
بعد از مدت ها... پارت پنجممممممم
درحالی که کلاه شنلش را کمی عقب تر داد تا راحت تر مقابلش را بببیند، لبخند زدـ "واهایییییی ! فوق العاده ست ! چند سالی میشه که فستیوال رو انقدر از نزدیک ندیدم." دستی روی سرش فرود آمد و دوباره کلاه را مقابل چشمانش کشیدـ" قرار شد محفوظ بمونی آقای قدیس روشنایی." ـ "گاکو ! مثلا بین این همه آدم کی حواسش هست که قدیس اینجاست یا نه ؟" + "من ماموریت دارم مراقبت باشم و به عنوان محاظت میگم بودن بین مردم برات خطرناکه." تن در جواب لبخند دندان نمایی زد و با شیطنت دوطرف شنلش را کشیدـ" پس به نفعته زودتر آلفا رو پیدا کنی !" ناگهان صدای همهمه اوج گرفت و مردم با سرعت به سمت مکانی حجوم بردند. هردو متعجب به اطراف نگاه کردند اما بعد از اینکه متوجه دلیل این هرج و مرج ناگهانی نشدند، تصمیم بر این شد که با موج مردم همراه شوند. در میانه راه تن آستین شخصی را کشید و بدون اهمیت به لو رفتن مقامش پرسیدـ "اینجا چخبره ؟!" فرد محکم دستش را کشید و با آزاد کردن آستینش سرعتش را بیشتر کرد. قبل از رفتن به جلوی جمعیت گفت ـ "مگه نمیدونی ؟ آلفا نزدیک مرکز شهر پیداش شده! الان اونجا کنسرت داره !" « آلفا » شخصی بود که این روزها همه راجبش میدانستند. زیارت کردنش شده بود بزرگترین آرزوی هرشخصی. جوری اورا می پرستیدند که انگار دیگر نیازی به تطهیر توسط قدیس نیست بلکه اون هم مطهر است و هم تطهیر کننده ! آلفای آنها شده بود ویران کننده ی قدرت های امپراطوری و جوری بر همه حکمرانی میکرد که انگار تنها خدا و فرمانروای آنهاست. مردم حرف اورا بیش تر از خودشان قبول داشتند و گرامی داشتنش را عضو واجبات به حساب می آورند. اما تمام اینها برای تن غیر قابل درک بود. غیر قابل درک بود که چطور مردم، شخصی را میپرستند که حتی تا به حال چهره اش را ندیده اند ؟ او همیشه بین مردم بوده اما هیچکس هیچگاه چهره کامل اورا ندیده بود. طوری به نظر میرسد که انگار همیشه همه را به بالماسکه ای مخفی دعوت میکند. بالاخره موج مردم در میانه ی راه و مقابل سکویی که با گل های پاییزه آراسته شده بود ایستاد. قبل از روشن شدن صحنه توسط 2 آتشدان بزرگ اطراف سکو، تن آهسته شنل گاکو را کشید و سعی کرد به صف های جلویی جمعیت برسدـ "بیا بریم جلوتر."
