکسریا رو گرفته باشی... باز هم مردم هنوز بهت نیاز دارن!" و با جوابی که از سوی لرد جادوگر شنید ، شاید برای لحظه ای... صدای در هم فرو ریختن وجودش را کاملا شنیدـ" برام مهم نیست." جادوگر وارد اتاقش شد و درحالی که در را به رویش میبست گفت- " از اینجا برو ... لطفا دیگه برنگرد ... مومو !" با صدای بسته شدن در ، قطره های بلورین به آهستگی از چشمانی فرو میریختند که تا کمی قبل دنبال باریکه ای از نور امید بود. مومو ... حالا شکست خورده بود. در میان زجه هایش ، به در اتاق میکوبید و فریاد میزد- " نباید اینجوری باشه ! نمیشه اینجوری باشه ! یوکی ! لطفا نزار ... این پایان تو باشه ! " اما ... شاید هر زجه ی پسرک در پشت دیوار ... زخمی عمیق روی قلب شکسته ی جادوگر به جا میگذاشت. شاید چون حتی خودش هم نمیتوانست باور کند که این ، همان پایانیست که کلی برایش برنامه ریزی کرده بود! مومو را تا به حال چندین بار اطراف برج دیده بود. قبل از اینکه به یک جادوگر تازه کار منسوب شود. اما ... هیچ وقت فکر نمیکرد پسری که قبلا ، با دیدن جادوی او هیجان زده میشد و بی توجه به ایراد هایش تحسینش میکرد، حالا تبدیل به همان پسری شده باشد که پشت در اتاقش نشسته و عاجزانه تقاضا میکند که اینطور این بازی را تمام نکند. برایش عجیب بود اما ... نمیتوانست برود و فقط به باقی زندگی روزمره اش برسد. نه وقتی شخصی آن پشت بود که از او برای خودش خدایی دروغین ساخته بود و حالا با تمام توانش به در میکوبید تا فقط ذره ای ... فقط لحظه ای کلمه " قبوله " را از زبانش بشنود ! آهسته به در تکیه داد و همان پایین -پشت دری که اورا از دنیایی که روزگاری متعلق به او بود جدا میکرد- نشست. منتظر ماند تا صدای گریه ها قطع شود ... تا جادوگر تازه کار کمی آرام بگیرد ...
« نمیتونم برگردم ... دیگه به چه امیدی برگردم؟ جادوگری که انقدر راحت دست به کشتن میزنه به چه دردی میخوره؟ به چه حقی برگردم و دوباره وابسته ی کسی باشم وقتی حتی نمیتونم ازش محافظت کنم؟ من ... محکوم به این مجازاتم ... محکوم به تنها بودن ... و طرد شدن !». صدای گریه ها که آرام گرفت ، صدای دورگه پسر از پشت در بلند شد- " لطفا ... میشه خواهش کنم لااقل ... اینجوری تموم نشی ؟!" و در آنی از واحد ، حرفی از دهان جادوگر خارج شد که خودش را هم متعجب کرد-" لطفا وقتی برگرد که بتونی بهم دلیل و اجباری برای زندگی کردن بدی !" آشکارا از مومو خواسته بود که دیگر برنگردد اما ... حرفی که الان زده بود جنگ درونی میان احساسات و منطقش را آشکار میکرد. در آن طرف در ، با چرخش قطره اشک درون حلقه چشمان جادوگر تازه کار ، امید جدیدی در دلش روشن شد ! از او خواسته بود برگردد ... فرقی نداشت کی ... همین برایش به اندازه ی کافی ، کافی بود ! برای آن لحظه سکوتی برقرار شد و به احترام حرمت آن سکوت ... دیگر هیچ حرفی رد و بدل نشد و از هیچ کدام از دو طرف دیوار ، صدایی به گوش نرسید. **************** ساعت ها گذشته بود. یوکی دقیقا نمیدانست چقدر زمان گذشته ... فقط میدانست ساعت هاست که پشت در نشسته و حتی ذره ای تکان نخورده. میدانست که حالا دیگر مومو رفته است. شاید هم نه ... اما چه فرقی به حال او میکرد ؟ شدیدا احساس آسیب پذیری میکرد. مدت ها بود که این احساس را داشت ، اما ... برای آن موقع کاملا مطمئن بود که یک تلنگر کافیست تا فرو بریزد و تبدیل به خاطره ای که " روزی " وجود داشته بود ، شود. گریه کردن بلد نبود. یادش نمی آمد آخرین باری که گریه کرده بود ، کی بوده و آن موقع چقدر شرایط برایش سخت بوده که حاضر به گریه کردن شده است. کلافه دستی به صورتش کشید و سرش را میان دستانش قرار داد. تاریکی اتاق گواه از این میداد که مدتی میشود که از غروب گذشته و حالا دیگر بیرون تا حدی باد جانسوزی میوزد. اما ... دلش نمیخواست پنجره را باز کند – در اصل دلش نمیخواست هیچ کاری بکند ! شاید ... فقط میخواست تنها باشد. اما مشکل این بود که او در عمق تنهایی ، همچنان به شخصی فکر میکرد که تنهایی اش را برهم میزد !
ادامه دارد ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی🫂✨
قشنگ بودددددد
مغزم سوت کشید با دوتا اکانتت زیر پست خودت کامنت میزاری
میخواستم شهادت بدم خود واقعیمم😂💔
یعنی عاشق فکرایی که داری یم🤣💔🤝❤️✨️✨️
گیلی خودتی؟
آریییی خودمم کیو چان =)))))
این اکانته رو برای این زدم که توش رمان بزارم :"))