+" ت-تن ! صبر کن !" مردم با بی میلی و به علت تنه زدن های تن کنار میرفتند و راه را به سختی و با غر غر باز میکردند. به سومین صف از جلو که رسیدند گاکو، قدیس را متوقف کردـ" جلو تر از این نمیری ! " مصمم حرف زده بود و جایی برای سرپیچی نگذاشته بود. اخم هایش را در هم کشید و همانجا متوقف شد. درست لحظه ای که همهمه ها پایین گرفت، صحنه سر تاسر در دود محو شد و چند ثانیه بعد، مردی که با یک شنل بلند سفید رنگ و دور دوزی های طلایی و یک ماسک سفید جغد مانند خودش را پوشانده بود، مقابلشان ایستاده بود. وقتی دستِ دستکش دار مرد بالا رفت همه صداها خاموش شدند که ناگهان به حرف آمدـ "سلام به همگی ! من زیرو هستم !" بعد از آن، جیغ و فریاد ها از هر طرف به گوش میرسیدند و مردم با بلندترین صدایی که سراغ داشتند آلفا را صدا میزدند. بعد از تحقیقات گسترده گاکو راجب آلفا که تنها به چند جمله خاتمه پیدا کرده بود، تن متوجه این شده بود که اسمی که آلفا خودش را با آن معرفی کرده " زیرو " بوده و این مردم بودند که لقب آلفا را مستحق او می دانستند. بعد از چند ثانیه دوباره میدان فستیوال غرق در سکوت شد تا آلفا حرفش را ادامه دهدـ "خب ! بر طبق درخواست های شما ... میریم سراغ محبوب ترین آهنگ من یعنی ... « خط کش ناقص »!" « خط کش ... ناقص ؟!» چشمان قدیس جوان از تعجب گرد شده بود و جوری شوکه شده بود که نفس کشیدن را برای لحظه ای فراموش کرد. باورش نمیشد ... امکان نداشت ... این آهنگ، آهنگ مورد علاقه برادر کوچک ترش بود که چند سال قبل از ترک خانه یشان آن را باهم سروده بودند ! تا جایی که یادش می آمد صدای ریکو موقع خواندن آن آهنگ درست مثل یک سیاهچاله، شنونده را مجذوب خود میکرد و به درون دنیای خود میکشید. وقتی به خودش آمد، موسیقی شروع شده بود. +" نا امیدی ناشی از آرزوها ... درون بهشتی میان خرابه ها ... این فراتر از خود بزرگ بینیه. " +" شاه مطرود سرام که از پا در اومده ... امشبی که نمیتونم برگردم ... یه چتر پاره پاره و قلب خورده ... آسمون تیره و تار رو پنهان میکنه !" قبل از اینکه خودش متوجه بشود، قلبش توسط این موسیقی قدیمی به لرزه در آمده بود. خاطراتی که نمیخواست از یاد ببرد ... گذشته ای که رها کرده بود ... همگی مقابل چشمانش بودند ! باور اینکه آلفا شخصی بود که مدت ها پیش ترکش کرده بود برایش سخت بود. خودش نمیخواست اما بدنش مشتاقانه به گوش دادن ادامه موسیقی پرداخت. +"فکر میکردم که ما باهم فرق داریم ... و بعدش چشمامون به هم افتاد ... و مثل این می مونه که اونا سایه رنگ های یه نفرن !"
تنها چیزی که در آن لحظه فهمید این بود که بغض درون گلویش بر غرورش پیروز شد ! + "چرا من اینجام ؟ ... کاشکی شاه بهشت بودم ..." +" با خندیدن به اشتباهات دیروز خم میشم. زانوهام طعم خاک رو میچشن ... توی تاریکی متوجه شدم ..." و لب هایش به حرکت در آمدند و صدای آلفا و زمزمه قدیس یک صدا شدندـ "چنان تاثیری روم گذاشتی که قلب خود پسند من به درد اومد !" +" خط کش ناقص !" برای ثانیه ای تن درون خلوت خودش زمزمه کردـ "حتی اگه نتونیم یکی بشیم ... نمی تونیم تنها بمونیم ..." و اما ادامه ی موسیقی را ریکو با صدایی که به گوش همگان برسد لب زدـ "حتی وقتی که ماه توی تاریکی پنهون باشه ... الان عشق وجود داره !" در آخر این ترکیب صدایشان بود که پایان موسیقی را رقم زدـ "اگه نوری رو پشت سر گذاشتی ... چرا آدما به همدیگه نزدیک تر میشن ؟ همونجور که روزگار سپری میشه اینو میپرسم !" + "خط کش ناقص !" بعد از اتمام آهنگ آلفا فریاد زدـ "از همگی ممنونم !" و در بین تمام تماشاچی هایش ، فقط 1 نفر بود که هیچ عکس العملی نشان نداد. فقط به او چشم دوخته بود و درون چشم هایش هیچ رگه ای از احساس خاصی نبود. در اصل ... تلاطم آشفته ای از احساساتی وجودش را در بر گرفته بود که چشم هایش را تهی نشان میدادند ! اما شاید به هم دوخته شدن نگاه آن دو در آن لحظه بزرگترین اشتباهی بود که درون فستیوال مقدس پاییزه اتفاق افتاد ! لبخند آلفا محو شد و در ثانیه ای بعد از شناسایی برادر بزرگترش، دهانش خشک شده بود. قبل از اتمام فریاد های مردم و به طور ناگهانی، صحنه در دود و مه فرو رفت و این مسلم بود که آلفا دیگر آنجا نیست. ناگهان تن شروع به دویدن به بیرون از جمعیت کرد و این باعث بر افراشته شد تعجب گاکو شدـ "تن ؟! صبر کن !" بدون اینکه دویدنش را متوقف کند فریاد زدـ تو از اون سمت برو ! پیداش کن و نزار فرار کنه ! و محافظش را میان انبوهی از مردمی که از این رفتن ناگهانی آلفا متعجب بودند تنها گذاشت. هرچند که وظیفه گاکو بود که دنبال او برود و مراقبش باشد اما اینبار، گوش دادن به حرف تن را به سلامتش ترجیح داد و به دنبال آلفا ، به کوچه ی شرقی میدان دوید.
بی توجه به نگاه های کنجکاو و سنگین مردم کوچه ها را دور میزد و دنبال برادر کوچک ترش میگشت. اطمینان داشت که اورا جایی میان این کوچه ها پیدا میکند. هرچه نباشد از قدیم راجب قدرت ها و ارتباطات ماورایی دوقلو ها شنیده بود و برای اولین بار آرزو میکرد که آن خرافات حقیقت داشته باشند ! وقتی 6 سال پیش خانه را ترک کرد و برادرش را بی توجه به التماس هایش تنها گذاشت تا بتواند زیر نظرِ دوک " کوجو " تبدیل به ستاره امپراطوری شود، پیش بینی نمیکرد که 3 سال بعد بشنود که برادر 14 ساله اش از خانه فرار کرده و خبری از او نیست. با اینکه امپراطوری مسئولیت گشتن دنبال نیمه دوم دوقلو های خاندان ناناسه را پذیرفته بود اما در 3 سال اخیر هیچ خبری از برادرش نبود. واقعا چه کسی باورش میشد لرد ریکو ناناسه ی هفده ساله همان آلفای معروفی باشد که مردم عامه می پرستیدند ؟ با احساس قدم هایی در کوچه پشتی، راه را برگشت و دنبال آن شخص دوید و با دیدن گوشه ای از شنل دور دوزی شده ی سفید فهمید که آلفا را پیدا کرده. زیرو به کوچه ی باریک و تاریک دیگری پیچید و آرزو میکرد که بتواند برادری که دنبالش بود را دور بزند. سرفه هایش شدت گرفته بودند و نفس کم آورده بود... دیگر نمی توانست بدود ! اما نمی توانست بگذارد اینگونه اسیر شود ! بی اهمیت به کمبود نفس هایش به دویدن ادامه داد که ناگهان قبل از سنجیدن اوضاعش، چشمانش تار شدند و مقابلش را ندید... با ضربه محکمی که به شانه اش وارد شد، فهمید که روی زمین افتاده و سوزش شدید گلویش خبر از سرفه های طاقت فرسایش میداد. به محض اینکه توانست چشم هایش را باز کند و در میان تک سرفه هایش نفسی بگیرد، پارچه ای مقابل دهانش نشست و صدایی درون گوشش زمزمه شدـ "متاسفم ... فقط یکم طاقت بیار !" و بعد از استشمام بوی شیرین درون پارچه، دیگر چیزی به خاطر نداشت. او از هوش رفته بود و فقط این را میدانست که لاعقل دست برادرش دیگر به او نمیرسد ! ********** تن، کلاه شنلش را کمی جلو کشید و با حالتی غمبار زمزمه کردـ ریکو ... گاکو نفس نفس زنان نزدیکش شد و بعد از اینکه با چند نفس عمیق، وضعیتش را پایدار کرد به تن چشم دوخت ـ گمش کردی ؟ ـ اوهوم ... + چیشد که یهویی به ذهنت رسید دنبالش بگردی ؟! و از کجا ... اون آهنگ رو بلد بودی ؟ شاید سوال هایش برای آن لحظه سوال های درستی نبودند. یا بهتر بود فکر کند که تن علاقه ای به پاسخگویی ندارد. قدیس شنلش را دورش پیچید و به طرف میدان به راه افتادـ بیا بریم. و در میانه ی راه دیگر هیچ حرفی میانشان رد و بدل نشد.
ادامه دارد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)